{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏
𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟏𝟑

یه دکه گوشه‌ی حیاط توجهم رو جلب کرد
احتمالا بتونم توی دکه چیزی بخرم
به طرفش رفتم و داخل شدم
یه پیرمرد اونجا بود....چهرش مهروبون بنظر میرسید
ورا : سلام ...
نگاهشو با مهربونی بهم داد
ـ سلام دخترم....چیزی نیاز داشتی ؟
ورا : راستش.... چیزی دارین که بر عوض شام بشه خورد ؟
لبخندی خونگرم زد
ـ البته .... کیک داریم .... دوست داری ؟
ورا : اره ... کیک خوبه
رفت و یه کاکائویی آورد .... خوشمزه بنظر می‌رسید 😋
به سمتم گرفتش
ـ بیا بگیرش
ورا : فقط پولش...
ـ اصلا بحثشم نکن .... بگیرش انگار شام بهت ندادن
چیزی نگفتم و کیک رو ازش گرفتم
برگشتم تا برم ولی دوباره یه چیزی گنده جلوم سبز شد
با عصبانیت سرمو بلند کردم
ـ ببینم این دفعه واقعا هوس مردن.....
نه .... وایسا این یکی دیگس
این مگه همونی نیست که تو صف نگام میکرد
چند ثانیه همونجوری غرق نگاهش شدم اونم همینطور..
سریع به خودم اومدم
ـ متاسفم تقصیر من بود
از کنارش رد شدمو به حیاط رفتم
و بدون فکر کردن به چیزی مشغول خوردن کیک شدم


(‌ ویو راوی )
جونگ کوک حس خاصی از ورا می‌گرفت و همین اذیتش میکرد
اون به خوبی میدونست اگه از ورا محافظت نکنه تهیونگ مال خودش می کنه
یه آبمیوه ای از دکه گرفتو به طرف خوابگاه سال ششمیا رفت
در راه پله ، پله هارو طی میکرد که صدایی مانع رفتنش شد

تهیونگ : اون مال منه...!

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱۵)

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟏𝟒تهیونگ : اون مال منه.....

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟏𝟓اَههههه...احمقا نزاشتن...

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧 𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟏𝟐صداش برام آشنا اومد و...

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟏𝟏سریع وارد اتاقم شدم و ...

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟐𝟗کایرا : اره بابا....فق...

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟗جای اون زخم هنوز رو دست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط