{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت دهم

پارت دهم
نامجون کلافه و از خجالت داغ‌شده، هر دو دستشو کشید روی صورتش و یه آهِ خیلی عمیق کشید. سرشو آورد بالا و با قیافه‌ای کاملاً درمانده به اعضا نگاه کرد:

«وای... بچه‌ها... من رسماً گند زدم، نه؟ من... من چطور انقدر احمق شدم؟ اصلاً چرا ازش نپرسیدم؟»

تهیونگ با لبخند گفت: «چون چشاتو حسادت گرفته بود هیونگ! حالا هم به جای اینکه اینجا مثل مجسمه بایستی و مسخره ما بشی، برو دنبالش عذرخواهی کن تا رسماً از کمپانی بندازتت بیرون!»

نامجون بدون اینکه معطل کنه، حوله رو پرت کرد طرف جونگ‌کوک و با سرعتِ تمام دوید سمت راهرویی که تو رفته بودی. دلش تو سینه مثل سیر و سرکه می‌جوشید؛ هم از دست خودش و خرابکاریِ جدیدش شاکی بود، هم ته دلش از اینکه اون پسر دوست‌پسترت نبود یه نفس راحت کشیده بود... ولی حالا بزرگ‌ترین چالش زندگی‌اش این بود که چطوری دلِ منیجرِ عصبانی‌اش رو به دست بیاره!
چطور بود ؟🧡
دیدگاه ها (۲)

سناریو

ابلیس

سناریو جدید

پارت ۲۷: زنجیرهایِ سرد، کلماتِ هراساناتاقِ مسترِ عمارت، با آ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط