{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۲۷: زنجیرهایِ سرد، کلماتِ هراسان

پارت ۲۷: زنجیرهایِ سرد، کلماتِ هراسان
اتاقِ مسترِ عمارت، با آن وسعتِ خیره‌کننده و دکوراسیونِ گران‌قیمتش، حالا برای تهیونگ فقط یک ابعادِ ثابت داشت: طولِ زنجیری که به مچِ پایش بسته شده بود. او روی لبه‌ی تخت نشسته بود و نگاهش را به پنجره‌ی قدیِ اتاق دوخته بود، اما چیزی نمی‌دید.

جونگ‌کوک، در حالی که فنجانِ قهوه‌اش را در دست داشت، نزدیکِ تخت آمد. او سعی می‌کرد آرام به نظر برسد؛ لباسی راحت‌تر پوشیده بود و سعی داشت فضایِ اتاق را از حالتِ «شکنجه‌گاه» به یک «فضایِ مشترک» تغییر دهد.

جونگ‌کوک کنارش نشست. فاصله‌اش را حفظ کرد تا تهیونگ نلرزد، اما باز هم آن هاله از تسلطِ محض اطرافش بود. «تهیونگ… اون کتابی که برات آوردم رو دیدی؟ فکر کردم شاید دوست داشته باشی بخونی. داستانِ قشنگیه، درباره‌ی دو نفر که تو یه دنیایِ سخت، همدیگه رو پیدا می‌کنن.»

تهیونگ کوچکترین واکنشی به کتاب نشان نداد. بدنش منقبض شد. او حتی جرئت نکرد نگاهش را از پنجره بگیرد. با صدایی که به‌سختی شنیده می‌شد، لب زد: «ببخشید… سعی می‌کنم بعداً بخونمش. ببخشید که حواسم نبود.»

جونگ‌کوک آهی کشید. تلاشی که برایِ نرم کردنِ لحنش می‌کرد، با این «ببخشید» گفتن‌هایِ سریع و مکانیکیِ تهیونگ، رنگ می‌باخت. «نیاز نیست برایِ هر چیزی عذرخواهی کنی. من فقط… می‌خوام با هم حرف بزنیم. به جای اینکه فقط ساکت باشی و ازم فرار کنی.»

تهیونگ سرش را پایین انداخت. انگشتانش را تویِ هم قفل کرد. ترس، مثلِ یک مارِ سرد در دلش پیچ می‌خورد. «ببخشید… تکرار نمی‌کنم. دیگه ساکت می‌مونم.»

جونگ‌کوک دندان‌هایش را روی هم فشرد. او می‌خواست تهیونگ را به دست بیاورد، می‌خواست او را عاشقِ خودش کند، اما انگار هرچقدر تلاش می‌کرد، دیواری بلندتر بین‌شان کشیده می‌شد که خودِ او با دست‌هایش ساخته بود. «لعنت به این عذرخواهی‌هایِ تو…»

درست در لحظه‌ای که فضایِ اتاق داشت از سنگینیِ ناامیدیِ جونگ‌کوک پر می‌شد، درِ اتاق باز شد. اون‌جین با قدم‌هایِ کوچک و چهره‌ای که سعی داشت در آن وضعیتِ تاریک، نورِ خورشید باشد، وارد شد.

«تهیونگ!» اون‌جین بدونِ توجه به نگاهِ تیزِ جونگ‌کوک، مستقیم به سمتِ برادرش دوید. او روی تخت خزید و کنارِ تهیونگ نشست. دست‌هایِ کوچکش را دورِ بازویِ برادرش حلقه کرد. «ببین چی برات آوردم! توی باغچه دیدمش، یه گلِ قشنگ.»

تهیونگ با دیدنِ اون‌جین، برایِ لحظه‌ای کوتاه گاردش را پایین آورد. لبخندِ کوچکی رویِ لبش نشست که جونگ‌کوک با حسادتِ خاصی به آن خیره شد. اون‌جین شروع کرد به تعریف کردنِ اتفاقاتِ روزانه: «آشپزِ عمارت بهم یاد داد چطوری
بیسکویت درست کنم، ولی خب… نسوخت، فقط کمی قهوه‌ای شد!»

تهیونگِ زخمی و دربند، با شنیدنِ صدایِ شیرینِ خواهرش، انگار جانِ دوباره گرفت. او سعی کرد با اون‌جین هم‌کلام شود، اما هر بار که جونگ‌کوک سعی می‌کرد واردِ بحث شود و چیزی بگوید، تهیونگِ بیچاره بلافاصله ساکت می‌شد و با لکنت می‌گفت: «ببخشید… ببخشید که وسطِ حرفش پریدم.»

جونگ‌کوک به تماشایِ این صحنه نشست. او متوجه بود که تهیونگ برایِ تمامِ دنیا، حتی برایِ برادرش، «تهیونگِ واقعی» بود، اما برایِ او، فقط یک زندانیِ وحشت‌زده بود که هر کلامش، عذرخواهی بود. او حتی نمی‌دانست چطور باید این زنجیرها را باز کند، بدون اینکه تهیونگ از او دورتر نشود.
[پایان پارت ۲۷]
دیدگاه ها (۰)

پارت ۲۸

ادامه پارت ۲۸

پارت ۲۶: سایه‌ی شومِ آرامشسنگینیِ پلک‌هایش مثلِ سرب بود. اول...

ادامه پارت ۲۵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط