تو یادت نیست باران شد .نه این را هم نفهمیدی

تو یادت نیست باران شد .نه این را هم نفهمیدی
و من ارام رفتم تا برایت چتر بردارم
تو میلرزیدی و دستم چه عاجز میشدش وقتی
تورا میخواست بنویسد بروی صفحه خودکارم
میان خویش گم بودی میان عشق و دلتنگی
گمانم صبح فهمیدی که من ان سوی دیوارم
چه شد در من نمیدانم .فقط دیدم پریشانم
فقط یک لحظه فهمیدم که خیلی دوستدارم
از ان شب هرشب این کوچه طنین عشق را دارد
تو ان سو شعر میخواندی من این سو از تو سرشارم #محمدغلامی

#عاشقانه
دیدگاه ها (۳)

تو ای آرام جان من ، مرا تو برتر از جانیچو خون بر رگ شدی جاری...

شب آن شب، عشق پرمی زد میان کوچه بازارم تو را در کوچه می دیدم...

🌾🌾شب آن شب ، عشق پَر می‌زد میانِ کوچه بازارمتو را در کوچه می...

🍒🌱شب آن شب ، عشق پَر می‌زد میانِ کوچه بازارمتو را در کوچه می...

🌱🍒شب آن شب ، عشق پَر می‌زد میانِ کوچه بازارمتو را در کوچه می...

شب آن شب ، عشق پَر می‌زد میانِ کوچه بازارمتو را در کوچه می‌د...

از آن پس، هرشب این کوچه، طنینِ عشق را داردتو آن‌سو شعرمی‌خوا...

عاشقانه

عاشقانه

عاشقانه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط