{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part²¹

Part²¹

*پرش زمانی به یک سال بعد*

توی این یک سال،تهیونگ خیلی کارها کرد.مقدمه چینی کرد تا بتونیم از این دنیا بریم.قرار شد تا چند روز دیگه،تهیونگ یه انفجار فیک توی لنگرگاه شخصیش ایجاد کنه و به صورت کاملا طبیعی،همراه تمام بادیگارداش و دستیارهاش،مرده ن.

بعد،من با استفاده از قدرت های گربه ایم،عمارت رو به داخل جنگل منتقل میکنم.بعد تمام بادیگاردها و آجوما ایم و آقای چوی،همراه با خانواده هاشون میان به عمارت ما،توی جنگل.

ویو ات

نشسته بودم روی مبل و منتظر قهوه ام بودم.خدمتکار قهوه ام رو آورد و گذاشت رو به روم قهوه رو برداشتم که بخورم که ناگهان...
حالم از بوی قهوه بد شد و دویدم سمت دستشویی.
شک کرده بودم،چون ۱۰ روز پر*یودم تاخیر داشت.
پس سریع رفتم داروخونه و یه ب*یبی چک خریدم و دویدم توی حموم.
***************
به اون دوتا خط قرمز پررنگ خیره شده بودم....
من باردارم...
اشکهام رو پاک کردم و دستم رو روی شکمم گذاشتم‌:
ایندفعه نمیزارم بری...کوچولوی من...
*پرش زمانی به ساعت ۱۱ شب*
با تهیونگ توی تخت خوابیده بودیم
_تهیونگ،یه سوپرایز برات دارم.
+عووو،باشه.چشمام رو میبندم.

ب*یبی چک رو از توی کشو در آوردم و گرفتمش جلوی تهیونگ.
_چشماتو باز کن،شاچا.
+این چیه؟!
_خودت ببین
تهیونگ با ناباوری به اون خیره شده بود و بعد،کم کم،یه نگرانی و خشم خاصی سراغش اومد...
_خ...خوشحال نشدی...تهیونگ؟
+ما پیشگیری کردیم....نبیاد اینطوری میشد ات...ما نباید فعلا نقطه ضعفی داشته باشیم....باید....

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

dark life = ۳۷

رمان تهکوک

.......//برده ی زیبا//.......

جادویی به نام عشق

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت سیزدهمویو اتچند هفته از اون روز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط