{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در این پاییز غمگین، حس و حالم را نمی فهمی دروغ چشم های

در این پاییز غمگین، حس و حالم را نمی فهمی دروغ چشم های بی خیالم را نمی فهمی کجایی ابر من؟ می سوزم و بر من نمی باری چنان دوری که عمق اشتعالم را نمی فهمی چنان با تیرگی در گوشه ی مرداب خو کردی که دیگر غربت اشک زلالم را نمی فهمی من از هر لحظه ات یک روز بی اندوه می سازم تو اما وسعت اندوه سالم را نمی فهمی دلت آن سوی آبی ها شروعی تازه می خواهد در این سوی سیاهی ها زوالم را نمی فهمی من از کالی رسیدم، له شدم، ناچیده پوسیدم چه فرقی می کند وقتی کمالم را نمی فهمی؟ نگاه مهربانت را کجای کوچه گم کردی؟ جوابت پیشکش، حتی سوالم را نمی فهمی در این فنجان برای دلخوشی چیزی نخواهی یافت نگو خوشبخت خواهی شد، تو فالم را نمی فهمی،تو حالم را نمیفهمی...
دیدگاه ها (۳)

کتمان نمی‌کنم، هنوز هم کماکان دوستت می‌دارم، هنوز هم با وجود...

تو که در باغِ جتسیمانی، عرق چون قطراتِ خون از پیشانی‌ات چکید...

پارت: 31 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*سکوتِ خفه‌کننده‌ای بینمون ...

«پارت بعدی در راه است… ⏳✨شرط انتشار سریع:✅ 10 لایک✅ 15 کامنت...

پارت: 29 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*شب فضای خونه از هوای پیست ...

پارت: 12 (بخش3) **زاویه دید: هیزل*«تو مشتریِ اینجا نیستی. تو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط