پارت ۳
پارت ۳
نام :شروع دوباره
ناگهان کاچان شروع به بوسیدن و علامت گزاری رویه بدنم کرد از گردنم شروع به مکیدن کرد و دستش رو به سمت شلوارم بد ~
نمی دونستم باید چه واکنشی نشون بدم قرمز شده بودم و پلک هام رو رویه هم گزاشته بودم
بدنم ... بدنم هیچ واکنشی نشون نمی داد انگار از این کار کاچان راضی بودم .....
«چون نمی خوام مسدود شم با جزایات نمی گم »
اون روز رو با کاچان گزروندم .......... کاچان بی وقفه می کوبوند بهم و بدون اینکه استراحت کنه فقط اون کار هارو باهام انجام میداد و من کاری جز ناله کردن نمی تونستم انجام بدم
چند ساعت بعد
موقعیت « باکوگو و دکو هر دو لخت بودن و بعد از چند ساعت س.....س باهم خسته شده بودن و تویه بغل هم خوابیده بودن که باکوگو از خواب بیدار میشه و بدون اینکه ایزوکو رو بیدار کنه لباس هایش رو میپوشه و از اتاق میره بیرون و به طرف آشپز خانه میره تا برایه ایزوکو یک عذایه خوشمزه درست کنه »
ایزوکو کم کم پلک هایش رو باز میکنه که میبینه باکوگو نیست پیشش نگران میشه و با عجله لباس هایش رو میپوشه و از اتاق خارج میشه چهره ایزوکو نگران بود چون با خودش فکر میکرد که کارش رو خوب انجام نداده و باعث مرد کاتسوکی شده
از اتاق که میره بیرون باکوگو رو که داشت غذا درست میکرد رو دید و خیالش راحت شد
و رفت پیش باکوگو و شروع به تحلیل بدن باکوگو کرد
کاچان حالت خوبه الان ؟ چه حسی داری؟ هیچ کدوم از اعضای بدنت درد نمی کنه؟مشکل نداری ؟ وقتی بیدار شدی چه حسی داشتی؟..........
که کاچان یکی از غذا هارو وارد دهنم کرد و بهم گفت :«دکو من حالم خوبه البته که تو به جایه ور ور کردن بیای و بهم کمک کنی میز رو بچینم»
با کاچان نگاه کردم به با سرم تایید کردم
و به کاچان کمک کردم که میز رو بچینه بویه غذا علیه خیلی خوبی میومد باورم نمی شد که کاچان بتونه هم چین غذا های رو درست کنه
وقتی با هم دیگه میز رو چیدیم نشستیم و همین که شروع به غذا خوردن کردیم ناگهان ........
نام :شروع دوباره
ناگهان کاچان شروع به بوسیدن و علامت گزاری رویه بدنم کرد از گردنم شروع به مکیدن کرد و دستش رو به سمت شلوارم بد ~
نمی دونستم باید چه واکنشی نشون بدم قرمز شده بودم و پلک هام رو رویه هم گزاشته بودم
بدنم ... بدنم هیچ واکنشی نشون نمی داد انگار از این کار کاچان راضی بودم .....
«چون نمی خوام مسدود شم با جزایات نمی گم »
اون روز رو با کاچان گزروندم .......... کاچان بی وقفه می کوبوند بهم و بدون اینکه استراحت کنه فقط اون کار هارو باهام انجام میداد و من کاری جز ناله کردن نمی تونستم انجام بدم
چند ساعت بعد
موقعیت « باکوگو و دکو هر دو لخت بودن و بعد از چند ساعت س.....س باهم خسته شده بودن و تویه بغل هم خوابیده بودن که باکوگو از خواب بیدار میشه و بدون اینکه ایزوکو رو بیدار کنه لباس هایش رو میپوشه و از اتاق میره بیرون و به طرف آشپز خانه میره تا برایه ایزوکو یک عذایه خوشمزه درست کنه »
ایزوکو کم کم پلک هایش رو باز میکنه که میبینه باکوگو نیست پیشش نگران میشه و با عجله لباس هایش رو میپوشه و از اتاق خارج میشه چهره ایزوکو نگران بود چون با خودش فکر میکرد که کارش رو خوب انجام نداده و باعث مرد کاتسوکی شده
از اتاق که میره بیرون باکوگو رو که داشت غذا درست میکرد رو دید و خیالش راحت شد
و رفت پیش باکوگو و شروع به تحلیل بدن باکوگو کرد
کاچان حالت خوبه الان ؟ چه حسی داری؟ هیچ کدوم از اعضای بدنت درد نمی کنه؟مشکل نداری ؟ وقتی بیدار شدی چه حسی داشتی؟..........
که کاچان یکی از غذا هارو وارد دهنم کرد و بهم گفت :«دکو من حالم خوبه البته که تو به جایه ور ور کردن بیای و بهم کمک کنی میز رو بچینم»
با کاچان نگاه کردم به با سرم تایید کردم
و به کاچان کمک کردم که میز رو بچینه بویه غذا علیه خیلی خوبی میومد باورم نمی شد که کاچان بتونه هم چین غذا های رو درست کنه
وقتی با هم دیگه میز رو چیدیم نشستیم و همین که شروع به غذا خوردن کردیم ناگهان ........
- ۳۴۵
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط