رمان بلولاک
رمان بلولاک
پارت ۲
زنگ تفریح خورد و بچه ها از کلاس رفتن بیرون. هیکاری هم با آنیا و بکی رفت توی حیاط مدرسه. هیکاری:آنیا میشه یه لحظه بیای؟ببخشید بکی.آنیا:باشه هیکاری چان.بریم. باهم رفتن توی دستشویی دخترانه.هیکاری:آنیا منو یادت نمیاد؟آنیا:نه هیکاری.هیکاری:آنیا منم سوژه ی شماره۰۰۱ منو یادت نمیاد؟کمک کردم از آزمایشگاه فرار کنی.مگه تو سوژه ی شماره ی ۰۰۷ نیستی؟آنیا پرید بغل هیکاری. آنیا:هیکاری خودتییی.خیلی خوشحالم که سالمی!تو هم میتونی مثل من ذهن بخونی؟هیکاری:بله آنیا چان منم میتونم ذهن آدما رو بخونم بدون هیچ محدودیتی از هر فاصله ای.آنیا:وااای چه خوببب.حالا بیا بریم پیش بکی تا ناراحت نشده.هیکاری:باشه آنیا چان فقط اینکه تو به بکی درباره ی قدرتت گفتی؟آنیا:نه نگفتم میخوای بهش بگیم؟هیکاری:به نظرم هنوز زوده.آنیا:باشه بیا بریم توی حیاط.آنیا و هیکاری با هم رفتن توی حیاط مدرسه.بکی:بچه ها چقدر زود اومدین.فکر کردم دیر میاین.آنیا:نه زود اومدیم.بکی:میگم آنیا تو نمیخوای به دامیان اعتراف کنی؟آنیا:چییی🍅🍅🍅م.....من که اصلا عاشق دامیان نیستم.هیکاری که داشت ذهن آنیا رو میخوند.هیکاری:چرا معلومه که عاشقشی.آنیا توی ذهنش:وااای یادم نبود تو میتونی مثل من ذهن بخونی.هیکاری توی ذهنش:ما اینیم دیگه.هیکاری:راستی بچه ها اون پسره که موهاش سفیده خیلی آشناست قبلا یه جایی ندیدمش؟خیلی هم خوشگله.بیک با ذوق:واییییییییییی هیکاری تو هم عاشق شدیییی.هیکاری:🍅🍅🍅🍅بکی:اون ناگی سیشیروعه دیگه.بازین تیم بلولاک. چند نفر دیگه از بچه های بلولاک هم هستن توی کلاسمون.هیکاری:خوب پس گفتم خیلی آشناست.بکی:هیکاری میخوای یه کاری کنم عاشقت بشه؟هیکاری:نمیدونم🍅🍅🍅🍅آینا توی ذهنش:من ذهن اون پسره رو خوندم اون عاشق هیکاری شده.هیکاری توی ذهنش:واقعاااا؟زنگ تفریح خورد.استاد هندرسون اومد توی کلاس.استاد هندرسون:خوب دانش آموزان عزیز،هفته ی آینده یه مسابقه ی فوتبال بین کلاس یازدهم الف و یازدهم ب برگزار میشه.ازتون انتظار دارم خیلی خوب و با ظرافت بازی کنید.حالا اعضای تیم رو میگم بهتون.ایتوشی رین،باچیرا مگورو،ایساگی یوئیچی،ناگی سیشیرو،میکاگه رئو،چیگیری هیوما،آنیا فورجر،بکی بلکبل،هیکاری هوشینو،دامیان دزموند و...
لطفا خوب تمرین کنید.ناگی توی ذهنش:کاش بتونم توی این بازی به هیکاری نزدیک تر بشم.هیکاری چون حواسش نبود نشنید ناگی توی ذهنش چی میگه.زنگ ها به ترتیب خورد تا اینکه مدرسه تموم شده و هیکاری سوار اتوبوس شد و رفت خونه.
ادامه دارهههه
پارت ۲
زنگ تفریح خورد و بچه ها از کلاس رفتن بیرون. هیکاری هم با آنیا و بکی رفت توی حیاط مدرسه. هیکاری:آنیا میشه یه لحظه بیای؟ببخشید بکی.آنیا:باشه هیکاری چان.بریم. باهم رفتن توی دستشویی دخترانه.هیکاری:آنیا منو یادت نمیاد؟آنیا:نه هیکاری.هیکاری:آنیا منم سوژه ی شماره۰۰۱ منو یادت نمیاد؟کمک کردم از آزمایشگاه فرار کنی.مگه تو سوژه ی شماره ی ۰۰۷ نیستی؟آنیا پرید بغل هیکاری. آنیا:هیکاری خودتییی.خیلی خوشحالم که سالمی!تو هم میتونی مثل من ذهن بخونی؟هیکاری:بله آنیا چان منم میتونم ذهن آدما رو بخونم بدون هیچ محدودیتی از هر فاصله ای.آنیا:وااای چه خوببب.حالا بیا بریم پیش بکی تا ناراحت نشده.هیکاری:باشه آنیا چان فقط اینکه تو به بکی درباره ی قدرتت گفتی؟آنیا:نه نگفتم میخوای بهش بگیم؟هیکاری:به نظرم هنوز زوده.آنیا:باشه بیا بریم توی حیاط.آنیا و هیکاری با هم رفتن توی حیاط مدرسه.بکی:بچه ها چقدر زود اومدین.فکر کردم دیر میاین.آنیا:نه زود اومدیم.بکی:میگم آنیا تو نمیخوای به دامیان اعتراف کنی؟آنیا:چییی🍅🍅🍅م.....من که اصلا عاشق دامیان نیستم.هیکاری که داشت ذهن آنیا رو میخوند.هیکاری:چرا معلومه که عاشقشی.آنیا توی ذهنش:وااای یادم نبود تو میتونی مثل من ذهن بخونی.هیکاری توی ذهنش:ما اینیم دیگه.هیکاری:راستی بچه ها اون پسره که موهاش سفیده خیلی آشناست قبلا یه جایی ندیدمش؟خیلی هم خوشگله.بیک با ذوق:واییییییییییی هیکاری تو هم عاشق شدیییی.هیکاری:🍅🍅🍅🍅بکی:اون ناگی سیشیروعه دیگه.بازین تیم بلولاک. چند نفر دیگه از بچه های بلولاک هم هستن توی کلاسمون.هیکاری:خوب پس گفتم خیلی آشناست.بکی:هیکاری میخوای یه کاری کنم عاشقت بشه؟هیکاری:نمیدونم🍅🍅🍅🍅آینا توی ذهنش:من ذهن اون پسره رو خوندم اون عاشق هیکاری شده.هیکاری توی ذهنش:واقعاااا؟زنگ تفریح خورد.استاد هندرسون اومد توی کلاس.استاد هندرسون:خوب دانش آموزان عزیز،هفته ی آینده یه مسابقه ی فوتبال بین کلاس یازدهم الف و یازدهم ب برگزار میشه.ازتون انتظار دارم خیلی خوب و با ظرافت بازی کنید.حالا اعضای تیم رو میگم بهتون.ایتوشی رین،باچیرا مگورو،ایساگی یوئیچی،ناگی سیشیرو،میکاگه رئو،چیگیری هیوما،آنیا فورجر،بکی بلکبل،هیکاری هوشینو،دامیان دزموند و...
لطفا خوب تمرین کنید.ناگی توی ذهنش:کاش بتونم توی این بازی به هیکاری نزدیک تر بشم.هیکاری چون حواسش نبود نشنید ناگی توی ذهنش چی میگه.زنگ ها به ترتیب خورد تا اینکه مدرسه تموم شده و هیکاری سوار اتوبوس شد و رفت خونه.
ادامه دارهههه
- ۱.۸k
- ۲۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط