رمان بلولاک
رمان بلولاک
پارت ۳
وقتی هیکاری رسید خونه
هیکاری:سلام روبی.سلام آکوا.آکوا و روبی:سلام هیکاری.(نکته:مدرسه ی آکوا و روبی زودتر از مدرسه ی هیکاری تموم میشه)خلاصه هیکاری رفت لباساشو در آورد و لباس راحتی پوشید و اومد با آکوا و روبی باهم نهار خوردن و بعد هیکاری رفت سراغ درس و مشقاش و بعدش یه چرتی زد و با روبی رفتن تمرین رقص برای کنسرت و بعدشم برگشت خونه و خوابید تا فردا.فره صبح پاشد لباساشو پوشید و رفت مدرسه.هیکاری:سلام آنیا چان.سلام بکی چان.بکی:سلام هیکارییی.آنیا:سلام هیکاری چاننن.و باهم رفتن کلاس.توی کلاس:دامیان:آنیا یه لحظه میای.آنیا باشه الان میام.بچه من میرم ببینم پسر دوم چیکارم داره.هیکاری و بکی:باشه برو.آنیا رفت پیش دامیان.آنیا:چیشده پسر دوم؟دامیان:هیچی فقط اون هم تیمی های فوتبالمان گفتن امروز ساعت ۴ بریم برای تمرین فوتبال.آنیا:باشه به بکی و هیکاری هم میگم.آنیا رفت پیش بکی و هیکاری.آنیا:بچه ها دانیان گفت هم تیمی های فوتبالمون گفتن امروز ساعت ۴ بریم برای تمرین.هیکاری:🍅🍅🍅واقعااا.بکی توی ذهنش:الان وقتشه که ناگی و هیکاری رو به هم برسونم😈هیکاری توی ذهنش:واییییییییییی یعنی میخواد چی کار کنههه.آنیا:🤯🤯خوب دیگه مدرسه تموم شد همه رفتن خونه هاشون هیکاری هم نهارشو خورد مشقاشو انجام داد و درساشو خوند.ساعت ۳:گوشی هیکاری زنگ خورد.بکی بود.هیکاری:الو سلام بکی خوبی؟کاری داشتی؟بکی:سلام هیکاری چان ممنون تو خوبی؟خواستم بگم من امروز با مارتا میام دنبالت دنبال آنیا هم میرم که باهم بریم تمرین.هیکاری: باشه بکی ممنونم ازت.بکی:خواهش میکنم.خداحافظ.هیکاری:خداحافظ.خوب هیکاری سریع لباساشو پوشید.یه شلوار بگ آبی با بلوز نصف آستین سفید و یه ژاکت آبی کمرنگ که روش ابر داشت پوشید موها رو هم باز گداشت ولی دوتا کش پاپیونی آبی با خودش برد تا موقع بازی کردن ببنده به موهاش.آرایش هم نکرد.(چون خدادادی خوشگل بود💅🏻)
ادامه دارهههه
بیشتر بود ولی ویسگون نذاشت پارت ۴ رو هم امشب میزارم
پارت ۳
وقتی هیکاری رسید خونه
هیکاری:سلام روبی.سلام آکوا.آکوا و روبی:سلام هیکاری.(نکته:مدرسه ی آکوا و روبی زودتر از مدرسه ی هیکاری تموم میشه)خلاصه هیکاری رفت لباساشو در آورد و لباس راحتی پوشید و اومد با آکوا و روبی باهم نهار خوردن و بعد هیکاری رفت سراغ درس و مشقاش و بعدش یه چرتی زد و با روبی رفتن تمرین رقص برای کنسرت و بعدشم برگشت خونه و خوابید تا فردا.فره صبح پاشد لباساشو پوشید و رفت مدرسه.هیکاری:سلام آنیا چان.سلام بکی چان.بکی:سلام هیکارییی.آنیا:سلام هیکاری چاننن.و باهم رفتن کلاس.توی کلاس:دامیان:آنیا یه لحظه میای.آنیا باشه الان میام.بچه من میرم ببینم پسر دوم چیکارم داره.هیکاری و بکی:باشه برو.آنیا رفت پیش دامیان.آنیا:چیشده پسر دوم؟دامیان:هیچی فقط اون هم تیمی های فوتبالمان گفتن امروز ساعت ۴ بریم برای تمرین فوتبال.آنیا:باشه به بکی و هیکاری هم میگم.آنیا رفت پیش بکی و هیکاری.آنیا:بچه ها دانیان گفت هم تیمی های فوتبالمون گفتن امروز ساعت ۴ بریم برای تمرین.هیکاری:🍅🍅🍅واقعااا.بکی توی ذهنش:الان وقتشه که ناگی و هیکاری رو به هم برسونم😈هیکاری توی ذهنش:واییییییییییی یعنی میخواد چی کار کنههه.آنیا:🤯🤯خوب دیگه مدرسه تموم شد همه رفتن خونه هاشون هیکاری هم نهارشو خورد مشقاشو انجام داد و درساشو خوند.ساعت ۳:گوشی هیکاری زنگ خورد.بکی بود.هیکاری:الو سلام بکی خوبی؟کاری داشتی؟بکی:سلام هیکاری چان ممنون تو خوبی؟خواستم بگم من امروز با مارتا میام دنبالت دنبال آنیا هم میرم که باهم بریم تمرین.هیکاری: باشه بکی ممنونم ازت.بکی:خواهش میکنم.خداحافظ.هیکاری:خداحافظ.خوب هیکاری سریع لباساشو پوشید.یه شلوار بگ آبی با بلوز نصف آستین سفید و یه ژاکت آبی کمرنگ که روش ابر داشت پوشید موها رو هم باز گداشت ولی دوتا کش پاپیونی آبی با خودش برد تا موقع بازی کردن ببنده به موهاش.آرایش هم نکرد.(چون خدادادی خوشگل بود💅🏻)
ادامه دارهههه
بیشتر بود ولی ویسگون نذاشت پارت ۴ رو هم امشب میزارم
- ۳.۴k
- ۲۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط