{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان امگا کوچولوی من پارت

رمان امگا کوچولوی من پارت ۳
فردا صبح در عمارت تهیونگ
ویو کوک
سرم خیلی درد میکرد چشمامو که باز کردم یه جایه غریبه بودم رویه تخت نشستم که اتفاق های دیشب یادم امد از خجالت سرخ شدم که یهو صدام
ته: صبح بخیر بانی
کوک: صبح بخیر ( خجالت و سرخ شدن )
تهیونگ به این حالت کوک خندیدو گفت
ته: گشنت نیست ؟
کوک : چرا
ته: پس تا تو بری حموم و برگردی من به اجوما میگم صبحونه آماده کنه
کوک: ولی من لباس ندارم
ته: خب تا بریم وسایلتو بیاریم از لباسای من بپوش
کوک: باشه فقط میشه خودت یه لباس بدی
ته: حتماً
تهیونگ رفت از کمد یه لباس از کمد به کوک داد بعد رفت کوک رفت یه دوش ده مینی گرفت و لباسایی که تهیونگ داده بود رو پوشیدو بعد رفت پایین تهیونگو دید که نشسته بود داشت و رفت پیشش نشست
داشتن باهم غذا میخوردن که گوشی تهیونگ زنگ خورد و یونگی بود جواب داد
مکالمه‌ی یونگی و تهیونگ
یونگی: سلام
ته: سلام چه خبر 🙂
یونگی: سلامتی چی شده مهربون شدی🤔
( یونگی می‌دونه خودشو زده به ندانستن )
ته: من همیشه مهربونم
یونگی: آره جون خودت حالا اینارو ولش جین و نامجون امدن اینجا شمام پاشید بیاید
ته : باشه وایسا منظورت از شما چی بود
یونگی: تو و دوست پسرت دیگه
ته : تو اونو از کجا می‌شناسی نکنه دیشب اومدی
یونگی: اره ولی نخواستم مزاحم اوقات فراغتون بشم
ته : آها 😂😂
یونگی: خلاصه که پاشید بیاید حرف می‌زنیم
ته: باشه خدافظ
یونگی: خدافظ 🙂
پایان مکالمه
ته: کوک پاشو حاظر شو بریم برات لباس بگیریم بعد بریم خونه ی یونگی
کوک با شنیدن اسم یونگی تعجب کرد ولی چون گفت هزار تا اسم یونگی وجود داره پس بیخیال شد
کوک: باشه بریم
کوک و ته رفتن برای کوک لباس خریدن و برگشتن عمارت کوک یکی از لباسارو پوشید رفتن عمارت یونگی


ادامه دارد.........

می‌دونم یرخورده دیر گزاشتم شرمنده😊😊
دیدگاه ها (۶)

چهره بچها آخری سوهو دوست پسر جیهوپ

اسلاید اول : لباس کوک اسلاید دوم: لباسی که ته به کوک داداسلا...

امگا کوچولوی من پارت ۲ویو یونگی که صدای کمک شنیدم برگشتم دید...

در چنگ عشق

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط