امگا کوچولوی من پارت ۲

امگا کوچولوی من پارت ۲
ویو یونگی
که صدای کمک شنیدم برگشتم دیدم یه نفر داره یه پیرو به زور می‌بره رفتم دست مردرو گرفتم و
گفتم:ولش کن
مرده: اگه نکنم چی
یونگی : می‌کشمت
مرده: آها فهمیدم پس زیر خواب توعه (
دیگه کفرمو درآورد بود با مشت زدم تو صورت که افتاد رو زمین بعد کلتمو درآوردم یه تیر زدم تو مغزش که مرده مرد برگشتم طرف پسر که روی زمین افتاده بود از دستش خون می یومد رفتم سمتش براستایل بغلش کردمو گزاشتمش روی یکی از صندلی ها یه دستمال از جیبم دراوردم باهاش دستشو بستم بعد ازش پرسیدم
یونگی: حالت خوبه
جیمین: اره
یونگی: خوبه اسمت چیه
جیمین: پارک جیمین ام تو چی
یونگی: مین یونگی
جیمین: از آشنایی با شما خوشبخ.....کوک
یونگی: چی؟؟
جیمین امد حرف بزنه که کوک بغل یه مرده دید
جیمین: اونجا رو نگا کن دوستم کوک تو بغل یکیه
یونگی: خوب عادیه اینجا گی با.. اون تهیونگه چقد زود
جیمین: ها پس داریم فامیل میشیم
یونگی: اره فک کنم
طرفه تهکوک
ویو تهیونگ
نشسته بودم که یهو یه پسر آمد سمتم کنارم نشست خیلی خوشگل و کیوت بود بهش میخورد مست باشه تو همین فکرا بودم که با حالت مست کیوتی گفت
کوک: میتونم اسمتونو بدونم
تهیونگ : کیم تهیونگ و ...
کوک: جونکوک و خوب راستش میخواستم به چیزی بهتون
تهیونگ: بگو
کوک: م...من از شما خوشم میاد
( نویسنده:از این به بعد به تهیونگ میگم ته)
ته : راستش منم ازت خوشم میاد
کوک: یعنی الان من مال توعم
تهیونگ: اره بانی
کوک به این لقب خندید که یهو چشمش به ساعت افتاد ساعت ۱ شب بود
کوک: میگم احیانا ما نباید بریم
ته به ساعت نگاه کرد گفت
ته: اره ولی تو از این به بعد میای پیش من
کوک: باشه
ته و کوک باهم رفتن عمارت تهیونگ خوابیدن
سمت یونمین
ویو جیمین
یه جورایی عاشق یونگی شده بودم ولی روم نمیشد بهش بگم البته از اینکه جواب نه بگه هم خوب می ترسیدم که یهو یه فکری به سرم زد خودمو زدم به مستی گفت
جیمین: دوست دارم (کیوتومستی ساخته گی)
یونگی: منم دوست دارم
جیمین: واقعا ( متعجب)
یونگی: تو مست نیستی
جیمین: تو واقعا منو دوست داری؟؟
یونگی: اره و اگه توعم منو دوس داری پس میشه مال من شی
جیمین: اره
بعد یونگی رفت جلو لبای جیمینو بوسید و جیمینم هم راهی کرد بعد چند مین از هم جدا شدن و اونا هم رفتن عمارت یونگی و خوابیدن
فردا صبح در عمارت تهیونگ


ادامه دارد......
دیدگاه ها (۶)

شاگرد لوس من

«آرامش» پارت: 4«داستان: شروع شرط بندی و ماجرا ها»ته. تقصیر ت...

فردا صب ساعت ۶کوک ویو:صبح نوری که به چشمم میخورد بیدار شدمآی...

موضوع=وقتی دخترشونیم و از اول دوستمون نداشتن و ما بیماری قلب...

«𝓭𝓪𝓻 𝓼𝓪𝓲𝓮𝔂𝓲 𝓽𝓸»« پارت پنجم » تهیونگ بود . جونگکوک با عصبانیت...

پارت شانزدهم کوک. رفتم شرکت بیبنم که این دوتا چی میگن ته. وا...

پارت نهیون: جیغغغغغغغیونگی: مرگ عوضی دهنتو ببند یون: تو توی ...

#عشق_بعد_نفرت پارت: 3ویو اتکه چشمم خورد به یه مغازه لباس فرو...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁴⁰ویو میکا_____سکوت سنگی...

ممنون که میخونی این داستان واقعی نیست

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط