{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

. کسی داشت راه می رفت، پایش به سکه ای خورد.

. کسی داشت راه می رفت، پایش به سکه ای خورد.
فکر کرد سکه طلا است، نورکافی هم نبود،
کاغذی را آتش زد و گشت ببیند چی هست،
دید یک دو ریالی است.
بعد دید کاغذی که آتش زده، هزار تومانی بوده است.
گفت:
چی را برای چی آتش زدم!

واقعا این زندگیِ غالب ما انسانها است.
ما یک چیزهای بزرگ را برای چیزهای بسیار کوچک آتش می زنیم.
و خودمان هم خبر نداریم!
دیدگاه ها (۱)

له لا لا لا کنم لالا به جونتون الهی کور بگردن دشمنون ...

خیلی باحالهازعالمی ..پرسیدند..بالاترین وزنه چند کیلو است. که...

بتـــــــــــــــرس خواهرم…… ..!وَاتَّقُوا یَؤمًا لَا تَجْزی...

The Little Witness(شاهد کوچک )Part:5ا.ت:بعد به دنیا اومدن یو...

📖 آکادمی آستریاپارت پنجم | «دختری که خواب‌ها را می‌دید»بعد ا...

ددی مافیاپارت ۷________________________🌜🌕🌛__________________...

𝑭𝒐𝒓𝒃𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘𝒔 سایه های ممنوعه 𝕻𝖆𝖗𝖙:۸بعد از اینکه ا.ت با ...

شاهکاری به نام دروغ

فیک تهکوک | جایی که اعتماد مرد

✦ اولین گناه ✦فصل دوازدهم: جایی که هیچ‌کس نمی‌رود---لعنت به ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط