پارت
#پارت26
مهرنوش نق نق کنان گفت :
+اصلا معلوم هست شما کجا میرید؟
_ما قرارنیست جای خاصی بریم ، اومدیم بیرون فقط یکمی هوا بخوریم، همین !
فرشید و بهنام کنارشان رسیدند .
فرشید مچ گیرانه و بهنام با تعجب به روزبه و مهرنوش نگاه می کرد .
فرشید دستش را در هوا تکان داد و گفت:
_خب دیگ ، حالا مارو میفرستی پی نخود سیاه و خودت دنبالِ ...
و با حرکت چشم و ابرو به مهری اشاره زد و ادامه داد :
_یه کلام می گفتی میخوای کجا بری ما خودمون گم می شدیم دیگ ...
و قیافه ی دلخوری به خودش گرفت .
بهنام که کمی از تعجبش کمتر شده بود گفت :
_دوست دخترته ؟!
این را که گفت مهری هین بلندی کشید و طلبکارانه رو به روزبه گفت :
+همینو میخواستی ؟؟؟
آره ؟ همینو میخواستی ؟
تازه میگی به دوستمم بگم بیاد ؟
روزبه از برداشت بهنام، هم عصبی بود و هم خنده اش گرفته بود...
_مهرنوش ، دوست دخترم نیست !
از آشناهای خانوادگیمونه .
وبلافاصله به راه افتاد و گفت:
_یازنگ بزن به دوستت بگو بیاد اینجا.
یا اصلا بگو برگرده خونشون .
غیر این دوحالت راه دیگه ای نداری !
مهرنوش حسابی حرصش گرفته بود .
حیف که میدانست عاطفه دوست دارد فرشید را ببیند و گرنه برای کم کردن روی روزبه هم که شده بود ،
سوار ماشین میشد و به خانه بر می گشت ...
فرشید و بهنام با مهری سلام و احوال پرسی کرده و از آشنایی بااو ابراز خوشحالی کردند.
بهنام هم بابت حرفی که زده بود کلی عذر خواهی کرد ...
...
"عاطفه"
کنجکاوی به طرز عجیبی به جانش افتاده بود .
مهرنوش زنگ زده و آدرس پارکی را داده بود .
گفته بود چند نفر دیگر هم هستند که
دور هم جمع شده و منتظر او بودند!
همچنین کلی سفارش کرد که ضایع بازی در نیاورد و خودش را کنترل کند!
اما هرچه اصرار کرد ، بگوید ، چه کسانی هستند که حداقل آمادگی داشته باشد ، چیزی نگفت ...
از ماشین پیاده شد و اطرافش را نگاهی انداخت .
باد خنکی آمد و دسته ای از موهای لخت و مشکی اش را که از شالش بیرون زده بود ، تکان داد .
موهایش را داخل برد و شالش را مرتب کرد .
وارد پارک شد و با چشم دنبال مهرنوش گشت ...
مهرنوش نق نق کنان گفت :
+اصلا معلوم هست شما کجا میرید؟
_ما قرارنیست جای خاصی بریم ، اومدیم بیرون فقط یکمی هوا بخوریم، همین !
فرشید و بهنام کنارشان رسیدند .
فرشید مچ گیرانه و بهنام با تعجب به روزبه و مهرنوش نگاه می کرد .
فرشید دستش را در هوا تکان داد و گفت:
_خب دیگ ، حالا مارو میفرستی پی نخود سیاه و خودت دنبالِ ...
و با حرکت چشم و ابرو به مهری اشاره زد و ادامه داد :
_یه کلام می گفتی میخوای کجا بری ما خودمون گم می شدیم دیگ ...
و قیافه ی دلخوری به خودش گرفت .
بهنام که کمی از تعجبش کمتر شده بود گفت :
_دوست دخترته ؟!
این را که گفت مهری هین بلندی کشید و طلبکارانه رو به روزبه گفت :
+همینو میخواستی ؟؟؟
آره ؟ همینو میخواستی ؟
تازه میگی به دوستمم بگم بیاد ؟
روزبه از برداشت بهنام، هم عصبی بود و هم خنده اش گرفته بود...
_مهرنوش ، دوست دخترم نیست !
از آشناهای خانوادگیمونه .
وبلافاصله به راه افتاد و گفت:
_یازنگ بزن به دوستت بگو بیاد اینجا.
یا اصلا بگو برگرده خونشون .
غیر این دوحالت راه دیگه ای نداری !
مهرنوش حسابی حرصش گرفته بود .
حیف که میدانست عاطفه دوست دارد فرشید را ببیند و گرنه برای کم کردن روی روزبه هم که شده بود ،
سوار ماشین میشد و به خانه بر می گشت ...
فرشید و بهنام با مهری سلام و احوال پرسی کرده و از آشنایی بااو ابراز خوشحالی کردند.
بهنام هم بابت حرفی که زده بود کلی عذر خواهی کرد ...
...
"عاطفه"
کنجکاوی به طرز عجیبی به جانش افتاده بود .
مهرنوش زنگ زده و آدرس پارکی را داده بود .
گفته بود چند نفر دیگر هم هستند که
دور هم جمع شده و منتظر او بودند!
همچنین کلی سفارش کرد که ضایع بازی در نیاورد و خودش را کنترل کند!
اما هرچه اصرار کرد ، بگوید ، چه کسانی هستند که حداقل آمادگی داشته باشد ، چیزی نگفت ...
از ماشین پیاده شد و اطرافش را نگاهی انداخت .
باد خنکی آمد و دسته ای از موهای لخت و مشکی اش را که از شالش بیرون زده بود ، تکان داد .
موهایش را داخل برد و شالش را مرتب کرد .
وارد پارک شد و با چشم دنبال مهرنوش گشت ...
- ۹۳۲
- ۱۶ مرداد ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط