کتاب شاهنامه ابوالقاسم فردوسی تو دستم بود. یاد حافظ افتا

کتاب شاهنامه ابوالقاسم فردوسی تو دستم بود. یاد حافظ افتادم.گفتم شعری از مولانا بخونم.سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز .درغگو گرفت، که جان برادر که کار کرد.(.عمر گرانمایه در این صرف شد تا چه خورم صیف وچه پوشم) شتا
دیدگاه ها (۰)

حکایتدو برادر یکی خدمت سلطان کردی و دیگر به زور بازو نان خور...

داوری همچنان خستگی ناپذیر...قبلا بماند فقط تو همین تیر و مرد...

خسران در مشغولیت به عالم طبیعت *** خواجه نصیر در تفسیر سور...

"بیست‌وپنجم اردیبهشت"، روز بزرگداشت مردی است که با واژه‌هایش...

غمخوار خویش باش غم روزگار چیست؟ در زمانه ای هستیم که یا به ا...

مجلس ترحیم خودم خیلی زیباست پیشنهاد میکنم باتحمل و تامل بخوا...

اتاق ۲۱۹! اینجا جایی بود که سرنوشت مرا رقم می‌زد. این اتاق ۳...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط