me
هندزفری هایم را بیشتر در گوشم فرو کردم و واردِ اتوبوس شدم .
طبقِ عادت همیشگی ام نشستم صندلیِ آخر کنارِ پنجره . به بیرون زل زده بودم و به گذرِ زمان فکر میکردم . به اینکه با گذشتِ زمان همه چیز عوض میشود و به اینکه مدت هاست چیزی ناراحت و عصبی ام نمیکند ؛ چیزی اشکم را در نمی آورد . دخترکِ نشسته بر صندلیِ روبرویی توجهم را به خودش جلب کرد ، تلفنش زنگ خورده بود با لبخندی پر از استرس و اضطراب تلفنش را جواب داد ، آدمِ پشتِ خط چیزهایِ خوبی نمیگفت دختر به گریه افتاده بود ، گوشی را قطع کرد و های های گریه کرد ، پیرزنی که کنارش نشسته بود با مهربانی دستش را رویِ زانویِ دخترک گذاشت و گفت : میگذره دخترم ، میگذره !
خواستم حرفش را تصدیق کنم ولی چشمانم را بستم و خدا خدا کردم روزی نرسد که دخترک آنقدر دلش بشکند که اشک هایش را پاک کند و شانه بالا بیندازد و بگوید : دنیا همین است دیگر
و از آن به بعد سنگ شود ヅ
دیدگاه ها (۱۱۰)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.