حس این ویرانگی را از پریشان ها بپرس
حس این ویرانگی را از پریشان ها بپرس
حال ویران مرا از بغض توفان ها بپرس
بغض من باران شد ویک شهر همدرد من است
حال و روزم را بیا از این خیابان ها بپرس
ریشه در آغوش من داری وعطرت سهم اوست
دردهای ریشه دارم را ز گلدان ها بپرس
رنگ و روی سرنوشتم مثل رنگ قهوه ها
تیره و تار است، از آغوش فنجان ها بپرس
سالها دور خودم گشتم که پیدایت کنم
حال این سرگیجه هایم را ز میدان ها بپرس
حال ویران مرا از بغض توفان ها بپرس
بغض من باران شد ویک شهر همدرد من است
حال و روزم را بیا از این خیابان ها بپرس
ریشه در آغوش من داری وعطرت سهم اوست
دردهای ریشه دارم را ز گلدان ها بپرس
رنگ و روی سرنوشتم مثل رنگ قهوه ها
تیره و تار است، از آغوش فنجان ها بپرس
سالها دور خودم گشتم که پیدایت کنم
حال این سرگیجه هایم را ز میدان ها بپرس
- ۱.۱k
- ۲۹ فروردین ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط