{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شخصی مادرش الزایمر داشت ...

شخصی مادرش الزایمر داشت ...
بهش گفت مادر یه بیماری داری ، باید بخاطر همین ببریمت آسایشگاه سالمندان...
مادر گفت : چه بیماریی؟
گفت : الزایمر...
گفت : چی هست...
گفت: "یعنی همه چیو فراموش میکنی..."
گفت انگار خودتم همین بیماریو داری...
گفت : چطور؟
گفت : انگار یادت رفته با چه زحمتی بزرگت کردم ، چقدر سختی کشیدم تا بزرگ بشی ، قامت خم کردم تا قد راست کنی..
پسر رفت توی فکر...
برگشت به مادرش گفت : مادر منو ببخش...
گفت : برای چی؟
گفت : به خاطر کاری که میخواستم بکنم...

مادر گفت :
"من که چیزی یادم نمیاد...."
دیدگاه ها (۲۳)

بیان عشق به اندازه ی خود عشق مهمهآدما بہ بیان کردن و بیان شد...

صبح است ڪنون بیاڪه آوازڪنیمیڪ روز دگــر به عشق آغازڪنـیـمبــ...

شاید عظمت قلب‌ها را با دریا مثال‌بزنند اما من دوست دارم که ت...

آنچه برای خود می پسندی...برای دیگران هم بپسند...من" تو" را م...

مادرش آلزایمر داشت ...بهش گفت : مادر یه بیماری داری باید به ...

سناریو جونگکوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط