{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مجبور شدم کوچ کنم رخت ببندم

مجبور شدم کوچ کنم رخت ببندم


از جمعیت شهر به سلول اتاقم


یک سمت خودم، شعر، قلم، پاکت سیگار


یک سمت نگاهم به دری، بلکه سراغم!!!!
دیدگاه ها (۳)

پایان ماجرای دل و عشق روشن استای قایق شکسته به دریا خوش آمدی

مادرم همیشه می گفتهرگزتمام خودت رابرای هیچ مردی خرج نکنمن ام...

دست روی دلم مگذار… میسوزیداغ خیلی چیزها بردلم مانده!!!!

ســکوت می کنم به حــرمت احـساسم ســکوت می کنم تا عشـق بـی آب...

پارت اول تنها شرور ویو ا.ت تو خواب نازم بودم که یک صدایی تو ...

‌ گفت وقتی مصاحبه تموم شد بریم خونه کوک: باشه پس سوار شو لیا...

رمان تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط