{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان تهیونگ

✨On the way to liberation{ part ۳۳ }🌷


خدمتکار: ارباب خانم رو آوردم..

- خیلیخب برو بیرون ( سرد)

خدمتکار : چشم ( تعظیم)

ویو ات:

نگاهم به خدمتکار بود...
که صدای پسر از خود راضی بلند شد...

- بیا بشین باهات حرف دارم ... ( سرد)

× حرفاش سرد بود مثل یک گوله برف‌...

خواستم مخالفت کنم ولی با یاد آوری چند ساعت پیش که چه گندی بالا آوردم سری به خودم اومدم و روی مبلی که کنار صندلیش بود نشستم ...


× نگاهم بهش بود که هیچ صحبتی نمی‌کرد و
فقدر خیره شده بود بهم ...

دیونس...
مغزش تاب داره...
نکنه چیزی روی صورتمه...
وای نک.....

- باید زنم بشی...

× باش... چیییی ( داد)

- همین که گفتم باید زنم بشی...

× آقای به نسبت محترم که معلوم نیست از کجا پیدات شده ...
چی دیدی توی من که این حرفو میزنی ...
شوخی هاتم مثل خودت مسخر....

- همین که گفتم ( داد و دستشو روی میز میکوبه)


× با دادی که زد برای چند لحظه سر جام خشکم زد ...
اصلا از حرفایی میزد هیچی سر در نمی‌آورد...

ولی من پرو تر از این حرفا بودم
پس منم شروع کردم مثل خودش به داد زدن...

× ببین آقای کیم تهیونگ...
من با تو ازدواج نمیکنم...
می‌خوام از اینجام هم برم...( داد)

- که نمیخوای با من ازدواج کنی اره...( به سمت ات می‌ره)

× داشت به سمتم می اومد خواستم خودمو عقب بکشم که چونمو توی دستش گرفت...

نگاهم به چشمای قهوه ایش رفت ...
داشت با حالت عجیبی نگام میکرد...

چشماش هم سرد بود هم عصبانی...

- فردا شب ساعت ۸ جشن عروسیمون هستش...
ساعت ۵ میکاپ ارتیست ها میاند ارایشت کنند...( سرد)

× چونمو ول کن ... آخ

- فقدر بفهمم کار خطایی
انجام دادی خونت پای خودته...( چونشو رها می‌کنه)

× با فشار هایی‌ که به چونم داده بود
آخ ریزی گفتم
که دوباره روی صندلیش نشست

به سمت کمدش خم شد و سیگاری رو روشن کرد....
به سمت پنجره بزرگ اتاقش حرکت کرد و آسین های لباس مشکیش رو بالا داد...

با دیدن رگ های برجسته دستش واسه چند لحظه نگاهم بهش درگیر شد...

خیلی هات سیگار می‌کشید...
کاش این اخلاق بدو نداشت اون وقت خودم عا....

× وای ات دیونه شدی... داری به یک آدم دیونه میگی عاشق میشدم...

فکر کنم مغز من تاب برداشته به جای مغز اون...


نگاهم بهش بود که با دیدن لباس دانشگاه یاد چیزی افتادم...

× هی آقای کیم تهیونگ ( جدی)

- هوم ( در حال سیگار کشیدن)


× الان که منو دزدیدی دانشگاهم چی میشه...

- از پس فردا مثل همیشه میری دانشگاه

× اخجو.....

- ولی قانون داره که بعداً بهت میگم...

× خوشحال شدم که میتونم برم دانشگاه ولی با حرفی که زد مستقیم خورد تو ذوقم...

نکنه به همه بگه ما باهم ازدواج میکنیم...
نه ات نمیگه...
اره نمیگه...

شاید داشتم با این حرفم خودمو خر میکردم... ولی حداقل برای چند لحظه با اینم حرفام... مغزم از این همه سوالات مسخره آزاد میشد...

× نگاهمو از دیوار روبه روم که چند دقیقه بود بهش زل زده بودم گرفتم که نگاهم دوباره بهش رفت...


نگاهم بهش بود که برگشت... خواستم سری گندی که زده بودم رو جمع کنم ولی دیر شده بود... اون دیده بود که داشتم نگاهش میکردم...

وای بدبخت شدی ات... چرا یک بار نمی تونی مثل آدم رفتار کنی و آنقدر ضایع بازی در نیاری...

- نمی‌خوای بری بیرون از اتاقم ( پوزخند)

× با حرفش نگاهم بهش رفت که متوجه پوزخند مسخرش شدم ...

سری از جام بلند شدم و از اتاق خارج شدم که...


🌷ادامه دارد....✨

حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍 ⭐

شرط ها نرسیده بود ولی گذاشتم 🎀🫠

شرط ها:

۲۲۰ لایک
۸۰ بازنشر
۱۴ فالو
دیدگاه ها (۵۸)

بانو فالوشع فیک نویسه 💖😘https://wisgoon.com/saraeevvvvv

بیو گرافی از خودم

Part:15. #ریاست.عشقکه نگاهم رف...

وقتی پسر عموته و.....پارت ۸رسیدن عمارت که یهو ات موتورشو دید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط