{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#دوستی_اجباری

#دوستی_اجباری
#پارت_۲۲
( * پیش نامجین * )

جین اعصابش خورد بود . از تهیونگ خبری نبود و اون ترسیده بود جونگکوک بلایی سرش اورده باشه .

( نامجون ) : هی اروم باش جونگکوک بلایی سر اون نمیاره .

و سعی کرد جین رو اروم کنه .

( * پیش یونمین * )

شب بود . تخت هاشون بغل هم بود و خوابیده بودن . ولی یچیزی اشتباه بود . جیمین ... جیمین اون جیمین سابق نبود .

چاقویی که در دستاش بود میلرزید . اروم به سمت تخت یونگی رفت . اون خواب بود . بهش نزدیک شد . چاقو رو بالا گرفت . نمیتونست اون رو فروکنه .

چشماش رو بست .

( جیمین ) : تو میتونی جیمین ( اروم )

و وقتی خواست چاقو رو فرو کنه یونگی دستای جیمین رو گرفت و بست به تاج تخت .

( یونگی ) : فک کردی من نمیفهمم ها ؟ ( بم )

( جیمین ) : ی-.... یونگی ب-....بزار برات تو-.... توضیح ب-....بدم .( ترس و لکنت )

( یونگی ) : لازم نکرده .

و خواست چاقو رو فرو کنه .

( جیمین ) : نههههه ( داد ) لطفا گوش کن . خواهش میکنم . ( گریه )

( یونگی ) : میدونی خیلی بده به یکی لطف کنی و اون خیانت کنه در حق اون لطفی که کردی .

( جیمین ) : یونگی ... قسم میخورم نمیخواستم ... التماست میکنم ... بزار برات توضیح بدم ( گریه )

یونگی یکم فکر کرد . با یه دستش محکم دستای جیمین که با طناب به تاج تخت بسته بود رو گرفته بود . و اون یکی دستش رو کنار بدن جیمین رو تخت گذاشته بود .

هوفی کرد . بعد دستای جیمینو باز کرد . جیمین وقتی خواست با عجله بلند شه ، یونگی چاقویی زیر گلوش گذاشت .

( یونگی ) : فک نکن کارتو فراموش کردم . میشنوم .

( جیمین ) : یونگی ... خواهش میکنم .

( یونگی ) : اگه حرفی نداری من کارمو کنم وقتمم الکی نگیر . میدونی از اولم نباید بهت رحم میکردم . باید میزدمت و تا الان قطعه قطعه ات میکر-...

( جیمین ) : مگه تقصیر منه که بلد نیستم از خودم دفاع کنم ؟ ( داد )

یونگی تعجب کرد . چشماش گرد شده بود و هیچی نگفت .

( جیمین ) : از همون اول هی اذیتم کردی . منو میزدی . باهام بدرفتار میکردی . پشت سرم دروغ میگفتی . مسخره ام میکردی .

( یونگی ) : جیمین ...

( جیمین ) : مگه تقصیر منه .. من با هیچکس بد نبودم . چرا این بلا ها باید سر من بیاد ؟ چرا خواهرم باید دزدیده شه ؟ چراااا ؟ فک کردین بازی با احساسات و اذیت کردنشون خیلی خوبه ؟ براتون لذت بخشه ؟

( یونگی ) : جیمیننن !!!( داد )

جیمین شروع کرد به گریه کردن .

( یونگی ) : منظورت از دزدیده شدن خواهرت چیه ؟

جیمین فقط گریه میکرد .

( یونگی ) : هی با تو ام ( داد )

( جیمین ) : داد نزن ... لطفا ... ( گریه شدید )

( یونگی ) : متاسفم .. من فقط،.. ولش کن بهم درست توضیح بده .

( جیمین )‌ : میشه ... فردا .... حرف .. بزنیم ؟ ( بریده بریده و بغض )

( یونگی ) : هوم .... باشه .

جیمین خوابید . یونگی هم رفت بغلش و اروم سرش رو نوازش میکرد .

( * فردا صبح * )

End part 🍓
اوشکولاتیا اینم از پارت بفرمایییددد . از این به بعد یه انچه خواهید خواند هم میزارم .

انچه خواهید خواند .

داری باهام شوخی میکنی ؟....

اون خواهرمو گرفته ....

بزار برم لعنتی ...

اون کیه ؟

هوسوک ...
دیدگاه ها (۲۸)

سناریو درخواستی ...وقتی یهو بی دلیل میزنیم زیر گریه 😭نامجون ...

سناریو درخواستی ..وقتی هی میگی بچه میخوام 👶نامجون : اخه قربو...

#دوستی_اجباری#پارت_۱۸یونگی به طرز عجیبی جیمینو بغل کرد . جیم...

ماه خونین

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط