#دوستی_اجباری
#دوستی_اجباری
#پارت_۲۳
یونگی ، جیمین رو قانع کرد و با هم رفتن تو یه کوچه ی خلوت قدم زدن .
( جیمین ) : دیروز وقتی رسیدیم و تو رفتی غذا بگیری ...
( * فلش بک به دیروز * )
یونگی رفت غذا بگیره که یه پیامک به گوشی جیمین اومد .
جیمین با دیدن پیام از تعجب نفسش بند اومده بود .
_ اگه دلت میخواد دوباره ببینیش تا فردا یونگی رو بکش .
این پیامک اومد بعدش عکسی ارسال شد . عکس خواهر جیمین بود که دست و دهنش بسته شده بود و بیهوش بود .
جیمین نمیدونست چیکار کنه که یهو یونگی وارد شد .
( یونگی ) : گفتن الان دیگه غذا نمیدن .
جیمین هیچی نگفت و بعدش خوابیدن .
( * پایان فلش بک * )
جیمین همه ی اینا رو برای یونگی تعریف کرد . یونگی تو فکر بود . یعنی اون فرد کی بوده ؟
( جیمین ) : اون خواهرمو دزدیده .
( یونگی ) : اون کیه ؟
( جیمین ) : نمیدونم .
و بعدش یه عکس اورد و به یونگی نشون داد .
( جیمین ) : اینو اون فرد فرستاد و گفت قبل از اینکه تو رو بکشم بهت نشون بدم و بگم که اومده تا انتقام بگیره .
( یونگی ) : داری باهام شوخی میکنی ؟
و یقه جیمین رو گرفت و چسبوندش به دیوار . یهو یه نفر خواست یونگی رو پرت کنه که یونگی دست های اون فرد رو گرفت و پرتش کرد زمین ، با دو زانوش دستای پسر رو گرفت و با دستش یه چاقو در اورد .
( یونگی ) : از این بدتر نمیشه .
اون فرد هوسوک بود .
( هوسوک ) : ولم کن عوضی .
( جیمین ) : هوسوک... هو-...سوک...( نفس تنگی )
یونگی و هوسوک برگشتن و به جیمین نگاه کردن ولی یه نفر جیمین رو انداخت تو ون .
( هوسوک ) : جیمینننننن ( داد ) . نه ولم کن نه .
و هی وول میخورد . یونگی شک داشت . به هوسوک نگاه کرد .
( هوسوک ) : بزار برم لعنتی .
( جیمین ) : ه-....وسو-....ک
( هوسوک ) : لطفا ولم کن .
چشمای هوسوک اشکی بود . یونگی ولش کرد ولی هوسوک تا خواست به ون برسه ون راه افتاد و رفت .
( هوسوک ) : لعنتی اگه ولم میکردی اینجوری نمیشد .
( یونگی ) : باید به بقیه بگیم .
اونا رفتن پیش نامجین و تهکوک .
جین همواره توی اتاق راه میرفت . دو دستش رو پشتش گره کرده بود .
( نامجون ) : جین اروم باش .
( جین ) : نمیتونم . جیمین شی رو دزدیدن . اون بچه معلوم نیست چه بلایی سرش میاد
( هوسوک ) : تازه خواهرشم گرفتن .
( یونگی ) : تو چون از خواهرش خوشت میاد ادای نگران ها و در میاری .
( هوسوک ) : تو یه عوضی که هی اذیتش میکردی دیگه خفه شو .
( تهیونگ ) : بسه دیگه با جفتتونم . ما باید یه فکری کنیم که جیمینو میجینو نجات بدیم .
( جونگکوک ) : حق با تهیونگه . یونگی اون عکس کی بود ؟
یونگی نمیتونست شخصی که تو اون عکس بود رو بگه . اون دقیقا همون عکس رو داشت . پس عکسو نشونشون داد .
جونگکوک و نامجون از تعجب و ترس نمیدونستن چی بگن .
( جونگکوک ) : ا-...این امکان نداره ...
( نامجون ) : اون .... اون ...
( یونگی ) : جونگهونه .
End part 💥
بچه ها من ممکنه نتونم تا اخر امتحانا پارت بزارم برا همین الان زیاد گذاشتم 💜
آنچه خواهید خواند ..
یعنی برگشته ...
ی-...یونگی...کمکم کن ...
هوسوک ... یونگیییی...
دیگه تمومه ...
#پارت_۲۳
یونگی ، جیمین رو قانع کرد و با هم رفتن تو یه کوچه ی خلوت قدم زدن .
( جیمین ) : دیروز وقتی رسیدیم و تو رفتی غذا بگیری ...
( * فلش بک به دیروز * )
یونگی رفت غذا بگیره که یه پیامک به گوشی جیمین اومد .
جیمین با دیدن پیام از تعجب نفسش بند اومده بود .
_ اگه دلت میخواد دوباره ببینیش تا فردا یونگی رو بکش .
این پیامک اومد بعدش عکسی ارسال شد . عکس خواهر جیمین بود که دست و دهنش بسته شده بود و بیهوش بود .
جیمین نمیدونست چیکار کنه که یهو یونگی وارد شد .
( یونگی ) : گفتن الان دیگه غذا نمیدن .
جیمین هیچی نگفت و بعدش خوابیدن .
( * پایان فلش بک * )
جیمین همه ی اینا رو برای یونگی تعریف کرد . یونگی تو فکر بود . یعنی اون فرد کی بوده ؟
( جیمین ) : اون خواهرمو دزدیده .
( یونگی ) : اون کیه ؟
( جیمین ) : نمیدونم .
و بعدش یه عکس اورد و به یونگی نشون داد .
( جیمین ) : اینو اون فرد فرستاد و گفت قبل از اینکه تو رو بکشم بهت نشون بدم و بگم که اومده تا انتقام بگیره .
( یونگی ) : داری باهام شوخی میکنی ؟
و یقه جیمین رو گرفت و چسبوندش به دیوار . یهو یه نفر خواست یونگی رو پرت کنه که یونگی دست های اون فرد رو گرفت و پرتش کرد زمین ، با دو زانوش دستای پسر رو گرفت و با دستش یه چاقو در اورد .
( یونگی ) : از این بدتر نمیشه .
اون فرد هوسوک بود .
( هوسوک ) : ولم کن عوضی .
( جیمین ) : هوسوک... هو-...سوک...( نفس تنگی )
یونگی و هوسوک برگشتن و به جیمین نگاه کردن ولی یه نفر جیمین رو انداخت تو ون .
( هوسوک ) : جیمینننننن ( داد ) . نه ولم کن نه .
و هی وول میخورد . یونگی شک داشت . به هوسوک نگاه کرد .
( هوسوک ) : بزار برم لعنتی .
( جیمین ) : ه-....وسو-....ک
( هوسوک ) : لطفا ولم کن .
چشمای هوسوک اشکی بود . یونگی ولش کرد ولی هوسوک تا خواست به ون برسه ون راه افتاد و رفت .
( هوسوک ) : لعنتی اگه ولم میکردی اینجوری نمیشد .
( یونگی ) : باید به بقیه بگیم .
اونا رفتن پیش نامجین و تهکوک .
جین همواره توی اتاق راه میرفت . دو دستش رو پشتش گره کرده بود .
( نامجون ) : جین اروم باش .
( جین ) : نمیتونم . جیمین شی رو دزدیدن . اون بچه معلوم نیست چه بلایی سرش میاد
( هوسوک ) : تازه خواهرشم گرفتن .
( یونگی ) : تو چون از خواهرش خوشت میاد ادای نگران ها و در میاری .
( هوسوک ) : تو یه عوضی که هی اذیتش میکردی دیگه خفه شو .
( تهیونگ ) : بسه دیگه با جفتتونم . ما باید یه فکری کنیم که جیمینو میجینو نجات بدیم .
( جونگکوک ) : حق با تهیونگه . یونگی اون عکس کی بود ؟
یونگی نمیتونست شخصی که تو اون عکس بود رو بگه . اون دقیقا همون عکس رو داشت . پس عکسو نشونشون داد .
جونگکوک و نامجون از تعجب و ترس نمیدونستن چی بگن .
( جونگکوک ) : ا-...این امکان نداره ...
( نامجون ) : اون .... اون ...
( یونگی ) : جونگهونه .
End part 💥
بچه ها من ممکنه نتونم تا اخر امتحانا پارت بزارم برا همین الان زیاد گذاشتم 💜
آنچه خواهید خواند ..
یعنی برگشته ...
ی-...یونگی...کمکم کن ...
هوسوک ... یونگیییی...
دیگه تمومه ...
- ۴۹۳
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط