#خورشیدوماه 🌙☀️
#خورشیدوماه 🌙☀️
part=23(فصل2)
«دیدگاه ایرانا»
حامیم که رفت بیرون رفتم جلو ایینه و خودمو مرتب کردم که یهو دیدم گوشیم داره زنگ میخوره، برداشتم دیدم شماره ناشناسه، میخواستم جواب ندم، اما یه حسی بهم میگفت نکنه از اشناهام باشه یا شاید مامان لیلا باشه، برای همون جواب دادم
«مکالمه تلفنی ایرانا و فرد ناشناس»
ایرانا: الو سلام
فرد ناشناس: سلام خوبی؟
ایرانا: شما؟
فرد ناشناس: ماهان هستم،، شناختی؟
ایرانا: نه والا نمیشناسم
فرد ناشناس: دادا مهرداد، که یه زمانی اومد توی دانشگاه بهت گفت داداشم ازت خوشش اومده
ایرانا: اهاا خب؟
ماهان: خب،، راستش من میخوام، با اجازتون با خانوادم تشریف بیارم
ایرانا: من الان سر کار هستم باهاتون تماس میگیرم
ماهان: باشه چشم ممنونم
«دیدگاه ایرانا»
نمیدونستم این از کجا پیداش شده، بدون توجه گوشیمو قطع کردم رفتم جای همکارام حامیم هم روی یه صندلی نشسته بود، کارمونو شروع کردیم.
حامیم: ایرانا تمومه!
ایرانا: اره اره اوکیه، فقط تنظیمش رو میرم توی خونه انجام میدم
حامیم: باشه مرسی
«دیدگاه حامیم»
ایرانا وسایلش رو جمع کرد و رفتیم سمت ماشین تا بریم خونه، توی راه هیچ حرفی نمیزد انگار ذهنش درگیر بود که دیدم گوشیش زنگ خورد، زیر چشمی نگاهی کردم، شماره ناشناس بود ایرانا اولش بی محلی کرد جوابشو نداد، ولی اون طرف بازم زنگ زد ایرانا مجبور شد جواب بده.
ایرانا: گفتم خودم باهاتون تماس میگیرم
ماهان: به خدا نمیتونم توروخدا بگو
ایرانا: خب من باید فکرامو بکنم همینجوری نمیتونم جواب بدم
ماهان: خب شما با خانوادت صحبت کن
ایرانا: خانوادم... راستش من خانواده ای ندارم توی یه تصادف..
ماهان: وای... ببخشید واقعا نمیدونستم تسلیت عرض میکنم،، حالا.. پس چی میشه
ایرانا: آم.. من بزرگتر دارم باهاشون صحبت میکنم و بهتون خبر میدم
ماهان: باشه چشم خدانگهدار
«دیدگاه حامیم»
نمیدونستم کی بود، ایرانا با هیچکس درباره خانوادش نگفته ولی به اون گفت، نمیدونم چی بود ولی صحبتاشون به خاستگاری.. زیاد میخورد اما بازم سعی کردم سکوت کنم😔
part=23(فصل2)
«دیدگاه ایرانا»
حامیم که رفت بیرون رفتم جلو ایینه و خودمو مرتب کردم که یهو دیدم گوشیم داره زنگ میخوره، برداشتم دیدم شماره ناشناسه، میخواستم جواب ندم، اما یه حسی بهم میگفت نکنه از اشناهام باشه یا شاید مامان لیلا باشه، برای همون جواب دادم
«مکالمه تلفنی ایرانا و فرد ناشناس»
ایرانا: الو سلام
فرد ناشناس: سلام خوبی؟
ایرانا: شما؟
فرد ناشناس: ماهان هستم،، شناختی؟
ایرانا: نه والا نمیشناسم
فرد ناشناس: دادا مهرداد، که یه زمانی اومد توی دانشگاه بهت گفت داداشم ازت خوشش اومده
ایرانا: اهاا خب؟
ماهان: خب،، راستش من میخوام، با اجازتون با خانوادم تشریف بیارم
ایرانا: من الان سر کار هستم باهاتون تماس میگیرم
ماهان: باشه چشم ممنونم
«دیدگاه ایرانا»
نمیدونستم این از کجا پیداش شده، بدون توجه گوشیمو قطع کردم رفتم جای همکارام حامیم هم روی یه صندلی نشسته بود، کارمونو شروع کردیم.
حامیم: ایرانا تمومه!
ایرانا: اره اره اوکیه، فقط تنظیمش رو میرم توی خونه انجام میدم
حامیم: باشه مرسی
«دیدگاه حامیم»
ایرانا وسایلش رو جمع کرد و رفتیم سمت ماشین تا بریم خونه، توی راه هیچ حرفی نمیزد انگار ذهنش درگیر بود که دیدم گوشیش زنگ خورد، زیر چشمی نگاهی کردم، شماره ناشناس بود ایرانا اولش بی محلی کرد جوابشو نداد، ولی اون طرف بازم زنگ زد ایرانا مجبور شد جواب بده.
ایرانا: گفتم خودم باهاتون تماس میگیرم
ماهان: به خدا نمیتونم توروخدا بگو
ایرانا: خب من باید فکرامو بکنم همینجوری نمیتونم جواب بدم
ماهان: خب شما با خانوادت صحبت کن
ایرانا: خانوادم... راستش من خانواده ای ندارم توی یه تصادف..
ماهان: وای... ببخشید واقعا نمیدونستم تسلیت عرض میکنم،، حالا.. پس چی میشه
ایرانا: آم.. من بزرگتر دارم باهاشون صحبت میکنم و بهتون خبر میدم
ماهان: باشه چشم خدانگهدار
«دیدگاه حامیم»
نمیدونستم کی بود، ایرانا با هیچکس درباره خانوادش نگفته ولی به اون گفت، نمیدونم چی بود ولی صحبتاشون به خاستگاری.. زیاد میخورد اما بازم سعی کردم سکوت کنم😔
- ۱۰۰
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط