{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
.⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. 
---

پارت ۶۸ | «چرا امروز فرق داشت؟»

صبح روز بعد...

مانلی از همان اول صبح، احساس عجیبی داشت.

دیروز...

رفتار تهیونگ با همیشه فرق کرده بود.

نه اینکه سرد باشد...

اما دیگر مثل قبل نمی‌ایستاد تا چند دقیقه با او حرف بزند.

همین موضوع ذهنش را درگیر کرده بود.


---

داخل سالن تمرین...

اعضا مشغول تمرین بودند.

بعد از چند ساعت، مربی گفت:

«بیست دقیقه استراحت.»

همه با خستگی روی زمین نشستند.

جیهوپ بطری آبش را برداشت.

«امروز دیگه واقعاً جون ندارم.»

جین خندید.

«تو هر روز همینو میگی.»

همه خندیدند.


---

تهیونگ آرام گوشی‌اش را برداشت.

چند ثانیه به صفحه نگاه کرد.

بعد دوباره داخل جیبش گذاشت.

جیمین که کنارش نشسته بود، آهسته گفت:

«هنوز ناراحتی؟»

تهیونگ لبخند کوتاهی زد.

«نه... فقط دارم الکی فکر می‌کنم.»

نامجون که حرفشان را شنید، آرام گفت:

«گاهی چیزی که می‌بینی، با چیزی که واقعاً هست فرق داره.»

تهیونگ فقط سر تکان داد.


---

از آن طرف...

مانلی چند پوشه را برداشت و به سمت اتاق رئیس پروژه رفت.

در راه...

از کنار سالن تمرین رد شد.

درِ سالن کمی باز بود.

صدای خنده‌ی اعضا می‌آمد.

ناخودآگاه داخل را نگاه کرد.

همان لحظه...

تهیونگ هم سرش را بالا آورد.

چشم‌هایشان برای چند ثانیه به هم افتاد.

مانلی لبخند زد.

تهیونگ هم لبخند زد...

اما این بار، فقط از دور.

قبل از اینکه مانلی چیزی بگوید، مربی دوباره همه را صدا زد.

تهیونگ مجبور شد برگردد.


---

مانلی همان‌جا ایستاد.

با خودش گفت:

«حتی نیومد سلام کنه...»

بعد سریع سرش را تکان داد.

«نه... حتماً تمرینشون مهم‌تره.»

اما ته دلش...

کمی ناراحت شد.


---

ظهر...

رئیس پروژه از مانلی خواست چند نمونه پارچه را برای سالن تمرین ببرد.

وقتی وارد سالن شد...

همه مشغول استراحت بودند.

جیهوپ با دیدنش گفت:

«سلام مانلی!»

جین هم با لبخند دست تکان داد.

«به‌موقع رسیدی، داشتیم از گرسنگی می‌مردیم!»

جونگکوک خندید.

«هیونگ، اون پارچه آورده، نه غذا.»

همه خندیدند.

فضای سالن دوباره گرم شد.


---

مانلی پارچه‌ها را روی میز گذاشت.

رئیس پروژه مشغول صحبت با مربی شد.

او هم آرام کنار میز ایستاد.

در همین لحظه...

تهیونگ جلو آمد.

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد آرام گفت:

«...دیروز ببخشید.»

مانلی با تعجب نگاهش کرد.

«برای چی؟»

«فکر کنم یکم عجله داشتم.»

مانلی لبخند خیلی کوچکی زد.

«اشکالی نداره.»

همین دو جمله...

تمام سوءتفاهم دیروز را از بین برد.

تهیونگ هم نفس راحتی کشید.


---

اما از آن طرف سالن...

جیمین همه‌چیز را دیده بود.

آرام کنار جونگکوک گفت:

«دیدی؟»

جونگکوک خندید.

«دیروز از حسادت حرف نمی‌زد، امروز اومده عذرخواهی می‌کنه.»

جین که کنارشان بود، آرام گفت:

«این دوتا هنوز خودشون خبر ندارن، ولی ما از سه کیلومتری می‌فهمیم.»

جیهوپ با خنده سر تکان داد.

«فقط امیدوارم زیاد طولش ندن.»

همه لبخند زدند.


---

وقتی مانلی از سالن بیرون رفت...

ناخودآگاه برگشت.

تهیونگ هم همان لحظه برگشته بود.

چشم‌هایشان دوباره به هم افتاد.

این بار...

هر دو همزمان لبخند زدند.

لبخندی کوچک...

اما از ته دل.

و هر دو، بدون اینکه بدانند چرا...

بقیه‌ی روز را با حال بهتری ادامه دادند.


---

پایان پارت ۶۸... 🤍🌸

.
دیدگاه ها (۳)

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط