{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³².

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³².
..𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..
~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~


جِما چند ثانیه با ناباوری نگاهش کرد، بعد ملافه‌ی خیس رو از خودش کنار زد و با اخم گفت:

_ خب... اولاً سلام! دوماً خیلی منتظرت شدم وقتی دیدم ممکنه باز دیر بیای برا همین یه کوچولو پلک رو هم گذاشتم ولی انگاری خوابم برده! سوما..می‌تونستی آروم بیدارم کنی!

جیمین برای آرامش خاطر شقیقه اش رو مالید و آروم گفت:

_ اولا تو چطور وارد خونه ام شدی...دوما چرا باید به خودت اجازه بدی تو خونم بخوابی و سوما....

آهسته سمتش خم شد و ادامه داد:

_ وقتی انقدر پررویی انتظار رفتار ملایمی ازم نداشته باش استاکر کوچولو!


جِما با اخم لباش رو آویزون کرد:

_ خودت محبورم کردی از قفل درخونه ات کلید واسه خودم گیر بیارم.

_ تجاوز به حریم شخصی؟!

جیمین عمیق بهش زل زد که دختر سعی کرد سریع حرف رو عوض کنه:

_ از صبح بهت زنگ زدم.

پسر بی درنگ جواب داد:

_ دیدم.

_ پیام هم دادم.

_ اونم دیدم.

ابروهای جما بالا رفت:

_ پس چرا جواب ندادی؟

جیمین از دست به سینه خارج شد:

_ چون نمی‌خواستم.

چند ثانیه سکوت بینشون افتاد.
جما با اخم بهش نگاه کرد و زیر لب گفت:

_ خیلی عوضی‌ای!

جیمین با تمسخر جواب داد:

_ ممنون.

_ تعریف نکردم.

_ می‌دونم.

جما با حرص بالش خیس رو برداشت و سمتش پرت کرد:

_ پس چرا جوابمو نمی‌دی، آقای بی‌اعصاب؟

جیمین به‌موقع سرش رو کنار کشید و بالش پشت سرش افتاد:

_ چون می‌دونستم آخرش همین‌طوری میای سراغم.

جما لحظه‌ای مکث کرد:

_ یعنی منتظرم بودی؟

جیمین نگاهش کرد و گوشه‌ی لبش کمی بالا رفت:

_ زیادی برای خودت داستان نساز.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³¹...𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~انگشت اشاره اش رو آروم سمتش دراز کر...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³⁰...𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~جیمین لبخند کوچیکی زد و به چشمای دو...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²⁶...𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~چند ثانیه سکوت مطلق روی خانه افتاد....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط