ماهیمون هی میخواست یه چیزی بهم بگه؛

ماهیمون هی میخواست یه چیزی بهم بگه؛
تا دهنشو باز میکرد آب میرفت تو دهنش، و نمیتونست بگه.
دست کردم تو آکواریوم درش آوردم. شروع کرد از خوشحالی بالا پایین پریدن. دلم نیومد دوباره بندازمش اون تو. اینقدر بالا پایین پرید، خسته شد خوابید. دیدم بهترین موقعه تا خوابه دوباره بندازمش تو آب. ولی الان چند ساعته بیدار نشده. یعنی فکر کنم بیدار شده، دیده انداختمش اون تو، قهر کرده خودشو زده به خواب...!
دیدگاه ها (۱۶۳)

پارت ۱۹۷

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت پنج.(اخر) دازای اروم نفسش ر...

خاطرات ناتمامPart4حرفاشو با ملایمت و شمرده شمرده میزد.. جوری...

رمان عشق ممنوع

**پارت ۱۴**ده دقیقه بعد، با چشم‌هایی که از شدت خشم و غرورِ ج...

پارت: 14 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*با تردید، دستم رو دراز کرد...

ترکم نکن

پارت ۱۰سولا گفت باشه باشه برو ما هم تا اون موقع وسایل ها رو ...

سناریو مایکی {جنگل چشمات} پارت دواونشب بود تونشبی که شیسه و...

دردسر های سه روزه ( پارت ۵ ) وقتی سونیک بیدار شد دید روی تخت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط