{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤 قراردادی که واقعی شد

🖤 قراردادی که واقعی شد

پارت ۲۹ | مادرم زنده است — بخش اول

هانا چند ثانیه به صفحه‌ی گوشی خیره ماند.

«اگر می‌خواهی مادرت را ببینی، فردا ساعت دوازده تنها بیا.»

دستش می‌لرزید.

— مامانم...

جونگکوک گوشی رو از دستش نگرفت؛ فقط پرسید:

— چی نوشته؟

هانا صفحه رو بهش نشون داد.

چشم‌های جونگکوک روی پیام ثابت موند.

— تو تنها نمی‌ری.

هانا سریع گفت:

— ولی گفته تنها برم.

— دقیقاً به همین دلیل نمی‌ری.

— جونگکوک، اون نوشته مادرم زنده‌ست!

صدای هانا شکست.

— من هجده ساله فکر می‌کردم دیگه هیچ‌وقت نمی‌بینمش...

تهیونگ آرام نزدیک شد.

— هانا، ممکنه این پیام تله باشه.

— می‌دونم.

— پس چرا می‌خوای بری؟

هانا به صفحه نگاه کرد.

— چون اگه حتی یک درصد احتمال داشته باشه مادرم اونجاست، نمی‌تونم بی‌خیالش بشم.

دوها گفت:

— پس باید راه دیگه‌ای پیدا کنیم.

هانا سرش رو تکون داد.

— نه.

همه بهش نگاه کردند.

— این بار خودم می‌رم.

جونگکوک با جدیت گفت:

— نه.

هانا برگشت سمتش.

— تو دیگه نمی‌تونی به جای من تصمیم بگیری.

— دارم سعی می‌کنم زنده بمونی.

— و من دارم سعی می‌کنم بفهمم چرا تمام عمرم رو از مادرم جدا کردن!

سکوت.

جونگکوک آرام‌تر گفت:

— هانا...

— نه.

اشک از چشم هانا پایین افتاد.

— این دفعه دیگه نمی‌خوام کسی ازم محافظت کنه.

جونگکوک چند لحظه چیزی نگفت.

بعد آرام پرسید:

— حتی من؟

هانا نگاهش کرد.

— مخصوصاً تو.

---

نیمه‌شب گذشته بود.

هانا در اتاق نشسته بود و به عکس قدیمی مادرش نگاه می‌کرد.

در آرام باز شد.

جونگکوک وارد شد.

هانا بدون اینکه نگاهش کند گفت:

— اومدی منصرفم کنی؟

— نه.

هانا تعجب کرد.

— پس برای چی؟

جونگکوک یک پاکت روی میز گذاشت.

— اینو امشب پیدا کردم.

هانا پاکت رو باز کرد.

داخلش یک عکس قدیمی بود.

عکس مادرش کنار جونگکوکِ نوجوان.

هانا با تعجب گفت:

— تو مادرم رو می‌شناختی؟

جونگکوک نشست.

— قبل از اون شب دیدمش.

— چرا هیچ‌وقت نگفتی؟

— چون قول داده بودم.

— به کی؟

جونگکوک مکث کرد.

— به مادرت.

هانا عکس رو محکم گرفت.

— چی ازت خواست؟

جونگکوک نگاهش کرد.

— گفت اگه یه روز برگشتی پیش هانا، نذار حقیقت قبل از زمانش بهش برسه.

هانا آرام گفت:

— و الان زمانشه؟

جونگکوک جواب داد:

— فکر کنم گذشته از زمانشه.

هانا بهش خیره شد.

— یه چیز دیگه هم هست، مگه نه؟

جونگکوک سکوت کرد.

هانا فهمید.

— جونگکوک...

او از جیبش یک فلش کوچک بیرون آورد.

— این آخرین چیزی بود که پدرت قبل از ناپدید شدن به من داد.

هانا فلش رو گرفت.

— توش چیه؟

— نمی‌دونم.

— پس چرا تا الان بهم ندادی؟

جونگکوک آرام گفت:

— چون می‌ترسیدم چیزی توش باشه که نباید ببینی.

هانا فلش رو بالا گرفت.

— من دیگه از ندونستن بیشتر می‌ترسم.

ادامه دارد...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #قراردادی_که_واقعی_شد #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
دیدگاه ها (۰)

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۳۰ | مادرم زنده است — بخش دومصبح ...

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۲۸ | اتاقی که نباید باز می‌شدهانا...

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۲۷ | خائنهانا هنوز به جمله‌ی روی ...

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۱۸ | کسی که کنارم ایستادهبارون شد...

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۲۵ | اولین اعتمادچراغ‌ها هنوز خام...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط