فیک مرهم سایه
فیک مرهم سایه
p15
یونگی، نابیِ بیهوش رو محکم بغل کرده بود و با اضطراب به اطراف نگاه میکرد. صدایِ فریادهایِ سُل و افرادش از داخلِ انبار به گوش میرسید. ا.ت، با تمامِ توانش سعی داشت درِ کهنهیِ دریچهیِ فاضلاب رو باز کنه تا بتونه به یونگی و نابی کمک کنه.
در همین لحظه، صدایِ غرشِ یه موتورِ قدرتمند، سکوتِ شب رو شکست. یه موتورسیکلتِ قدیمی و سیاه رنگ، با سرعت به سمتِ انبار اومد و با یه حرکتِ نمایشی، درست جلویِ پایِ یونگی توقف کرد. رانندهیِ موتورسیکلت، کلاهِ ایمنیِ سیاهی بر سر داشت و چهرهاش مشخص نبود.
یونگی با دیدنِ موتورسیکلت، لبخندی محو زد. “بالاخره اومدی، پدربزرگ.”
موتورسوار، کلاهِ ایمنیاش رو برداشت. پیرمردی با موهایِ جوگندمی و چشمانی نافذ که از دور هم صلابتش مشخص بود.
“فکر کردی میتونی بدونِ من کارِت رو پیش ببری، یونگی؟” پیرمرد با لحنی که هم محبت و هم جدیت در آن بود، گفت. “ولی معلومه که تا اینجا خوب پیش رفتی. حالا اون دخترک رو بده به من.”
یونگی بدونِ تردید، نابی رو به پدربزرگش داد. “حالش خوب نیست. خیلی اذیتش کردن.”
پدربزرگِ یونگی، با نگاهی که مهربانی در آن موج میزد، نابی رو در آغوش گرفت. “نگران نباش. اون حالا پیشِ منه.” سپس رو به یونگی کرد و گفت: “سریع سوار شو. وقت نداریم.”
یونگی، ا.ت رو صدا زد. “ا.ت! بیا! سوار شید.”
ا.ت با دیدنِ پدربزرگِ یونگی، کمی متعجب شد ولی سریع خودش رو جمع و جور کرد و کنارِ یونگی نشست.
ولی درست قبل از اینکه بتونن حرکت کنن، صدایِ سُل و افرادش بلند شد. اونا متوجهِ فرارِ یونگی شده بودن و حالا با اسلحه به سمتشون میاومدن.
“کجا فکر کردید دارید میرید؟” سُل با خشم فریاد زد. “فکر کردید با این پیرمردِ حراف میتونید از دستِ من فرار کنید؟”
پدربزرگِ یونگی، لبخندِ مرموزی زد. “حراف؟ شاید. ولی قدرتِ دستِ کم گرفتنی ندارم، سُل. تو هیچوقت نفهمیدی من کی هستم.”
ناگهان، پیرمرد دستش رو به سمتِ سُل و افرادش برد. یه هالهیِ نورانیِ آبی رنگ، دورِ اونها رو گرفت و شروع به تنگتر شدن کرد. صدایِ فریادِ دردناکِ سُل و افرادش بلند شد. اونها سعی میکردند مقاومت کنند، ولی انگار هیچ قدرتی در برابرِ اون نور نداشتند.
وقتی هالهیِ نورانی محو شد، سُل و افرادش، همگی رویِ زمین افتاده بودند. بعضیهاشون بیهوش بودند و بعضیها… دیگه تکون نمیخوردند. معلوم بود که پیرمرد، اونها رو از پا درآورده بود، ولی ظاهراً قصدِ کشتنِ همه رو نداشته.
“این فقط یه اخطاره، سُل.” پیرمرد گفت و بعد رو به یونگی و ا.ت کرد. “حالا بریم. قبل از اینکه این تازه از خواب بیدار شدهها، دوباره خودشون رو جمع و جور کنن.”
یونگی، ا.ت و نابی، با شگفتی به پدربزرگ نگاه میکردند. قدرتِ اون پیرمرد، خیلی بیشتر از چیزی بود که یونگی فکر میکرد.
پدربزرگِ یونگی، موتورسیکلت رو روشن کرد و با سرعت از اونجا دور شدند.
p15
یونگی، نابیِ بیهوش رو محکم بغل کرده بود و با اضطراب به اطراف نگاه میکرد. صدایِ فریادهایِ سُل و افرادش از داخلِ انبار به گوش میرسید. ا.ت، با تمامِ توانش سعی داشت درِ کهنهیِ دریچهیِ فاضلاب رو باز کنه تا بتونه به یونگی و نابی کمک کنه.
در همین لحظه، صدایِ غرشِ یه موتورِ قدرتمند، سکوتِ شب رو شکست. یه موتورسیکلتِ قدیمی و سیاه رنگ، با سرعت به سمتِ انبار اومد و با یه حرکتِ نمایشی، درست جلویِ پایِ یونگی توقف کرد. رانندهیِ موتورسیکلت، کلاهِ ایمنیِ سیاهی بر سر داشت و چهرهاش مشخص نبود.
یونگی با دیدنِ موتورسیکلت، لبخندی محو زد. “بالاخره اومدی، پدربزرگ.”
موتورسوار، کلاهِ ایمنیاش رو برداشت. پیرمردی با موهایِ جوگندمی و چشمانی نافذ که از دور هم صلابتش مشخص بود.
“فکر کردی میتونی بدونِ من کارِت رو پیش ببری، یونگی؟” پیرمرد با لحنی که هم محبت و هم جدیت در آن بود، گفت. “ولی معلومه که تا اینجا خوب پیش رفتی. حالا اون دخترک رو بده به من.”
یونگی بدونِ تردید، نابی رو به پدربزرگش داد. “حالش خوب نیست. خیلی اذیتش کردن.”
پدربزرگِ یونگی، با نگاهی که مهربانی در آن موج میزد، نابی رو در آغوش گرفت. “نگران نباش. اون حالا پیشِ منه.” سپس رو به یونگی کرد و گفت: “سریع سوار شو. وقت نداریم.”
یونگی، ا.ت رو صدا زد. “ا.ت! بیا! سوار شید.”
ا.ت با دیدنِ پدربزرگِ یونگی، کمی متعجب شد ولی سریع خودش رو جمع و جور کرد و کنارِ یونگی نشست.
ولی درست قبل از اینکه بتونن حرکت کنن، صدایِ سُل و افرادش بلند شد. اونا متوجهِ فرارِ یونگی شده بودن و حالا با اسلحه به سمتشون میاومدن.
“کجا فکر کردید دارید میرید؟” سُل با خشم فریاد زد. “فکر کردید با این پیرمردِ حراف میتونید از دستِ من فرار کنید؟”
پدربزرگِ یونگی، لبخندِ مرموزی زد. “حراف؟ شاید. ولی قدرتِ دستِ کم گرفتنی ندارم، سُل. تو هیچوقت نفهمیدی من کی هستم.”
ناگهان، پیرمرد دستش رو به سمتِ سُل و افرادش برد. یه هالهیِ نورانیِ آبی رنگ، دورِ اونها رو گرفت و شروع به تنگتر شدن کرد. صدایِ فریادِ دردناکِ سُل و افرادش بلند شد. اونها سعی میکردند مقاومت کنند، ولی انگار هیچ قدرتی در برابرِ اون نور نداشتند.
وقتی هالهیِ نورانی محو شد، سُل و افرادش، همگی رویِ زمین افتاده بودند. بعضیهاشون بیهوش بودند و بعضیها… دیگه تکون نمیخوردند. معلوم بود که پیرمرد، اونها رو از پا درآورده بود، ولی ظاهراً قصدِ کشتنِ همه رو نداشته.
“این فقط یه اخطاره، سُل.” پیرمرد گفت و بعد رو به یونگی و ا.ت کرد. “حالا بریم. قبل از اینکه این تازه از خواب بیدار شدهها، دوباره خودشون رو جمع و جور کنن.”
یونگی، ا.ت و نابی، با شگفتی به پدربزرگ نگاه میکردند. قدرتِ اون پیرمرد، خیلی بیشتر از چیزی بود که یونگی فکر میکرد.
پدربزرگِ یونگی، موتورسیکلت رو روشن کرد و با سرعت از اونجا دور شدند.
- ۵۶۷
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط