صبرکن ببینم من که باید اماده شم چرا دراز کشیدم
صبرکن ببینم من که باید اماده شم چرا دراز کشیدم.
رفتم طرف کمد لباس ها. توی کمد پر بود از لباس هایی که کوکو توی همین ۳ هفته برام خریده بود. پاییز بود و من عاشق تیپ های پاییزی بودم . یه شلوار بگ مشکی همراه با یه بافت قهوه ای پوشیدم . موهامو شونه کردم و یاد این افتادم که چقدر کوکو امروز برای بافتنشون زحمت کشیده بود ولی من درجا گرفتم خوابیدم که باعث شد اون زحمتا بی هوده شه.
موهامو دم اسبی بستم و نگاهی توی اینه به خودم انداختم .
یه جفت کفش ال استار بر داشتم و رفتم از اتاق بیرون . از راه پله داشتم میرفتم پایین که با کوکو مواجه شدم .
لبخند زد و گفت:
×میخواستم بیام بهت بگم که بریم ولی خودت اومدی.
_ام اره ...خب دیگه بریم.
و یه لبخند زورکی زدم . رسیدیم جلوی در خونه و کفشامو پوشیدم . یکمی بزرگ بودن خب اخه این بیچاره شماره پای منو نمیدونه. کوکو دستمو گرفت و بردم طرف یه بنز مشکی .سوار شدیم و راننده راه افتاد . حدود بیست دقیقه تو راه بودیم که رسیدیم به گرون ترین و بزرگترین پاساژ توکیو. حتی تو خوابمم نمیدیدم بیام اینجا ، از شدت هیجان
لبخندی زدم که نمیتونستم پنهونش کنم .
کوکو از اون طرف پیاده شد و اومد درو برام باز کرد .
از ماشین اومدم پایین و دست کوکو رو گرفتم .راننده ماشین رو برد. به راه افتادیم و به در که رسیدیم کوکو گفت:
×بهتر اینجا دستمو ول نکنی ادماش خطرین .
سر تکون دادم و راه افتادیم.
اینجا قدر بزرگه . چه رنگیپنگیه وای خدا .
×خب نیاز به چیا داری؟
_ام خب یه جفت کفش .
×خب باید از این ور بریم
دستمو کشید و بردم طرف پله برقی. رفتیم طبقه بالا . اونجا تقریبا از هر ده مغازه نه تاش کفش فروشی بودن .داخل ویترین رو نگاه میکردیم و خب یه کفش صندل چشممو گرفت. کتوجه نگاه کوکو شدم . خواستم بگم بریم که گفت:
×هوم کفش قشنگیه
_خب اره ولی... به درد مهمونی فردا نمیخوره.
× مگه باید بخوره که بخریش. بیا بریم تو داخلم کفش هست میتونی از بین اونا چند جفت دیگه انتخاب کنی .
_خب من یه جفت کفش بیشت
×من شماره پاتو نمیدونستم برای همین فکر کنم خوت باید یه چند جفت کفش دیگه انتخاب کنی.
خواستم مخالفت کنم که دستمو کشید و بردم داخل . به فروشنده گفت کفش صندل رو بیارن .
کفش رو امتحان کردم کاملا اندتزه بود و خب باید یه جفتم برای اون مهمونی کفتی انتخاب میکردم توی مغازه کفشای خبلی خشگل و گرونی بود و به هر کدوم نگاه میکردم کوکو برش میداشت . تا بلاخره رسیدم به کفش مورد نظرم . اونو برذاشتم رفتم به سمت کوکو که . لبخندی زد گفت:
×چقدر خوشگله
_اره و خب بیا بری....صبر کن ببینم این همه کفش روی پیشخان مغازه . چه خبره.
نگاهی به فروشنده کردم. بدبخت از شدت خوشحالی داشت سکته میکرد و بعد نگاهی به کوکو کردم.
_این همه کفش که بدردم نمیخوره. اصلا نمیدونم باید با کدوم لباس بپوشمشون(از این خریدا نیازمند😊)
×خب لباسم براشون انتخاب میکنیم.
_صبر کن چی
کفش رو از م گرفت گذاشت رو میز از و از مرد قیمت خواست و حساب کرد . دستمو گرفت و دنبال خودش می کشیدیم این طرف و اون طرف. به هرچی نگاه میکردم می خریدش . جلوی یه مغازه وایسادم. کتاب فروشی . نفهمیدم کی دست کوکو رو ول کردم یا اصلا کوکو کی رفت ولی وقتی به خودم اومد دیدم تنها جلوی مغازه وایسادم . ترسیدم. توی راه رو ها دنبال کوکو میگشتم . داخل مغازه ها
اسمشو صدا میزم که یکی دستمو گرفت . خوشحال شده بودم . :
_وای خیلی ترسیده بودم کوو...کو
وقتی به پشت سرم نگاه کردم کسی که دستمو گرفته بود، کوکونوی نبود.
+ هی دختر خشگلی مثل تو که نباید تنهایی خرید کنه .
یه پوزخند چندش زد . کبوندم به دیوار . داد میزدم و کمک میخواستم ولی انگار هیچ کس نبود با پا کوبیدم ب پاش که پاشو گرفت و افتاد زمین . خواستم از فرصت استفاده کنم و فرار کنم اما مردیکه خر موهامو کشید و انداختم رو کولش.
بردم به طرف یه مغازه . با موشت میکوبیدم به کمرش و کمک میخواستم. قلبم تو سینم تند تند میزد . نفسم بالا نمیومد. یعنی من قراره.....
_________
بلاخره بعد از سال های طولانی 😌
رفتم طرف کمد لباس ها. توی کمد پر بود از لباس هایی که کوکو توی همین ۳ هفته برام خریده بود. پاییز بود و من عاشق تیپ های پاییزی بودم . یه شلوار بگ مشکی همراه با یه بافت قهوه ای پوشیدم . موهامو شونه کردم و یاد این افتادم که چقدر کوکو امروز برای بافتنشون زحمت کشیده بود ولی من درجا گرفتم خوابیدم که باعث شد اون زحمتا بی هوده شه.
موهامو دم اسبی بستم و نگاهی توی اینه به خودم انداختم .
یه جفت کفش ال استار بر داشتم و رفتم از اتاق بیرون . از راه پله داشتم میرفتم پایین که با کوکو مواجه شدم .
لبخند زد و گفت:
×میخواستم بیام بهت بگم که بریم ولی خودت اومدی.
_ام اره ...خب دیگه بریم.
و یه لبخند زورکی زدم . رسیدیم جلوی در خونه و کفشامو پوشیدم . یکمی بزرگ بودن خب اخه این بیچاره شماره پای منو نمیدونه. کوکو دستمو گرفت و بردم طرف یه بنز مشکی .سوار شدیم و راننده راه افتاد . حدود بیست دقیقه تو راه بودیم که رسیدیم به گرون ترین و بزرگترین پاساژ توکیو. حتی تو خوابمم نمیدیدم بیام اینجا ، از شدت هیجان
لبخندی زدم که نمیتونستم پنهونش کنم .
کوکو از اون طرف پیاده شد و اومد درو برام باز کرد .
از ماشین اومدم پایین و دست کوکو رو گرفتم .راننده ماشین رو برد. به راه افتادیم و به در که رسیدیم کوکو گفت:
×بهتر اینجا دستمو ول نکنی ادماش خطرین .
سر تکون دادم و راه افتادیم.
اینجا قدر بزرگه . چه رنگیپنگیه وای خدا .
×خب نیاز به چیا داری؟
_ام خب یه جفت کفش .
×خب باید از این ور بریم
دستمو کشید و بردم طرف پله برقی. رفتیم طبقه بالا . اونجا تقریبا از هر ده مغازه نه تاش کفش فروشی بودن .داخل ویترین رو نگاه میکردیم و خب یه کفش صندل چشممو گرفت. کتوجه نگاه کوکو شدم . خواستم بگم بریم که گفت:
×هوم کفش قشنگیه
_خب اره ولی... به درد مهمونی فردا نمیخوره.
× مگه باید بخوره که بخریش. بیا بریم تو داخلم کفش هست میتونی از بین اونا چند جفت دیگه انتخاب کنی .
_خب من یه جفت کفش بیشت
×من شماره پاتو نمیدونستم برای همین فکر کنم خوت باید یه چند جفت کفش دیگه انتخاب کنی.
خواستم مخالفت کنم که دستمو کشید و بردم داخل . به فروشنده گفت کفش صندل رو بیارن .
کفش رو امتحان کردم کاملا اندتزه بود و خب باید یه جفتم برای اون مهمونی کفتی انتخاب میکردم توی مغازه کفشای خبلی خشگل و گرونی بود و به هر کدوم نگاه میکردم کوکو برش میداشت . تا بلاخره رسیدم به کفش مورد نظرم . اونو برذاشتم رفتم به سمت کوکو که . لبخندی زد گفت:
×چقدر خوشگله
_اره و خب بیا بری....صبر کن ببینم این همه کفش روی پیشخان مغازه . چه خبره.
نگاهی به فروشنده کردم. بدبخت از شدت خوشحالی داشت سکته میکرد و بعد نگاهی به کوکو کردم.
_این همه کفش که بدردم نمیخوره. اصلا نمیدونم باید با کدوم لباس بپوشمشون(از این خریدا نیازمند😊)
×خب لباسم براشون انتخاب میکنیم.
_صبر کن چی
کفش رو از م گرفت گذاشت رو میز از و از مرد قیمت خواست و حساب کرد . دستمو گرفت و دنبال خودش می کشیدیم این طرف و اون طرف. به هرچی نگاه میکردم می خریدش . جلوی یه مغازه وایسادم. کتاب فروشی . نفهمیدم کی دست کوکو رو ول کردم یا اصلا کوکو کی رفت ولی وقتی به خودم اومد دیدم تنها جلوی مغازه وایسادم . ترسیدم. توی راه رو ها دنبال کوکو میگشتم . داخل مغازه ها
اسمشو صدا میزم که یکی دستمو گرفت . خوشحال شده بودم . :
_وای خیلی ترسیده بودم کوو...کو
وقتی به پشت سرم نگاه کردم کسی که دستمو گرفته بود، کوکونوی نبود.
+ هی دختر خشگلی مثل تو که نباید تنهایی خرید کنه .
یه پوزخند چندش زد . کبوندم به دیوار . داد میزدم و کمک میخواستم ولی انگار هیچ کس نبود با پا کوبیدم ب پاش که پاشو گرفت و افتاد زمین . خواستم از فرصت استفاده کنم و فرار کنم اما مردیکه خر موهامو کشید و انداختم رو کولش.
بردم به طرف یه مغازه . با موشت میکوبیدم به کمرش و کمک میخواستم. قلبم تو سینم تند تند میزد . نفسم بالا نمیومد. یعنی من قراره.....
_________
بلاخره بعد از سال های طولانی 😌
- ۱.۸k
- ۲۶ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط