{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چیه فکر مردی پارت دادم🗿

چیه فکر مردی پارت دادم🗿



افرین درست فکر کردی🤭
-------------------------------------------
بردم داخل مغازه . تقلا کردنم فایده ای نداشت. زورم بهش نمیرسید
_تو رو خدا ولم کن بزار برم....لعنتی میگم ولم کن

با یه دستش دستام بالاسرم قفل کرد و با یه دست دیگش اومد لباسمو پاره کنه که افتاد زمین . نگاهی به رو به روم کردم . کوکو بود.خیالم راحت شد و پاهام شل شدن و نشستم.مرد ناشناس از سر جاش بلند شد :
+ای عوضی اشغال فکر کردی کی هستی ها
× بشین سر جات نفهم اون دختری که اونجاست مال منه

دستشو مشت کرد و خواست کوکو رو بزنه که کوکو جاخالی داد.
+عوضی . میکشممم...ت

کوکو دست کرد تو جیبش و یه کلت دراورد و نشونه گرفت .

مرد ناشناس زانو زد
×گورتو کم کن نره خر(دارم تمام تلاشمو میکنم فوش ناموسی ننویسم🌚اصلا تربیتمو حال می کنید)

و مرد بدو بدو فرار کرد. کوکو اومد سمت من . از روی جام بلند شدم و خواستم چیزی بگم که سوزش و داغی روی پوست صورتم احساس کردم. اون به من سیلی زده بود.داد زد
×بهت گفتم دستمو ول نکنی . اگه صدای جیغ هاتو نمیشنیدم معلوم نبود چه بلایی سر میومد.
بغض به گلوم چنگ زد. نمیتونستم حرفی بزنم . داشتم خفه میشدم. کم کم اشکام روی گونه هام جاری میشدن. کوکو
چشماشو بست و نفس عمیقی کشید . نگاهی بهم کرد و دستمو گرفتو کشیدم تو بغلش . سرمو گذاشت رو سینش . صدای تند تند زدن قلبشو میشنیدم. احساس میکردم الاناست که از جاش کنده شه.دلم براش سوخت. باصدای خسته و گرفته زمزمه کرد:
×متاسفم . نتونستم خشممو کنترل کنم .
و تو بغلش بیشتر فشارم داد. ازش جدا شدم . دستمو گرفت . دنبالش راه افتادم و از پاساژ زدیم بیرون . کمی جلو تر یه مرد با کت شلوار دیدم که رو به کوکو تعظیم کرد و گفت:
+قربان وسایل رو بردیم به طرف خونه .
کوکو سرش رو به نشانه تایید تکون داد و گفت که مرد کت و شلواری بره. بعدم رفتیم پیش بنز مشکی . مثل اینکه این دفعه خود کوکو راننده گی می کرد. سوار شدیم و راه افتادیم . رسیدیم به یه کافه رستوران که میگفتن خیلی جایه گرونیه. کوکو پارک کرد و سرش رو به طرفم چرخوند . لبخندی زد و گفت رسیدیم . پیاده شد و اومد درو برام باز کرد(یکی هم نداریم مثل کوکو در بنز برامون باز کنه😔🤝) پیاده شدم و دستمو دوباره گرفت . در ماشین رو قفل کرد و راه افتادیم . با اینکه میدونستم بخاطر من عصبانی شد و اونطوری استرس گرفته بود ،بازم
دل خور از اون سیلی بودم . خیلی محکم زده بود و هنوز جاش میسوخت.
وارد کافه رستوران شدیم که کوکو گفت بریم پیش میز کنار پنجره بشنیم. کمی از نشستنمون گذشت که گارسون اومد :
+خیلی خوش اومدید کوکو ساما چی میل دارین.
×من همون همیشگی. شیزوکا تو چی میخوری.
شونا بالا انداختم و جوابی ندادم
×اه.... گرون ترین غذاتونو بیارین.
برگام ریخته بود ولی به روی خودم نیاوردم . تا زمان اوردن غذا و تموم کردنش . هیچ کدوممون هیچ حرفی نزدیم. متوجه نگاه کوکو روی خودم شدم . سرمو به طرفش چزخوندم و با لبخندش مواجه شدم.
×هنوزم ازم دلخوری
_یکمی. تو دقیقا توی همون روزی که ازم من فرصت خواستی یه سیلی اب دار بهم زدی.

گونه هاش از سر شرمندگی و خجالت سرخ شدن
×متاسفم دست خودم نبود . من ...من خیلی نگران بودم
_میدونم اون قلب بیچارتم داشت همینو می گفت . خب دیگه بریم . از بس خوردم دارم منفجر میشم و اینکه دستت هم بابت خرید های امروز درد نکنه.
لبخند زد و گفت خواهش میکنم . صورت حساب اوردن و کوکو حساب کرد.بلند شدیم . دستمو گرفت و رفتیم .
زدیم بیرون و سوار ماشین شدیم . خسته بودم و پلکام کم کم بسته شدن.
چشمامو باز کردم . توی تختم بودم نشستم و نگاهی به گوشه اتاق که خرید ها گذاشته بودن و نصف بیشترشون ول خرجی های کوکو بود. نگاهی به ساعت کردم ساعت ۹ صبح بود .
_فکر کنم مهمونی ساعت هفت عصر باشه. بلند شدم کشو قوسی به بدنم دادم . از پله ها رفتم پایین و رفتم تو اشپزخونه . ماموتو داشت ظزف هارو میشست . هنوزم ازش دل خور بودم و باهاش سرد رفتار میکردم
_صبحانه میخوام
*چشم
همون طور که داشت صبحانه رو اماده میکرد گفت
*متاسفم خانم...بابت همون شبی که کوکو سان زندانیتون کرد. من چاره ای بجزء اطاعت نداشتم
یکم دلم صاف ترشد . لبخند محوی رو لبم نشست .
_مهم نیست.
صبحونه رو اورد و شروع کردم بخوردن . بعد تموم کردن صبحونه رفتم توی باغ تا کنی قدم بزنم .درسته کوکو خیلی برام خرج میکنه و خب علاقه زیادی بهم نشون میده ، ولی.‌.ولی هنوزم دلم نمیخواد باهاش زندگی کنم . نه ازش متنفرم و نه از خوشم میاد. یعنی خوشم میاد ولی نه اینکه بخوام دوست دختر یا حتی همسرش بشم.
رفتم داخل خونه و رفتم حموم . موهامو خوشک کردم و یه روتین پوستی ساده انجام دادم. حوله رو از تنم در اورد و خواستم به تاپ و شلوار بپوشم که در باز شد و....
دیدگاه ها (۱۳)

که در باز شد و کوکو اومد تو (من با اونی که اینو حدس زده بو...

ولی این🥺❤️‍🩹

صبرکن ببینم من که باید اماده شم چرا دراز کشیدم.رفتم طرف کمد ...

ویوی ایوکی:نور آفتاب از بین برگ های درخت های انگور به صورتم ...

پارت 2وقتی رسیدم در بسته بود انگار دیر رسیده بودم اما کم نیا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط