{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۲

پارت ۲

(ترنم)
نفس : تررررررررررررررررررننممممممممممممم
من: جاااااااااااانممممممممممممم
نفس : کوفت و جانم ، تو از بییییییی شعوریته که به من میگی خل
من: تو از بییییییی فرهنگیته که به دوستت میگی بییییییی شعور
نفس: اهه اصلا یادم رفت چی می خواستم بگم
من: بیا میگم یه تخته ات کمه ، نگو نه
نفس: عه اگه من یه تخته ام کمه تو یه چهار ، پنج تاش کمه
من: اصللللللل حرفتو بگو
نفس:منظورم از فرد خاص ارشام خان بودنا
من:آهانننننن . نه بابا اون انقدر مغرور هست که زنگ نزنه
نفس: آخرش که باید بزنه
من : چرا؟
نفس: امروز عصری قراره بریم بیرون
من : عه خب باشه الانم زیادی بات حرف زدم برو
نفس: بای
من : خدافظظظظ

الان باید منتظر باشم تا زنگ بزنه از همون روز اول که دیدمش می دونستم که خیلی مغروره و خودشو میگیره

دو ساعت که گذشت و تقریبا ساعت ۱۲ شد اقا زنگ زد ، منم گذاشتم تا آخرین زنگ رو بخوره و بعد بردارم

من : سلام
آرشام: سلام خانوم . خوبی؟
من: هوم
آرشام : هوم چیه چار تا تعارف تیکه پاره کنی چیزی نمیشه ها
من : غریبه که نیستی
آرشام: حالا تعارف تیکه نمیکنی ، مثلا معشوقه ات هستما . نه هندونه زیر بغلمون میزاری نه نوشابه برام باز
میکنی ، این بود رسم عاشقی؟
من : اصولا مرد باید نوشابه باز کنه ها ؟ بلد نیستی؟
آرشام : نه تو یادم بده
من : نچ
آرشام : من نوشابه میخوام
من : میگم یادته یه سوپری سر کوچه تون بود؟
آرشام : آره . چه طور؟
من : برو به همون بگو بهت میده
آرشام : با دست تو بیشتر مزه میده
من ،: عه نوشابه نوشابه است دیگه چه فرقی میکنه . حالا چی کار داری؟
آرشام : امروز عصری ساعت ۴ می ریم بیرون
من : میدونستمممممممم
آرشام : امان از این نفس
من : برو میخوام برم
آرشام : کجا بی من؟
من : میخوام به هلیا زنگ بزنم اگه میخوای تو هم بیا تو مکالمه هامون
آرشام : یاعت ۴ جلو در خونه تونم ، خدافظ
من : باش ، خدافظ
....................................................................................ٔ..............ٔ.........ٔ.................

( هلیا)
صبح که از خواب بیدار شدم هنوز جای دندونای اون خون اشام درد میکرد

خیلی ،..،..،.........بود . یعنی تو دلم کلی فحش بهش دادم ، ولی زندگی مو مدیون نفس بودم ، از خواهرم برام

بهتر بود . بعد از این که با متین حرف زدم و بهم گفت ساعت ۴ میاد دنبالم و بعدم رفتم صبحانه خوردم
دیدگاه ها (۱)

پارت ۱(راوی)چشمانش را به ارامی و البته به سختی باز کرد . کمی...

پارت ۳ ( هلیا )بعد این که صبحانه خوردم رفتم بالا تو اتاقم و ...

امشب تولد پسر خاله جاتون خالی

اگه میخوای بد باشی هدف دار بد باشدر غیر این صورت لیاقت بخشید...

𝓹𝓪𝓻𝓽2ات ویودیدم که عرررررر قبول شدم که یهو یه شماره ناشناس ز...

رمان :تاوقتی که عاشقت شدم

سلام سلام چطورید من اومدمممممممممم ولی این دفعه شرط ها رو می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط