{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱

پارت ۱
(راوی)

چشمانش را به ارامی و البته به سختی باز کرد . کمی که گذشت همه چیز در ذهنش نقش بست ...

آن شش نفر ، درگیری بین آنها ، خوردن خون دختری به اسم هلیا ، کشته شدن او توسط دختری به نام نفس
.
و مرگ او ...، اما حال دوباره زنده شد ، فهمید که تکه چوبی از سقف بر تنش افتاده و لبانش بر زمین که خونی

بود برخورد کرده است .اما حال دوباره زنده شد ، هه داشت آن ۲۴۶ سال زندگی را از دست میداد ،

از جایش بلند شد و رفت تا کمی از خون های بیرون تغذیه کند ،

هنگامی که رفت احساس بوی دود به دماغش خورد ، درب اصلی خانه را که باز کرد اتش بر داخل اتاق زبانه

کشید . به هر سختی بود خودش را از آن عمارت به اتش کشیده شده بیرون کشید و از دور عمارتش را که در

حال سوختن بود و ان شش نفر که در حال اعتراف به عشقشان بودند نگاه میکرد ،

در دل بع هر شش نفر پوزخند معنا داری زد و با خودش گفت : آری این عشق را به بدبختی تمام می کند ، این

یعنی انتقام به ارزش خون ...

.......................................،...........................................
(ترنم)

صبح خیلی سرحال از خواب بیدار شدم ، بلاخره بعد مدت ها داشتم تو خونه و تو اتاق خودم می خوابیدم و

دیگه نداشتم اون همه جنازه حال بهم زن رو ببینم ، منظورم از ترس نیست ولی دیگه واقعا خسته شده بودم

رفتم و یه دل سیر صبحانه کامل خوردم و وقتی برگشتم تو اتاق دیدم گوشیم داره زنگ می خوره . نفس بود .

من : سلام تنفسسسسسسی
نفس: سلام ترییییییی
من : خوشم میاد نمیتونیم اسم همو مثل آدم صدا بزنیم ،
نفس:اول خودت شروع کردی
من : باشه بابا تو خووووووب
نفس:داشتم نا امید می شدم از پاسخ دادن به دوست عزیزت
من : داشتم صبحونه می خوردم
نفس : میگما .. ام ..... چیزه ...
من : بحرف ..
نفس : میگم فرد خاصی بهت زنگ نزد ؟
من :چرا زد ، تو بودی
نفس : من خیلی خاصم. تو زندگی تو ؟ از کی تا حالا؟
من: تو زندگی من که نه تو زندگی خودت تلزه چون یکم خل میزنی خاص به حساب میای
دیدگاه ها (۱)

پارت ۳ ( هلیا )بعد این که صبحانه خوردم رفتم بالا تو اتاقم و ...

😄 😄 😄

پارت ۲(ترنم)نفس : تررررررررررررررررررننممممممممممممممن: جااا...

امشب تولد پسر خاله جاتون خالی

اسم فیک: بی‌حد و مرز[پارت ۵]آرمان روی صندلی فلزی راهرو نشسته...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p4«صورتشو می‌بینی؟»نینا سرش رو تکون داد.«...

پارت ۲ویو جیوولباسم رو پوشیدم و رفتم مدرسهتو راه بودم و فقط ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط