part:7
دازای : خوب من به من خونه خدافظ کوتوله
چویا : خدافظ دراز
منم رفتم خونه وقتی رفتم خونه درو باز کردم کاغذ رنگی ریخت رو سرم
پل : تبریک اسم بچه هاتون چیه ؟
شویو : بچه ؟؟ عروسی کیه ؟
چوکی : وای دختر نازم بهش گفته
چویا : شما از کجا میدونید
پل : خبرا زود میرسه
بعد گوشیشو در آورد شماره ی ریمباد رو صفحه بود
پل : میخواستی با خواهر کوچکتر نامزد من دوست نشی😏 ( ریمباد خواهر بزرگ آتسو حالا چرا چون نمیدونم 😐)
ریمباد پشت گوشی گفت
ریمباد : تبریک میگم چویا
چویا : آتسو میدونم اونجایی
آتسو ( پشت گوشی ) : چویا مگه مهمه همه بدونن 😅
چویا : فردا میبینمت آتسو
رفتم تو اتاقم روی تخت حوصله ندارم لباس عوض کنم سریع خوابم برد
فلش ۲ سال بعد ( میخوام برسه به جاهای خوبش )
از زبان دازای
چویا روز به روز حالش بدتر میشه فردا هم تولد ۱۷ سالگیشه
فئودور : میگم دازای من و نیکولای میخوایم بریم بیرون نیکولای گفت به تو و چویا هم بگم بیاین میاین ؟
دازای : نمیدونم باید به چویا بگم
فئودور : خیله خوب
زنگ زدم به چویا
دازای : الو
چویا : سلام دازای
دازای : سلام میگم فئودور بهم گفت با نیکولای میخواد بره بیرون نیکولای گفته منو تو هم بریم
چویا : باشه ( سرفه )
دازای : خوبی ؟؟ میخوای بگم نمیایم
چویا : نه نه من خوبم تو نگران نباش
دازای : ( نفس عمیق ) میدونم خودتو میزنی به اون راه فقط نگرانتم
چویا : باشه نمیخواد نگران باشه
دازای : میبینمت خدافظ
چویا : خدافظ
قطع کردم و رفتم پیش فئودور
دازای : میایم
فئودور : ساعت ۶
دازای : باشه
فئودور : کافه ی ....( حالا یچیزی )
دازای : باشه
به چویا همه ی اینا و پیام دادم
و رفتم حموم
۳ ساعت بعد
لباس پوشیدن ساعت ۵:۳۰ ئه قرار شد چویا رو تو پارک مبینم رفتم پارک چویا روی نیمکت نشسته بود
رفتم سمتش از پشت بغلش کردم
دازای : خوب خوب رنگت پرید پس خوبی دیگه
چویا : به تو چه
دازای : دیدی مچتو گرفت حالت خوب نیست
چویا : باشه حالا بریم
دازای باشه
چویا بلند شد و رفتیم
ببخشید کم شد 😓
خوب بگین ببینم من برای توی کافه ایده میخوام
ایده بدین
چویا : خدافظ دراز
منم رفتم خونه وقتی رفتم خونه درو باز کردم کاغذ رنگی ریخت رو سرم
پل : تبریک اسم بچه هاتون چیه ؟
شویو : بچه ؟؟ عروسی کیه ؟
چوکی : وای دختر نازم بهش گفته
چویا : شما از کجا میدونید
پل : خبرا زود میرسه
بعد گوشیشو در آورد شماره ی ریمباد رو صفحه بود
پل : میخواستی با خواهر کوچکتر نامزد من دوست نشی😏 ( ریمباد خواهر بزرگ آتسو حالا چرا چون نمیدونم 😐)
ریمباد پشت گوشی گفت
ریمباد : تبریک میگم چویا
چویا : آتسو میدونم اونجایی
آتسو ( پشت گوشی ) : چویا مگه مهمه همه بدونن 😅
چویا : فردا میبینمت آتسو
رفتم تو اتاقم روی تخت حوصله ندارم لباس عوض کنم سریع خوابم برد
فلش ۲ سال بعد ( میخوام برسه به جاهای خوبش )
از زبان دازای
چویا روز به روز حالش بدتر میشه فردا هم تولد ۱۷ سالگیشه
فئودور : میگم دازای من و نیکولای میخوایم بریم بیرون نیکولای گفت به تو و چویا هم بگم بیاین میاین ؟
دازای : نمیدونم باید به چویا بگم
فئودور : خیله خوب
زنگ زدم به چویا
دازای : الو
چویا : سلام دازای
دازای : سلام میگم فئودور بهم گفت با نیکولای میخواد بره بیرون نیکولای گفته منو تو هم بریم
چویا : باشه ( سرفه )
دازای : خوبی ؟؟ میخوای بگم نمیایم
چویا : نه نه من خوبم تو نگران نباش
دازای : ( نفس عمیق ) میدونم خودتو میزنی به اون راه فقط نگرانتم
چویا : باشه نمیخواد نگران باشه
دازای : میبینمت خدافظ
چویا : خدافظ
قطع کردم و رفتم پیش فئودور
دازای : میایم
فئودور : ساعت ۶
دازای : باشه
فئودور : کافه ی ....( حالا یچیزی )
دازای : باشه
به چویا همه ی اینا و پیام دادم
و رفتم حموم
۳ ساعت بعد
لباس پوشیدن ساعت ۵:۳۰ ئه قرار شد چویا رو تو پارک مبینم رفتم پارک چویا روی نیمکت نشسته بود
رفتم سمتش از پشت بغلش کردم
دازای : خوب خوب رنگت پرید پس خوبی دیگه
چویا : به تو چه
دازای : دیدی مچتو گرفت حالت خوب نیست
چویا : باشه حالا بریم
دازای باشه
چویا بلند شد و رفتیم
ببخشید کم شد 😓
خوب بگین ببینم من برای توی کافه ایده میخوام
ایده بدین
- ۶۵
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط