💜 💜 💜 💜
💜 💜 💜 💜
عشــــــق....
پارت 157
مهرداد :
تو سالن پیش بابا نشسته بودم وحواسم به تلویزیون بود مامان چای آوردوگفت : محسن نمی خواد بیدار شه
نگاهی به مامان انداختم وچیزی نگفتم
بابا که این مدت خیلی ناراحت وعصبی بود از دست محسن گفت : بزار بخوابه هر وقت می بینمش دلم می گیره ...کجای کار اشتباه کردیم که عاقبت بچه هامون شده این
به من اشاره کرد وگفت : اون از کار مهرداد اینم از محسن که متاهل شده وهنوزم دست ار کاراش برنداشته اگه نیلوفر چیزیش می شد چی جواب نرگس رو می دادیم
مامان که خیلی این مدت ساکت وناراحت بود گفت : بهتر نیست زودتر عروسی کنن حسام
بابا متعجب گفت : مینا....مینا مگه تو بچه ای تو مادر چندتا بچه ای محسن بهش خیانت کرده تو حرف عروسی رو می زنی
یکم از چای ام خوردم بابا نگام کرد وگفت : تو چرا انقدر ساکتی تو یه حرفی بزن
متعجب گفتم : چی بگم بابا زندگی محسنه
بابا اخم کردوگفت : این همه سال درس خوندی که چی نمی تونی یه نظر بدی
بابا توپش پر بود مامان رو نگاه کردم که اصلا حواسش نبود ونگاهش خیره مونده بود روی میز
- بابا من نمی تونم تو زندگی محسن دخالت کنم اینجوری خیلی بهتره
بابا : چرا نمی تونی مگه زن تو این بلا رو سرشون نیاورد الان کجاست از ترس محسن جرات نمی کنه بیاد خونه
- اگه نظر منو می خواید ومهمه باید بگم شما خودتون می دونستید شیطنت های محسن زیاده وبهتربود زودتر عروسی می کرد واینکه اگه شیطنت می کنه چرا شما که بزرگترش هستید چیزی نمی گید حرفی نمی زنید اون دختر تمام دارایی زن دایی تنها یادگار دایی یوسف اونوقت باید اینجوری باهاش رفتار بشه ؟ وقتی خودتون می دونستید وچیزی نگفتید من چی بگم شاید لازم بود گند کارای محسن بالا بیاد تا به خودتون بیاید .حرف منم پیش کشیدید می دونید که تقصیر لیلی خودش بود من فقط به قصد حرف زدن باهاش رفتم ولی اون چیکار کردچرا فقط منو مقصر می دونید بابا ؟ بعد از این دوسال باز می زنیدش تو سرم
من هر کاری کردم پاش موندم وحرف شنیدم وتحقیر شدم .هیچ وقتم بهش خیانت نکردم حالا که پسر بزرگتون اشتباهی کرده شما ناراحتی اتون رو سر بقیه خالی می کنید چرا چون محسن بچه محبوب پدرشه
بلند شدم وگفتم : ببخشی بابا ولی لازم بود اینا رو یادآوری کنم چون منم به فکر زندکی برادرمم مامان نگام کردوگفت : بشین کجا میری تو بگو چیکار کنیم
نشستم وساکت شدم بابا هم تو فکر بود آروم گفتم : زمان نیازه نیلوفر می بخشه
مامان : کسی که خودکشی کرده به راحتی ها نمی بخشه گفتم اگه حرف عروسی اشون رو پیش بکشیم شاید یکم دلشون آروم بشه نیلوفرم محسن رو ببخشه
بابا سری تکون داد وگفت : نه مینا مهرداد راس میگه باید ببینیم نیلوفر چه تصمیمی می گیره که اونم به زمان نیاز داره
عشــــــق....
پارت 157
مهرداد :
تو سالن پیش بابا نشسته بودم وحواسم به تلویزیون بود مامان چای آوردوگفت : محسن نمی خواد بیدار شه
نگاهی به مامان انداختم وچیزی نگفتم
بابا که این مدت خیلی ناراحت وعصبی بود از دست محسن گفت : بزار بخوابه هر وقت می بینمش دلم می گیره ...کجای کار اشتباه کردیم که عاقبت بچه هامون شده این
به من اشاره کرد وگفت : اون از کار مهرداد اینم از محسن که متاهل شده وهنوزم دست ار کاراش برنداشته اگه نیلوفر چیزیش می شد چی جواب نرگس رو می دادیم
مامان که خیلی این مدت ساکت وناراحت بود گفت : بهتر نیست زودتر عروسی کنن حسام
بابا متعجب گفت : مینا....مینا مگه تو بچه ای تو مادر چندتا بچه ای محسن بهش خیانت کرده تو حرف عروسی رو می زنی
یکم از چای ام خوردم بابا نگام کرد وگفت : تو چرا انقدر ساکتی تو یه حرفی بزن
متعجب گفتم : چی بگم بابا زندگی محسنه
بابا اخم کردوگفت : این همه سال درس خوندی که چی نمی تونی یه نظر بدی
بابا توپش پر بود مامان رو نگاه کردم که اصلا حواسش نبود ونگاهش خیره مونده بود روی میز
- بابا من نمی تونم تو زندگی محسن دخالت کنم اینجوری خیلی بهتره
بابا : چرا نمی تونی مگه زن تو این بلا رو سرشون نیاورد الان کجاست از ترس محسن جرات نمی کنه بیاد خونه
- اگه نظر منو می خواید ومهمه باید بگم شما خودتون می دونستید شیطنت های محسن زیاده وبهتربود زودتر عروسی می کرد واینکه اگه شیطنت می کنه چرا شما که بزرگترش هستید چیزی نمی گید حرفی نمی زنید اون دختر تمام دارایی زن دایی تنها یادگار دایی یوسف اونوقت باید اینجوری باهاش رفتار بشه ؟ وقتی خودتون می دونستید وچیزی نگفتید من چی بگم شاید لازم بود گند کارای محسن بالا بیاد تا به خودتون بیاید .حرف منم پیش کشیدید می دونید که تقصیر لیلی خودش بود من فقط به قصد حرف زدن باهاش رفتم ولی اون چیکار کردچرا فقط منو مقصر می دونید بابا ؟ بعد از این دوسال باز می زنیدش تو سرم
من هر کاری کردم پاش موندم وحرف شنیدم وتحقیر شدم .هیچ وقتم بهش خیانت نکردم حالا که پسر بزرگتون اشتباهی کرده شما ناراحتی اتون رو سر بقیه خالی می کنید چرا چون محسن بچه محبوب پدرشه
بلند شدم وگفتم : ببخشی بابا ولی لازم بود اینا رو یادآوری کنم چون منم به فکر زندکی برادرمم مامان نگام کردوگفت : بشین کجا میری تو بگو چیکار کنیم
نشستم وساکت شدم بابا هم تو فکر بود آروم گفتم : زمان نیازه نیلوفر می بخشه
مامان : کسی که خودکشی کرده به راحتی ها نمی بخشه گفتم اگه حرف عروسی اشون رو پیش بکشیم شاید یکم دلشون آروم بشه نیلوفرم محسن رو ببخشه
بابا سری تکون داد وگفت : نه مینا مهرداد راس میگه باید ببینیم نیلوفر چه تصمیمی می گیره که اونم به زمان نیاز داره
- ۲۷.۵k
- ۰۴ اسفند ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط