#بازی عشق
#بازی عشق
Part:5
در با صدای بلندی بسته شد و سکوت خونه رو فرا گرفت.
تهیونگ هنوز روی زمین زانو زده بود. انگار مغزش از کار افتاده بود. فقط به در خیره شده بود؛ به دری که چند ثانیه پیش جونگ کوک ازش بیرون رفته بود.
÷ تهیونگ؟
صدای جیسونگ از پشت در اتاق اومد.
÷ تهیونگ در رو باز کن.
چند لحظه بعد در باز شد و جیسونگ با دیدن صورت خیس از اشک تهیونگ نفسش بند اومد.
÷ لعنتی... خیلی دوستش داری نه؟
تهیونگ خندید، اما خندهای که بیشتر شبیه گریه بود.
+ بیشتر از چیزی که فکرشو بکنی...
÷ تهیونگ...
+میدونی دردش چیه؟ اینکه حتی نمیتونم ازش متنفر بشم.
جیسونگ ساکت شد.
+ اون حق داره. هیچکس مجبور نیست عاشق من بشه.
÷ ولی...
+ ولی هیچی. فقط خسته شدم جیسونگ.
همون موقع
جونگ کوک توی خیابون قدم میزد.
نمیدونست باید کجا بره.
نمیدونست باید چیکار کنه.
فقط میدونست هرچی بیشتر از خونه تهیونگ دور میشه، حالش بدتر میشه.
دستش رو روی قلبش گذاشت.
ضربان قلبش عجیب شده بود.
-چرا دارم بهش فکر میکنم؟
هرچی سعی میکرد تصویر تهیونگ رو از ذهنش بیرون کنه، موفق نمیشد.
نگاه شکستهاش...
اشکهاش...
لرزش صداش...
همه چیز جلوی چشمش بود.
چند ساعت بعد
پیام لارا رو دریافت کرد و تصمیم گرفت باهاش ملاقات کنه.
وقتی به کافه رسید لارا از قبل اونجا نشسته بود.
- سلام.
× سلام جونگ کوک.
بعد از چند دقیقه سکوت، لارا بالاخره حرف زد.
× میدونی چرا خواستم ببینمت؟
- نه.
× چون نمیخوام تهیونگ بیشتر از این آسیب ببینه.
جونگ کوک اخماش رو در هم کشید.
-منظورت چیه؟
× تهیونگ از وقتی تو رو دیده عوض شده.
جونگ کوک ساکت موند.
× اون قبلاً هیچوقت برای کسی اینطوری نبود.
- از کجا میدونی؟
× چون من تمام زندگیم کنارش بودم.
لارا فنجون قهوه رو روی میز گذاشت.
× روزی که نزدیک بود ماشین بهت بزنه، وقتی برگشت خونه تا صبح نتونست بخوابه.
جونگ کوک شوکه شد.
× وقتی بیمار شدی و یک روز تمرین نیومدی، سه بار میخواست بیاد خونتون.
× وقتی گل میزدی از خودش خوشحالتر بود.
× وقتی میخندیدی، اونم میخندید.
جونگ کوک سرش رو پایین انداخت.
قلبش داشت درد میگرفت.
× میدونی چرا من بیخیالش شدم؟
-چرا؟
× چون فهمیدم هیچوقت نمیتونم جای تو رو بگیرم.
جونگ کوک آروم زمزمه کرد:
-جای من...؟
× آره
بعد از جدا شدن از لارا، جونگ کوک مستقیم به پارک رفت.
روی نیمکتی نشست.
هوا کم کم تاریک میشد.
ذهنش پر از سوال بود.
تا اینکه ناگهان حرفهای اون شب یادش اومد.
"عاشقتم ددی."
چشماش گرد شد.
-من واقعاً اینو گفتم؟
بعد چیز دیگهای یادش اومد.
احساس گرمای آغوش تهیونگ.
بوسهای که خودش شروع کرده بود.
و لبخندی که بعدش روی لبش نشسته بود.
-نه...
دستش رو روی صورتش گذاشت.
- نه... امکان نداره...
اما هرچی بیشتر فکر میکرد، بیشتر میفهمید که اون لحظهها رو دوست داشته.
خیلی بیشتر از چیزی که باید.
همون شب
تهیونگ توی اتاقش دراز کشیده بود.
گوشیش رو برداشت.
عکس تیم رو باز کرد.
عکسی که همه کنار هم ایستاده بودن.
نگاهش روی جونگ کوک ثابت موند.
لبخند تلخی زد.
+ خوشحال باش جونگ کوک...
حتی اگه کنار من نباشی...
همون لحظه صدای زنگ در خونه بلند شد.
تهیونگ اخماش رو جمع کرد.
ساعت نزدیک یازده شب بود.
÷ من باز میکنم.
صدای جیسونگ اومد.
چند ثانیه بعد صدای جیسونگ از طبقه پایین بلند شد.
÷ تهیونگ!
+چی شده؟
÷ بهتره خودت بیای اینجا!
تهیونگ با بیحوصلگی از پلهها پایین اومد.
اما درست لحظهای که به ورودی رسید، خشکش زد.
چون کسی که پشت در ایستاده بود...
کسی نبود جز جونگ کوک.
و چشمهای سرخش نشون میداد که مدت زیادی گریه کرده...
ادامه دارد... 💜👀✨
(برای اینکه گیج نشید این اتفاقات که جونگ کوک و لارا شماره هم رو دارن و جونگ کوک مریض شده بود و اینا همشون توی اون یک ماه اتفاق افتاده )
پارت بعدی 17 تا لایک نا قابل🤣
Part:5
در با صدای بلندی بسته شد و سکوت خونه رو فرا گرفت.
تهیونگ هنوز روی زمین زانو زده بود. انگار مغزش از کار افتاده بود. فقط به در خیره شده بود؛ به دری که چند ثانیه پیش جونگ کوک ازش بیرون رفته بود.
÷ تهیونگ؟
صدای جیسونگ از پشت در اتاق اومد.
÷ تهیونگ در رو باز کن.
چند لحظه بعد در باز شد و جیسونگ با دیدن صورت خیس از اشک تهیونگ نفسش بند اومد.
÷ لعنتی... خیلی دوستش داری نه؟
تهیونگ خندید، اما خندهای که بیشتر شبیه گریه بود.
+ بیشتر از چیزی که فکرشو بکنی...
÷ تهیونگ...
+میدونی دردش چیه؟ اینکه حتی نمیتونم ازش متنفر بشم.
جیسونگ ساکت شد.
+ اون حق داره. هیچکس مجبور نیست عاشق من بشه.
÷ ولی...
+ ولی هیچی. فقط خسته شدم جیسونگ.
همون موقع
جونگ کوک توی خیابون قدم میزد.
نمیدونست باید کجا بره.
نمیدونست باید چیکار کنه.
فقط میدونست هرچی بیشتر از خونه تهیونگ دور میشه، حالش بدتر میشه.
دستش رو روی قلبش گذاشت.
ضربان قلبش عجیب شده بود.
-چرا دارم بهش فکر میکنم؟
هرچی سعی میکرد تصویر تهیونگ رو از ذهنش بیرون کنه، موفق نمیشد.
نگاه شکستهاش...
اشکهاش...
لرزش صداش...
همه چیز جلوی چشمش بود.
چند ساعت بعد
پیام لارا رو دریافت کرد و تصمیم گرفت باهاش ملاقات کنه.
وقتی به کافه رسید لارا از قبل اونجا نشسته بود.
- سلام.
× سلام جونگ کوک.
بعد از چند دقیقه سکوت، لارا بالاخره حرف زد.
× میدونی چرا خواستم ببینمت؟
- نه.
× چون نمیخوام تهیونگ بیشتر از این آسیب ببینه.
جونگ کوک اخماش رو در هم کشید.
-منظورت چیه؟
× تهیونگ از وقتی تو رو دیده عوض شده.
جونگ کوک ساکت موند.
× اون قبلاً هیچوقت برای کسی اینطوری نبود.
- از کجا میدونی؟
× چون من تمام زندگیم کنارش بودم.
لارا فنجون قهوه رو روی میز گذاشت.
× روزی که نزدیک بود ماشین بهت بزنه، وقتی برگشت خونه تا صبح نتونست بخوابه.
جونگ کوک شوکه شد.
× وقتی بیمار شدی و یک روز تمرین نیومدی، سه بار میخواست بیاد خونتون.
× وقتی گل میزدی از خودش خوشحالتر بود.
× وقتی میخندیدی، اونم میخندید.
جونگ کوک سرش رو پایین انداخت.
قلبش داشت درد میگرفت.
× میدونی چرا من بیخیالش شدم؟
-چرا؟
× چون فهمیدم هیچوقت نمیتونم جای تو رو بگیرم.
جونگ کوک آروم زمزمه کرد:
-جای من...؟
× آره
بعد از جدا شدن از لارا، جونگ کوک مستقیم به پارک رفت.
روی نیمکتی نشست.
هوا کم کم تاریک میشد.
ذهنش پر از سوال بود.
تا اینکه ناگهان حرفهای اون شب یادش اومد.
"عاشقتم ددی."
چشماش گرد شد.
-من واقعاً اینو گفتم؟
بعد چیز دیگهای یادش اومد.
احساس گرمای آغوش تهیونگ.
بوسهای که خودش شروع کرده بود.
و لبخندی که بعدش روی لبش نشسته بود.
-نه...
دستش رو روی صورتش گذاشت.
- نه... امکان نداره...
اما هرچی بیشتر فکر میکرد، بیشتر میفهمید که اون لحظهها رو دوست داشته.
خیلی بیشتر از چیزی که باید.
همون شب
تهیونگ توی اتاقش دراز کشیده بود.
گوشیش رو برداشت.
عکس تیم رو باز کرد.
عکسی که همه کنار هم ایستاده بودن.
نگاهش روی جونگ کوک ثابت موند.
لبخند تلخی زد.
+ خوشحال باش جونگ کوک...
حتی اگه کنار من نباشی...
همون لحظه صدای زنگ در خونه بلند شد.
تهیونگ اخماش رو جمع کرد.
ساعت نزدیک یازده شب بود.
÷ من باز میکنم.
صدای جیسونگ اومد.
چند ثانیه بعد صدای جیسونگ از طبقه پایین بلند شد.
÷ تهیونگ!
+چی شده؟
÷ بهتره خودت بیای اینجا!
تهیونگ با بیحوصلگی از پلهها پایین اومد.
اما درست لحظهای که به ورودی رسید، خشکش زد.
چون کسی که پشت در ایستاده بود...
کسی نبود جز جونگ کوک.
و چشمهای سرخش نشون میداد که مدت زیادی گریه کرده...
ادامه دارد... 💜👀✨
(برای اینکه گیج نشید این اتفاقات که جونگ کوک و لارا شماره هم رو دارن و جونگ کوک مریض شده بود و اینا همشون توی اون یک ماه اتفاق افتاده )
پارت بعدی 17 تا لایک نا قابل🤣
- ۱.۵k
- ۰۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط