پارت پانزدهم | چرا ازم دفاع کردی؟
پارت پانزدهم | چرا ازم دفاع کردی؟
بعد از تمام شدن کلاس...
همه هنوز دربارهی اتفاق صبح حرف میزدند.
ـ «دیدی جنگکوک طرف لیانا رو گرفت؟»
ـ «اصلاً باورم نمیشه...»
ـ «حتماً یه خبری هست.»
لیانا با بیحوصلگی از کلاس بیرون آمد.
ذهنش فقط درگیر یک سؤال بود.
«چرا ازم دفاع کرد؟»
همین که وارد راهروی خلوت طبقهی سوم شد، جنگکوک را دید که کنار پنجره ایستاده بود و به حیاط مدرسه نگاه میکرد.
لیانا چند لحظه مردد ماند...
اما بالاخره به سمتش رفت.
ـ «جئون.»
جنگکوک آرام برگشت.
ـ «چیه؟»
لیانا مستقیم به چشمانش نگاه کرد.
ـ «امروز... چرا ازم دفاع کردی؟»
جنگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خیلی خونسرد گفت:
ـ «فقط از آدمهای دروغگو بدم میاد.»
ـ «یعنی فقط به خاطر اون؟»
ـ «آره.»
لیانا حس کرد این جواب، تمام حقیقت نیست.
خواست دوباره چیزی بپرسد که ناگهان صدای چند نفر از انتهای راهرو بلند شد.
هانا و دو نفر از دوستانش بودند.
هانا با تمسخر گفت:
ـ «چه جالب... حالا دیگه یواشکی همدیگه رو هم میبینین؟»
لیانا اخم کرد.
ـ «به تو ربطی نداره.»
هانا لبخند تلخی زد.
ـ «مواظب باش، لیانا... بعضی آدما فقط بلدن با دل بقیه بازی کنن.»
جنگکوک یک قدم جلو آمد.
ـ «هانا...»
صدایش آرام بود، اما آنقدر جدی که هانا بیاختیار ساکت شد.
ـ «آخرین باره که بهش گیر میدی.»
هانا با ناباوری گفت:
ـ «داری تهدیدم میکنی؟»
ـ «نه... دارم اخطار میدم.»
چند لحظه سکوت بینشان حاکم شد.
هانا با عصبانیت از کنارشان رد شد، اما موقع رفتن، نگاهی پر از نفرت به لیانا انداخت.
نگاهی که خبر از اتفاق خوبی نمیداد.
---
بعد از تعطیلی مدرسه...
لیانا از در اصلی بیرون آمد.
هوا کمکم رو به غروب میرفت.
همین که خواست از خیابان رد شود، صدای بوق یک ماشین با سرعت بلند شد.
همهچیز در چند ثانیه اتفاق افتاد.
ماشین با سرعت به سمت او میآمد...
لیانا از شدت شوک سر جایش خشک شده بود.
اما ناگهان دستی محکم بازویش را گرفت...
و او را به سمت خودش کشید.
لیانا با شدت به سینهی کسی برخورد کرد.
چند لحظه فقط صدای تپش قلبش را میشنید.
آرام سرش را بالا آورد...
جنگکوک بود.
صورتش از عصبانیت در هم رفته بود.
ـ «مگه حواست کجاست؟!»
برای اولین بار...
نه از روی غرور...
بلکه از روی نگرانی، صدایش را بلند کرده بود.
لیانا هنوز از شوک بیرون نیامده بود.
فقط توانست آرام زمزمه کند:
ـ «م... ممنون...»
جنگکوک چیزی نگفت.
فقط چند ثانیه بیشتر از همیشه به چشمانش خیره ماند...
و درست همان لحظه، هر دو احساس کردند که دیگر این رابطه، فقط یک دشمنی ساده نیست...
پآیآن پآرت پانزدهم...🏀⃢💍
﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎
شرط برای سه پارت بعدی : ( لطفاااا برای هر سه پارت برسونین😭🙏)
ˡᶦᵏᵉ : 𝟻𝟶🏀࿐
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟹𝟶🏀࿐
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟹🏀࿐
بعد از تمام شدن کلاس...
همه هنوز دربارهی اتفاق صبح حرف میزدند.
ـ «دیدی جنگکوک طرف لیانا رو گرفت؟»
ـ «اصلاً باورم نمیشه...»
ـ «حتماً یه خبری هست.»
لیانا با بیحوصلگی از کلاس بیرون آمد.
ذهنش فقط درگیر یک سؤال بود.
«چرا ازم دفاع کرد؟»
همین که وارد راهروی خلوت طبقهی سوم شد، جنگکوک را دید که کنار پنجره ایستاده بود و به حیاط مدرسه نگاه میکرد.
لیانا چند لحظه مردد ماند...
اما بالاخره به سمتش رفت.
ـ «جئون.»
جنگکوک آرام برگشت.
ـ «چیه؟»
لیانا مستقیم به چشمانش نگاه کرد.
ـ «امروز... چرا ازم دفاع کردی؟»
جنگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خیلی خونسرد گفت:
ـ «فقط از آدمهای دروغگو بدم میاد.»
ـ «یعنی فقط به خاطر اون؟»
ـ «آره.»
لیانا حس کرد این جواب، تمام حقیقت نیست.
خواست دوباره چیزی بپرسد که ناگهان صدای چند نفر از انتهای راهرو بلند شد.
هانا و دو نفر از دوستانش بودند.
هانا با تمسخر گفت:
ـ «چه جالب... حالا دیگه یواشکی همدیگه رو هم میبینین؟»
لیانا اخم کرد.
ـ «به تو ربطی نداره.»
هانا لبخند تلخی زد.
ـ «مواظب باش، لیانا... بعضی آدما فقط بلدن با دل بقیه بازی کنن.»
جنگکوک یک قدم جلو آمد.
ـ «هانا...»
صدایش آرام بود، اما آنقدر جدی که هانا بیاختیار ساکت شد.
ـ «آخرین باره که بهش گیر میدی.»
هانا با ناباوری گفت:
ـ «داری تهدیدم میکنی؟»
ـ «نه... دارم اخطار میدم.»
چند لحظه سکوت بینشان حاکم شد.
هانا با عصبانیت از کنارشان رد شد، اما موقع رفتن، نگاهی پر از نفرت به لیانا انداخت.
نگاهی که خبر از اتفاق خوبی نمیداد.
---
بعد از تعطیلی مدرسه...
لیانا از در اصلی بیرون آمد.
هوا کمکم رو به غروب میرفت.
همین که خواست از خیابان رد شود، صدای بوق یک ماشین با سرعت بلند شد.
همهچیز در چند ثانیه اتفاق افتاد.
ماشین با سرعت به سمت او میآمد...
لیانا از شدت شوک سر جایش خشک شده بود.
اما ناگهان دستی محکم بازویش را گرفت...
و او را به سمت خودش کشید.
لیانا با شدت به سینهی کسی برخورد کرد.
چند لحظه فقط صدای تپش قلبش را میشنید.
آرام سرش را بالا آورد...
جنگکوک بود.
صورتش از عصبانیت در هم رفته بود.
ـ «مگه حواست کجاست؟!»
برای اولین بار...
نه از روی غرور...
بلکه از روی نگرانی، صدایش را بلند کرده بود.
لیانا هنوز از شوک بیرون نیامده بود.
فقط توانست آرام زمزمه کند:
ـ «م... ممنون...»
جنگکوک چیزی نگفت.
فقط چند ثانیه بیشتر از همیشه به چشمانش خیره ماند...
و درست همان لحظه، هر دو احساس کردند که دیگر این رابطه، فقط یک دشمنی ساده نیست...
پآیآن پآرت پانزدهم...🏀⃢💍
﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎
شرط برای سه پارت بعدی : ( لطفاااا برای هر سه پارت برسونین😭🙏)
ˡᶦᵏᵉ : 𝟻𝟶🏀࿐
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟹𝟶🏀࿐
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟹🏀࿐
- ۷۸۸
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط