{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🦢 پارت سیزدهم | حقیقتی که پنهان شده بود

🦢 پارت سیزدهم | حقیقتی که پنهان شده بود

لیانا چند ثانیه به عکس خیره ماند.

دست‌هایش می‌لرزید.

صدای بچه‌ها از کلاس می‌آمد، اما برای چند لحظه هیچ‌کدام را نمی‌شنید.

پاکت را سریع داخل کیفش گذاشت.

نباید می‌ترسید.

حداقل نه جلوی بچه‌ها.

---

عصر، وقتی کلاس تمام شد، لیانا مستقیم به خانه برگشت.

جنگکوک در سالن بود.

به محض دیدنش، نگاهش روی صورت لیانا ثابت ماند.

— اتفاقی افتاده؟

لیانا کیفش را محکم‌تر گرفت.

— نه.

جنگکوک ابرو بالا انداخت.

— دوباره دروغ گفتی.

— من دروغ نمی‌گم.

— پس چرا از صبح رنگت پریده؟

لیانا سکوت کرد.

جنگکوک جلو آمد.

— لیانا.

— گفتم چیزی نیست!

صدایش ناخواسته بالا رفت.

جنگکوک چند ثانیه ساکت ماند.

بعد آرام گفت:

— باشه.

لیانا خواست از کنارش رد شود که ناگهان پاکت از داخل کیفش افتاد.

جنگکوک آن را دید.

خم شد و برداشت.

— این چیه؟

لیانا سریع خواست از دستش بگیرد.

— بدهش به من.

اما جنگکوک عکس را بیرون کشید.

چهره‌اش در یک لحظه تغییر کرد.

عکس لیانا.

و جمله‌ای که پشت آن نوشته شده بود.

— کی اینو بهت داده؟

لیانا آرام گفت:

— امروز روی میزم بود.

— کسی رو دیدی؟

— نه.

جنگکوک عکس را محکم در دستش فشرد.

— چرا همون موقع به من نگفتی؟

— چون نمی‌خواستم فکر کنی ترسیدم.

جنگکوک نگاهش کرد.

— تو باید می‌ترسیدی.

لیانا جا خورد.

— چی؟

جنگکوک نفس عمیقی کشید.

— چون این دیگه شوخی نیست.

لیانا چند قدم عقب رفت.

— پس حقیقت داره؟

— چی؟

— اینکه زندگی تو خطرناکه.

جنگکوک جواب نداد.

همین سکوت کافی بود.

لیانا آرام گفت:

— تو مافیایی هستی؟

جنگکوک نگاهش را پایین انداخت.

چند ثانیه گذشت.

بعد گفت:

— آره.

لیانا خشکش زد.

تمام رفتارهای عجیبش، تماس‌های نیمه‌شب، آدم‌های ناشناس و نگاه‌های نگران...

حالا معنی پیدا کرده بود.

— پس چرا به من نگفتی؟

جنگکوک نگاهش کرد.

— چون نمی‌خواستم وارد این دنیا بشی.

لیانا با صدای آرامی گفت:

— ولی الان واردش شدم، مگه نه؟

جنگکوک چیزی نگفت.

چون جوابش را می‌دانست.

لیانا دیگر فقط دختر خانواده نبود.

او حالا کسی بود که دشمنان جنگکوک، برای رسیدن به او انتخابش کرده بودند. 🦢

پآیآن پآرت سیزدهم...📝⃢💍
دیدگاه ها (۱۲)

🦢 پارت چهاردهم | قانون اوللیانا هنوز جلوی جنگکوک ایستاده بود...

🦢 پارت پانزدهم | حسادتصبح، لیانا طبق معمول آماده‌ی رفتن به م...

بچه هااا رماناشش خداسسسسسسسسسسسس🛐🛐🛐حمایتش کنینننن میخواد از ...

🦢 پارت دوازدهم | اولین هشدارلیانا هنوز کارت را در دستش نگه د...

پارت چهارم | کتابخانهساعت، دقیقاً چهار بعدازظهر را نشان می‌د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط