{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قسمت 23:

قسمت 23:

_سلام بر رفیق شفیق دیرینه خودم ، جانگ گیون سوک

من و سوکی به طرف صدا برگشتیم سعید و جوسو کی از سفر برگشتن

_خواهر جون دیگه راحت شدی ما برگشتیم

با دیدن سوجو همزمان دو حس پیدا کردم هم خوشحالم،به خاطر اینکه هردوشون سالم برگشتن و هم ناراحتم به خاطر اینکه ....اینکه....نمیدونم.

_خیلی وقته ندیدمت بیا اینجا

_منم دلم برات تنگ شده بود داداش

سوجو به حالتی که انگار می خواست سوکی رو بغل کنه جلو رفت سوکی هم تا اون بهش نزدیک شد یه پس گردنی زد بعدشم به دنبال همدیگه افتادن

_بیا اینجا ببینم این مثلا یه هفته بود بعد از سه ماه برگشته می گه دلم واست تنگ شده

_داداش باور کن یه عده آدم گردن کلفت ما رو گرگان گرفته بودن ببین شدم پوست و استخون ، نیگاااا

سعید هم به پشتیبانی از اون بلند شد

_راس می گه داداش

_حالا چرا اینجا وایستادید بریم بالا درست تعریف کنید چی شده

آخرین فنجون رو هم جلوی سوکی گذاشتم و بعدش رو مبل نشستم

_میشه درست تعریف کنید ، شما کجا بودید این چند وقته ؟

_ما تو یه انباری زندانی شده بودیم

_چی؟چرا آخه

_قضیه اش مفصله ، من و سوجو رفتیم تا کارای فروش زمینمون رو درست کنیم و سریع برگردیم اما وقتی به اونجا رسیدیم فهمیدیم که زمین ما رو به یه آدم کله گنده هم فروختن و سرمون رو کلاه گذاشتن البته این فقط به ضرر من و سوجو تموم شد چون مالک قبلی زمین و اون آدم کله گنده با هم توافق کرده بودن و چون هردوشون ساکن همونجا بودن به راحتی ما رو دک کردن

بقیه اش رو سوجو ادامه داد

_وچون ما از این قضیه خیلی عصبی بودیم تهدیدشون کردیم که همه چی رو به پلیس گزارش می دیم و زمینمون رو پس می گیریم اون نامردا هم روز بعدش ما رو به زور سوار یه ماشین کردن و بعدش هم که چشامون رو باز کردیم ، دیدیم تو یه انباری زندانی شدیم حدود دو هفته ای زندانی بودیم که پلیسا ریختن و همه ی اون آدما رو گرفتن نمی دونم واسه چی ولی دلیلش هر چی که بود کار خدا بود ...

به اینجا که رسید یه علامت صلیب کشید و چشاش رو بست

_اما پلیسا متوجه نشدن که ما اونجا زندانی شدیم واسه همین دو سه روز بدون ذره ای آب و غذا تو هوای سرد اونجا موندیم خیلی سخت بود تا اینکه یه روز که دیگه فک می کردیم قراره اونجا از گرسنگی بمیریم یکی در انباری رو باز کرد و ما رو نجات داد ، یه پیرزن روستاییکه صدای ما رو شنیده بود اولش از این بابت خوشحال بودیم تا اینکه اون پیرزن بهمون گفت در ازای کمکش به ما دونفر باید واسش تو زمینش کار کنیم تو اون روستا نه گوشی ای داشتیم نه هیچی مجبور شدیم واسه پول برگشتمون اونجا کار کنیم و این بود که تا الان نتونستیم برگردیم

_داستان قشنگی بود اگه یه همچین نقشی بهم پیشنهاد می شد حتما قبولش می کردم

_داداش تو فک می کنی ما این ها رو دروغ گفتیم ، اگه قبول نداری بیا بریم خودت پرس و جو کن تو اون روستا همه ما رو می شناسن

_فک کنم این به درد آیندمون می خوره

_راس می گی ، یادم باشه یه روز با زن و بچم به اونجا بریم

دوباره سعید حرف سوجو رو تایید کرد از این کارشون خنده ام گرفته بود

_به هر حال فردا صب باید اینجا باشی

_اوم پس نگار دیگه رسما از کار برکنار شد ، خواهر به خاطر زحمت هایی که این چندوقته بهت دادم واقعا متاسفم

نمی دونم چه حسی داشتم واقعا دلم می خواست این کار تموم شه ؟ تو جواب سوجو فقط لبخند زدم و بعدش یه نگاه به سوکی انداختم اونم داشت به من نگاه می کرد ته نگاهش طوری بود که انگار اونم راضی به تموم شدن کار من نبود .

اومدن سوجو با شروع ترم جدید همزمان شد و من دوباره به دانشگاه برگشتم .دیدن سوکی برام سخت تر شده بود و فقط با تلفن با هم در تماس بودیم این روزا تمام حواسم رو به درسم داده بودم می خواستم این مدت نبودم رو جبران کنم . مادربزرگ به کانادا پیش نوه اسش برگشت ومراقبت ازگلدون هاش رو به من سپرد، سعیدو پریا هم درگیر کارای عروسیشون بودن ، تنها دلخوشی من فقط همین تماسایی بود که هر چندوقت با سوکی داشتم اونم الان به خاطر سریال جدیدی که داشت بازی می کرد وقتش پر شده بود. داشتم از کلاسم برمی گشتم که حرف دو تا از دانشجو ها باعث شد وایستم

_شنیدی می گن کریس نامزد کرده

_آره همین صبحی مصاحبه اش رو دیدم

_مصاحبه من که ندیدم

_می خوای نشونت بدم ایناهاش نیگا کن

رفتم جلو گوشی دختره رو از دستش گرفتم ، با تعجب به دختری که کنار کریس بود نگاه کردم

_ میشه بگید رابطتتون با اون دختر ایرانی به کجا کشید

_ما به تفاهم نرسیدیم والان یه مدتی میشه بهم زدیم

پس کریس این طوری همه چی رو تموم کرد . نمی دونم شاید خودخواه بودم اما از شنیدن این خبر خوشحال نشدم

_چیکار می کنی ؟چرا گوشی رو....

_معذرت می خوام

گوشی رو دوباره بهش برگردوندم .

_شنیدی می گن اون دختره کریس رو ول کرده و الان داره با س
دیدگاه ها (۴)

بعضی از برنامه های سوکی به خاطر قرار گذاشتنش با من بهم خورده...

ادامه قسمت 24: با دهن باز به لی هانا نگاه می کردم ، پس دلیل ...

قسمت 22:این یعنی اینکه ...من رو دوست داره .وای قلبم افتاد تو...

قسمت 21: _ خوش اومدین ، انتظار دیدنتون رو نداشتم ولی خوب کرد...

نـفـرتــ#𝑯𝒂𝒕𝒆#𝑷𝒂𝒓𝒕:⁶م.ک نگاه مشکوکی به جونگکوک‌ انداخت.م.ک: ...

یه دختره نوشته:ايشون يه آقای دكتر ٤٦ ساله بودن كه جهت اشنايی...

ییبو عزیزم یه چی میگفتی حالا شیائو اونجا افتخار کنه به خودش ...

پارت اول : یه برخورد غیر منتظره

پارت ۳۶: آرامش در قلبِ طوفانصبح که بیدار شدم، حسِ خیلی خوبی ...

رمان : قلب در تاریکی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط