🩵🩵🩵🩵🩵

🩵🩵🩵🩵🩵
با آسمان سخن می گفتم
و گمان می کردم
صدایت از بلنداست؛

من ،
دل باخته ی ابرها بودم
نفهمیدم
ریشه ها
تو را زمزمه می کنند

حالا
تو
در خاکی ترین لحظه ام
جوانه زدی.....
#معصومه محمدی
🫀
دیدگاه ها (۰)

به آرامی صدایت را به فراموشی می سپارم

حال بگو گفتم :دلی ویران سری حیران غمی پنهان تنی بیجان .

من اگر پرنده بودم،فکر می‌کردم پروازچیزی شبیه نگاه کردن به تو...

عاشقانه های شبنم

#تپش.قلب.من Part 6تهیونگ:هست چون تو قراره مامان بچه هام بشیا...

---نه از فراق، که از نزدیکی می‌سوزم. از آن لحظه‌ای که چشمانت...

خاکسترِ خاطره»شبی که ماه، بی‌حوصله، پشتِ ابرهایِ خاکستری پنه...

اين زن  حواسِ درستى ندارد!هر صبح، چاى در دو فنجان می‌ريزد،بل...

Forbidden Weaknessضعف ممنوعهفصل دومp.56(روایت از زبان جونگ‌ک...

پُشتِ مَرز دوست داشتنپارت سومویو تهیونگ:جشن تموم شده بود، ام...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط