{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کاش نمی دانستم و نمی فهمیدم

کاش نمی دانستم و نمی فهمیدم
آن وقت نگفتن و ندیده گرفتن آسان بود

من می ترسم از این همه بی دردی تو
می ترسم آخر بمیرم و تو هرگز نفهمی
که چشمان من روشنترین چشمه های این حوالی بودند
و دستانم بی ریاترین سروهای عاشق

من می نویسم اما تو نه می خوانی نه می فهمی
ثانیه های من بدون تو
با نگاههای سردت به شلاق درد عادت کرده است

کاش غرورت کمی زلال تر بود
کاش می فهمیدی دریا از وحدت قطره ها دریا می شود
اما افسوس که نه می فهمی نه تلاش می کنی
و ثانیه ها همچنان در گذرند

احمد شاملو
دیدگاه ها (۲)

شب خوشخورشید مرا با نگاهت گفتگو هاست .

کلینیک خدابه کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم،...

آن زمان، آنچنان مرا درگیر کرده بودی که با فکرت از هرچه کار د...

#تاج_و_طوفانپارت ۴۷: برگرد پیشمهوای شب سرد بود.حیاط پشتی قصر...

پارت ۵ راز ستارۀ درخشان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط