{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آن زمان، آنچنان مرا درگیر کرده بودی که با فکرت از هرچه کا

آن زمان، آنچنان مرا درگیر کرده بودی که با فکرت از هرچه کار داشته و نداشته بود غافل می‌شدم؛
خودم را اجبار می‌کردم اول به کارهایَم برسم و بعد به سراغ تو بیایَم، از سر همین اجبار کارهایی که شاید انجام دادنشان روزها و هفته‌ها طول می‌کشید را در عرض چند ساعت به پایان می‌رساندم تا با خیالی تخت وقتم را برایَت خرج کنم. اگر گاهی هم از دلتنگی زیر همه چیز می‌زدم و زودتر از آنچه باید به سراغت می‌آمدم، می‌بایست پایَش بمانم و تاوان دهم، اکثرا کار اضافه بر می‌داشتم تا درس عبرتی شود برای بار دیگر که دگر این اهمال کاری‌ها را به جا نیاورم.
اما حال.. حال هرچه کار هست و نیست را انجام می‌دهم تا بعد سراغ تو بیایَم؛ اینبار اما فرق دارد. گاهی حتی مشغله‌های جدیدی از برایِ خود می‌سازم تا لحظه‌ای بیشتر از تو دور بمانم، نه چون از فکرت کارهایَم بر سرم تلبار شده، نه.. نمی‌توانم.. می‌خواهم از تو فرار کنم؛ به هر دری می‌زنم تا برای ثانیه‌ای هم که شده فراموشت کنم، این تفاوت دارد عذابم می‌دهد.
اینکه دیگر دلیل دیر جواب دادن هایَم از سر ذوق زیاد نیست، اینکه فکرهایی که با کارهایت در سرم کاشته‌ای همانند زالویی به جانم افتاده و تمام شوق و ذوقم را تا قطره‌یِ آخر می‌مِکَد.. اینکه دیگر عشقت به من آرامش نمی‌دهد و در عوض سیگاری شده در دستانم، اشکی شده روی گونه‌هایَم، گودی شده زیر چَشمانم، غمی شده در متن هایَم، بغضی شده در گلویَم، سفیدی شده روی لب هایَم.. این ها مرا آزار می‌دهند...
ای کاش می‌توانستم تو را معترض شوم که با آن صحبت‌هایِ دل فریب و مظلومانه‌ات مرا وادار به ماندن نکنی.. اما نمیتوانم...
تنها راه چاره دور شدن است.
آهسته رفتن، طوری که نفهمی من کِی آمدم که بروم. این از برایِ من بسیار دشوار است، اینکه تو را ترک کنم مثل این است که ماهی از دریا دل بکند، یا کسی سیگارش را ترک کند، یا که نویسنده‌ای دستانش را قطع کند. نبودت هیچگاه برایَم عادی نخواهد شد، حتی اگر من زودتر از تو بروم، جای خالی‌ات برای همیشه در قلب من باقی خواهد ماند.
اما این تنها راه است؛ چرا که بیشتر ماندن، مساوی است با غم تو، و چیزی را که غم و اندوه را از برای تو به همراه آورد را باید نیست و نابود کرد. من نمی‌توانم خودم را نابود کنم، اما تلاش می‌کنم که از زندگی‌ات نیست شوم؛
در این راه، عاجزانه امید دارم که رفتنم را کمک نکنی. چرا که این امر فرقی با ترک شدن نخواهد داشت...
دیدگاه ها (۰)

طوری سخن می‌گویی که انگار می‌خواهی مرا رها کنی،و طوری جزیات ...

حالم خوش نیستحوصله آدم های دور و ورم را ندارم، هر روزی که می...

‌اكنون بيشتر از هميشه به تو فكر می کنم. امروز باران می آید، ...

می‌خواهم از خود بگریزم بروم خیلی دور، مثلا بروم در سیبری، در...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط