{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ضربان قلب توپارت

ضربان قلب تو‌🫀پارت ۱۴

روز به زیبایی پیش می‌رفت. بچه‌ها با دکترها بازی می‌کردند. یونگی برایشان داستان‌های روانشناسی کودکانه تعریف می‌کرد. وی برایشان حیوانات بادکنکی درست می‌کرد. سئوکجین و هوسوک برای همه ساندویچ درست کرده بودند.

جونگکوک و حدیث روی پتو نشسته بودند و تماشا می‌کردند.

"دوستانتون فوق‌العاده‌ن." حدیث گفت. "به بچه‌ها خوش می‌گذره."

"اونا بهترینن." جونگکوک با غرور گفت. "نه فقط به عنوان پزشک، به عنوان انسان."

حدیث به او نگاه کرد. "و شما؟ شما چطور پزشکی شدید؟"

جونگکوک مکث کرد. "پدرم در یک حادثهٔ رانندگی فوت کرد. مشکل قلبی داشت. اون روز من نوجوان بودم و احساس درماندگی می‌کردم. تصمیم گرفتم دیگه هیچکس رو از دست ندم، اگر بتونم کمک کنم."

چشمان حدیث نرم شد. "پس هردومون به خاطر از دست دادن عزیزیمون این مسیر رو انتخاب کردیم."

"به نظر می‌رسه قلب‌های شکسته، گاهی آدم‌ها رو به سمت التیام قلب‌های دیگر هدایت می‌کنه."

در آن لحظه، نگاهشان در هم گره خورد. چیزی عمیق و درک‌نشده بینشان در جریان بود.
دیدگاه ها (۰)

ضربان قلب تو‌🫀پارت ۱۵ناگهان فریادی شنیده شد. یونا، دخترک گیس...

ضربان قلب تو‌🫀پارت ۱۶بعد از این اتفاق، جو متفاوت شده بود. جو...

ضربان قلب تو‌🫀پارت ۱۳روز پیکنیک فرا رسید. پارک شهری پر از رن...

ضربان قلب تو‌🫀پارت ۱۲جونگکوک با استرس به مهدکودک زنگ زد. حدی...

عنوان فیک : "ضربان قلب تو"عاشقانه اسمارت نداره 📿شخصیت های اص...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط