شهدمهد زن الدین

شهيدمهدي زين الدین

جاده های کردستان آن قدر ناامن بود که وقتی میخواستی از شهری به شهر دیگر بروی، مخصوصا توی تاریکی باید گازش را میگرفتی، پشت سرت راهم نگاه نمیکردی..! اما زین الدین که همراهت بود، موقع اذان، باید می ایستادی کنار جاده تا نمازش را بخواند... اصلا راه نداشت.. بعد شهادتش یکی از بچه ها خوابش رو دیده بود؛

توی مکه داشت زیارت میکرد.

یک عده هم همراهش بودن.

گفته بود: «تو اینجا چیکار میکنی؟؟» جواب داده بود:
«به خاطر نمازهای اول وقتم، این جا هم فرمانده ام»
دیدگاه ها (۸)

اومده بود مرخصي بگيره، يه نگاهي بهش کرد، گفت: ميخواي بري ازد...

چقدر از منش این شهدا دور شدیمآنقدر خیره به دنیا شده و کور شد...

حـروف خ م ی ن ی در خمینــی و خامنــه ایمشتــرک استفقط نام خا...

..

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط