{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اینم متن خودم برای چالش

اینم متن خودم برای چالش :

صورتی رنجور ، چهره ای مانند گچ سفید و استخوانی ... نامش سهند بود ، پسر خیلی زیبایی نبود اما وقتی می‌خندید چهره اش مانند گل های تازه شکفته شده می‌نمود . عاشق پلیور های گرم برادرش بود ، همیشه آنها را از او قرض می‌گرفت ، فقط همان یکی برادرش را داشت ، خواهرشان هم مدت‌ها پیش برای تحصیل به تهران رفته بود . گرچه فاصله ی زیادی بین خانه شان تا تهران نبود ؛ آنها در زنجان زندگی میکردند اما برای خواهرش راحت تر بود که آنجا اتاقی پیدا کند . به هر حال سهند دلش برای خواهرش تنگ نمیشد . سهند آدم احساساتی نبود و تمام احساساتش را میتوانستی در لبخندش ببینی . اون لبخند زیبایی داشت اما چشمانش با آنکه زیر آنها گود افتاده بود واقعا زیباتر بود . قد آنچنان بلندی نداشت ، چهره ی چندان جذابی نداشت اما صدایی به طور باورنکردنی دلنشین داشت . عاشق فیلم های مجید مجیدی و اصغر فرهادی بود . همیشه برای دیدن آنها به سینما می‌رفت . او آدمی بود که هر انسانی درباره ی او کنجکاو میشد . همیشه در لاک خودش بود اما وقتی حرف میزد همه فقط میخواستند که بشنوند ، هر چه که می‌گفت فرقی نمی‌کرد .
او از رشته ی گرافیک انصراف داده بود و برای خودش نقاشی می‌کشید و می‌فروخت اما زندگی که با پول نقاشی به راه نمی افتد ، خصوصا نقاشی‌های او در دنیایی که کسی به هنر اهمیتی نمیداد...
چه می‌توانست کند ؟ دنیا را به خیال خودش خوش و خرم می‌نمود ، فکر میکرد که انسان های مثل او دنیا زیادند و او را می‌فهمند اما اینگونه نبود . همه به دنبال استخدام شدن در شرکت و حقوق کارمندی و بیمه بودند .
هنر کجا و دنیای او کجا ؟
دیدگاه ها (۱۴)

خب ، معرفی میکنم تنها بانوی خوش معرفتی که چالشمونو انجام داد...

دلم براشون تنگ شده (:

از زیبایی بانو فیض ببرید .

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط