ترسم قیامت شود

ترسم قیامت شود
ومن در پیشگاه قبله گاهم 
شرمنده دستانی شوم
که نوازشم می کردند

اتش جهنمی را 
که از چشمانش بر تن بیقرار من
لرزه انداخته بود را 
می دیدم
که جهانی را می سوزاند

به گور رفتم …
شب اول شد 
نکیر دل 
منکر عقل 
بر سر این جسم بی روح 
شروع به بازخواست کردند

لال شدم 
اسمش از خاطرم پر کشیده بود 
تنها شمیم عطر 
موهایی 
بر من مستولی بود

که هر شب بر بالینم
حاضر بود و با آن 
چنگ غزل واژه 
می نواختم
دیدگاه ها (۲)

قهوه های تلخِ هر روزه امگَس تراز دیروز می شوندآرامتراز هر رو...

شاکی نشو از این همه دوست داشتن!من از کجا میدانستملا به لایِ ...

❣ دامن عشق پر از ❣ حادثه ے خونین است❣ ضربه اش ڪارے و نابودگر...

عشق اگر واقعی باشد...نه ڪم میشه...نه ڪهنه... نه ڪم رنگ...دوس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط