پارت ازدواج تحمیلی
پارت ۱۲ ازدواج تحمیلی
چند روز بعد، تصمیم گرفتند برای اولین بار بچهها را به شهربازی ببرند.
یوکی از شدت هیجان دم در خانه بالا و پایین میپرید. یوری محکم دست اَ.ت را گرفته بود و کای آرام پشت سرشان میآمد، با آن چشمهای سبز نافذش همه چیز را زیر نظر داشت.
وقتی به شهربازی رسیدند، اولین چیزی که توجه یوکی را جلب کرد، چرخوفلک بزرگ بود.
«مامان! مامان! اون بالا!» یوکی با موهای نامرتب به سمت چرخوفلک دوید.
چویا نگاهی به دازای انداخت. دازای شانه بالا انداخت: «چیزی نمیشه، بریم.»
---
نوبت سوار شدن رسید.
دستگاه چرخوفلک آرام چرخید. درِ کابین باز شد.
ا.ت خم شد و رو به بچهها گفت: «بیاین سوار بشیم.»
اما یوکی ناگهان محکم به پای ا.ت چسبید. یوری هم دستش را رها نکرد. حتی کای که همیشه ساکت بود، جلو آمد و گوشهی لباس ا.ت را گرفت.
یوکی با صدای نازکی گفت: «میخوام پیش مامان باشم.»
یوری: «منم.»
کای فقط سرش را تکان داد.
دازای خندید: «به نظر میاد رأی دادند.»
چویا: «مجبوری.»
ا.ت لبخند زد. همان لبخند آرامی که همیشه دلشان را آرام میکرد.
«بیایید همه با هم.»
ا.ت هر سه بچه را یکجا بغل کرد — یوکی را در آغوش چپ، یوری را در آغوش راست، و کای را بغل کرد روی پاهایش. سنگین بودند، اما ا.ت حتی ذرهای شکایت نکرد.
دازای و چویا روبرویشان نشستند.
چرخوفلک آرام بالا رفت. یوکی از شیشه بیرون را نگاه کرد و جیغ کشید: «وااای! خونهها ریز شدن!» یوری خندید. کای فقط محکمتر به ا.ت چسبید، اما گوشهی لبش کمی بالا رفت.
---
وقتی پایین آمدند...
همه از کابین پیاده شدند. ناگهان یوکی ایستاد. انگار چیزی دیده باشد که دنیایش را متوقف کرد.
دستش را دراز کرد به سمت دستگاه جایزه که پر از عروسکهای نرم و رنگی بود. یک عروسک خرگوش صورتی پشت شیشه نشسته بود، با گوشهای بلند و چشمهای دکمهای.
یوکی با چشمان درشت و اشکآلودش برگشت به سمت اَ.ت: «مامان... اون عروسک... خیلی قشنگه...»
ا.ت نگاهی به دازای و چویا انداخت.
چویا جلو رفت، سکه انداخت، اهرم را کشید... هیچی.
دازای هم سکه انداخت، با همان پوزخند معروفش: «ببین چطور برنده میشم ها...» باز هم هیچی.
یوکی داشت گریه میکرد.
---
ناگهان کای جلو رفت. بدون اینکه حرفی بزند، سکهای که از جیبش درآورده بود توی دستگاه انداخت — وای از کجا سکه داشت؟ — اهرم را گرفت... یک لحظه مکث کرد با آن چشمهای سبز نافذش...
عروسک افتاد پایین.
اما کای هنوز دستش را عقب نکشیده بود که یوری هم سکه انداخت — خب معلوم نبود این دوتا از کجا سکه پیدا کردند— اهرم را کشید...
(من که میدونم از دازای و چویا دزدی کردن ولی نمیتونم ثابت کنم)
عروسک دوم افتاد.
یوری و کای همزمان خم شدند. هر دو عروسک را برداشتند — هر دو خرگوش صورتی — و بدون هیچ کلمهای، جلوی یوکی گرفتند.
یوری با موهای نارنجی بهم ریختهاش گفت: «مال تو.»
کای فقط سرش را تکان داد و عروسک را توی دست یوکی گذاشت.
یوکی با چشمان گرد شده نگاهشان کرد... بعد خندید بلند، همان خندهی پر از زندگیاش، و هر دو عروسک را محکم بغل کرد.
---
دازای با حالتی ناباور گفت: «...این دو تا از من و تو زرنگترن.»
چویا با غرورِ پنهان گفت: «شبیه من شدن.»
ا.ت خندید، آرام و گرم.
جونو که از دور نگاه میکرد دوباره گریه کرد: «چه خواهر و برادرهای قشنگی...»
تکوچو دستمال داد: «گفتم باز گریه نکن.»
چند روز بعد، تصمیم گرفتند برای اولین بار بچهها را به شهربازی ببرند.
یوکی از شدت هیجان دم در خانه بالا و پایین میپرید. یوری محکم دست اَ.ت را گرفته بود و کای آرام پشت سرشان میآمد، با آن چشمهای سبز نافذش همه چیز را زیر نظر داشت.
وقتی به شهربازی رسیدند، اولین چیزی که توجه یوکی را جلب کرد، چرخوفلک بزرگ بود.
«مامان! مامان! اون بالا!» یوکی با موهای نامرتب به سمت چرخوفلک دوید.
چویا نگاهی به دازای انداخت. دازای شانه بالا انداخت: «چیزی نمیشه، بریم.»
---
نوبت سوار شدن رسید.
دستگاه چرخوفلک آرام چرخید. درِ کابین باز شد.
ا.ت خم شد و رو به بچهها گفت: «بیاین سوار بشیم.»
اما یوکی ناگهان محکم به پای ا.ت چسبید. یوری هم دستش را رها نکرد. حتی کای که همیشه ساکت بود، جلو آمد و گوشهی لباس ا.ت را گرفت.
یوکی با صدای نازکی گفت: «میخوام پیش مامان باشم.»
یوری: «منم.»
کای فقط سرش را تکان داد.
دازای خندید: «به نظر میاد رأی دادند.»
چویا: «مجبوری.»
ا.ت لبخند زد. همان لبخند آرامی که همیشه دلشان را آرام میکرد.
«بیایید همه با هم.»
ا.ت هر سه بچه را یکجا بغل کرد — یوکی را در آغوش چپ، یوری را در آغوش راست، و کای را بغل کرد روی پاهایش. سنگین بودند، اما ا.ت حتی ذرهای شکایت نکرد.
دازای و چویا روبرویشان نشستند.
چرخوفلک آرام بالا رفت. یوکی از شیشه بیرون را نگاه کرد و جیغ کشید: «وااای! خونهها ریز شدن!» یوری خندید. کای فقط محکمتر به ا.ت چسبید، اما گوشهی لبش کمی بالا رفت.
---
وقتی پایین آمدند...
همه از کابین پیاده شدند. ناگهان یوکی ایستاد. انگار چیزی دیده باشد که دنیایش را متوقف کرد.
دستش را دراز کرد به سمت دستگاه جایزه که پر از عروسکهای نرم و رنگی بود. یک عروسک خرگوش صورتی پشت شیشه نشسته بود، با گوشهای بلند و چشمهای دکمهای.
یوکی با چشمان درشت و اشکآلودش برگشت به سمت اَ.ت: «مامان... اون عروسک... خیلی قشنگه...»
ا.ت نگاهی به دازای و چویا انداخت.
چویا جلو رفت، سکه انداخت، اهرم را کشید... هیچی.
دازای هم سکه انداخت، با همان پوزخند معروفش: «ببین چطور برنده میشم ها...» باز هم هیچی.
یوکی داشت گریه میکرد.
---
ناگهان کای جلو رفت. بدون اینکه حرفی بزند، سکهای که از جیبش درآورده بود توی دستگاه انداخت — وای از کجا سکه داشت؟ — اهرم را گرفت... یک لحظه مکث کرد با آن چشمهای سبز نافذش...
عروسک افتاد پایین.
اما کای هنوز دستش را عقب نکشیده بود که یوری هم سکه انداخت — خب معلوم نبود این دوتا از کجا سکه پیدا کردند— اهرم را کشید...
(من که میدونم از دازای و چویا دزدی کردن ولی نمیتونم ثابت کنم)
عروسک دوم افتاد.
یوری و کای همزمان خم شدند. هر دو عروسک را برداشتند — هر دو خرگوش صورتی — و بدون هیچ کلمهای، جلوی یوکی گرفتند.
یوری با موهای نارنجی بهم ریختهاش گفت: «مال تو.»
کای فقط سرش را تکان داد و عروسک را توی دست یوکی گذاشت.
یوکی با چشمان گرد شده نگاهشان کرد... بعد خندید بلند، همان خندهی پر از زندگیاش، و هر دو عروسک را محکم بغل کرد.
---
دازای با حالتی ناباور گفت: «...این دو تا از من و تو زرنگترن.»
چویا با غرورِ پنهان گفت: «شبیه من شدن.»
ا.ت خندید، آرام و گرم.
جونو که از دور نگاه میکرد دوباره گریه کرد: «چه خواهر و برادرهای قشنگی...»
تکوچو دستمال داد: «گفتم باز گریه نکن.»
- ۵۸۳
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط