نجات دهنده
ʀᴇᴅᴇᴇᴍᴇʀ
نجات دهنده
p⁵
یونا:تو یه بی پدر مادری که با بی وجودی اونا بازم لبخند میزنی و شادی(پوزخند)
لونا:م...من...
یونا:خفه شووو(داد)
از اون روز به بعد لونا یه آدم سرد شد که با هیچکس حرف نمیزنه
"ویو حال"
از اون اتاق اومدم بیرون و ریلکس روی صندلی نشستم
"ویو نویسنده"(خانم جئون خودم یاهاها😂)
لونا با داد از اتاق اومد بیرون و به یونا سیلی زد
لونا:کثافت اون حرفو روی زبونت نیار
خانم هان:بچه ها چیشد
لونا:خانم اون...
یونا:چیه گفتم تو یه آدم ساکتی و بی پدرومادر
خانم هان:یونا حرف بدی زدی حرفتو پس بگیر
یونا:هوم حرف بدی نزدم
کوک:لونا...
لونا:چیه؟
کوک:از دماغت خون میاد
ا.ت:چی؟
همه چشماشون روی لونا رفت که از دماغش خون میاد
لونا:ن...نه من چیزیم نشده
جیمین:ولی از دماغت داره خون میاد
لیدا:آره
لارا سمتم اومد و بغلم کرد اون همیشه بغلش بهم آرامش میده و الانم داد
یونا:دیدی گفتم اون زامبیه
خانم هان:عزیزم حالت خوبه
رگ های لونا از بدنش زد بیرون و توی خودش فرو رفت افتاد زمین و کج شد(مال کرج عه🤙)
بلند شد چشماش قرمز بود و خیلی ترسناک شده بود
هانول:لونا
لونا سمت هانول حمله ور شد که یونگی هانول رو کشید اونور که باعث شد لونا بخوره به دیوار
یونا:یه کاری کنید(داد و گریه)
خانم هان در اتاق آزمایشگاه رو باز کرد و بیرونش وایساد
ا.ت:خانم هان چیکار میکنید
خانم هان:بچه ها امیدوارم تک تکتون زنده بمونید
جین:خانم هان(گریه)
لونا به سمت خانم هان حمله ور شد و گردنش رو گاز گرفت که خانم هان لب زد:
خانم هان:درو ببندید(داد و گریه)
ا.ت:خانمممم(گریه و داد)
نامجون و تهیونگ سمت در رفتن و بستنش و قفلش کردن
یونا:از اول باید بیرون مینداختیش
لیدا:یونا کثافت من دیدم که تو چند ساعت پیش با یه دستمال خون یه زامبی رو گرفتی و همونم به لونا زدی
یونا:چی اون چرت و پرت میگه
همه نگاشون روی یونا افتاد که لیدا یه پوزخند زد و لب زد:
لیدا:تو یکی از ماها رو که میخواستیم زنده بمونیم قربانی کردی(بچه ها اسم دوستم لیداعه فامیلیشم قربانی یویو🤙😂)
یونا:دروغ میگه
لیدا:اگه راست میگی به دست خودت بزن اونو
یونا:چ....چی؟
لیدا:(پوزخند)
یونا:شما ها واقعا به من اعتماد نداری
همه:(ساکت)
پس یونا...
#خمارییییی
نجات دهنده
p⁵
یونا:تو یه بی پدر مادری که با بی وجودی اونا بازم لبخند میزنی و شادی(پوزخند)
لونا:م...من...
یونا:خفه شووو(داد)
از اون روز به بعد لونا یه آدم سرد شد که با هیچکس حرف نمیزنه
"ویو حال"
از اون اتاق اومدم بیرون و ریلکس روی صندلی نشستم
"ویو نویسنده"(خانم جئون خودم یاهاها😂)
لونا با داد از اتاق اومد بیرون و به یونا سیلی زد
لونا:کثافت اون حرفو روی زبونت نیار
خانم هان:بچه ها چیشد
لونا:خانم اون...
یونا:چیه گفتم تو یه آدم ساکتی و بی پدرومادر
خانم هان:یونا حرف بدی زدی حرفتو پس بگیر
یونا:هوم حرف بدی نزدم
کوک:لونا...
لونا:چیه؟
کوک:از دماغت خون میاد
ا.ت:چی؟
همه چشماشون روی لونا رفت که از دماغش خون میاد
لونا:ن...نه من چیزیم نشده
جیمین:ولی از دماغت داره خون میاد
لیدا:آره
لارا سمتم اومد و بغلم کرد اون همیشه بغلش بهم آرامش میده و الانم داد
یونا:دیدی گفتم اون زامبیه
خانم هان:عزیزم حالت خوبه
رگ های لونا از بدنش زد بیرون و توی خودش فرو رفت افتاد زمین و کج شد(مال کرج عه🤙)
بلند شد چشماش قرمز بود و خیلی ترسناک شده بود
هانول:لونا
لونا سمت هانول حمله ور شد که یونگی هانول رو کشید اونور که باعث شد لونا بخوره به دیوار
یونا:یه کاری کنید(داد و گریه)
خانم هان در اتاق آزمایشگاه رو باز کرد و بیرونش وایساد
ا.ت:خانم هان چیکار میکنید
خانم هان:بچه ها امیدوارم تک تکتون زنده بمونید
جین:خانم هان(گریه)
لونا به سمت خانم هان حمله ور شد و گردنش رو گاز گرفت که خانم هان لب زد:
خانم هان:درو ببندید(داد و گریه)
ا.ت:خانمممم(گریه و داد)
نامجون و تهیونگ سمت در رفتن و بستنش و قفلش کردن
یونا:از اول باید بیرون مینداختیش
لیدا:یونا کثافت من دیدم که تو چند ساعت پیش با یه دستمال خون یه زامبی رو گرفتی و همونم به لونا زدی
یونا:چی اون چرت و پرت میگه
همه نگاشون روی یونا افتاد که لیدا یه پوزخند زد و لب زد:
لیدا:تو یکی از ماها رو که میخواستیم زنده بمونیم قربانی کردی(بچه ها اسم دوستم لیداعه فامیلیشم قربانی یویو🤙😂)
یونا:دروغ میگه
لیدا:اگه راست میگی به دست خودت بزن اونو
یونا:چ....چی؟
لیدا:(پوزخند)
یونا:شما ها واقعا به من اعتماد نداری
همه:(ساکت)
پس یونا...
#خمارییییی
- ۸۵۳
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط