نجات دهنده
ʀᴇᴅᴇᴇᴍᴇʀ
نجات دهنده
p⁶
پس یونا دستمال رو گرفت و خواست به دستش بزنه که نونا جلوش رو گرفت
نونا:بس کن یونا
یونا:نه اینا فکر میکنن من لونا رو زامبی کردم
یونگی:فکر نمیکنیم،مطمعنیم
یونا:خفه شو(زیرلب)
یونا دست نونا رو پرت کرد اون ور چون نونا مچ دست یونا رو گرفت
جیمین:بچه ها گوشی همراهتون هست
کوک:همراه من هست
جیمین:خب یبار دیگه بهشون زنگ بزن
ا.ت:اره آره زنگ بزن
کوک گوشیو گرفت و به پلیس زنگ زد
کوک:الو مرکز پلیس
...
کوک:ما اینجا داخل مدرسمون گیر افتادیم
...
کوک:یه آدم های ترسناک مثل زامبی
...
کوک:باور کنید شوخی نمیکنیم
...
کوک:کسای دیگه هم با این شباهت به شما زنگ زدن؟
...
کوک:من نه من همراه دوستام هستم
...
کوک:چند نفریم؟...بچه ها چند نفریم
ا.ت:۱۴ نفریم
کوک:ما ۱۴ نفر
...
کوک:ما داخل اتاق آزمایشگاه مدرسه هستیم
...
کوک:آها باش خداحافظ
...
سوهو:چی شد
کوک:گفت بریم بالای بالا یعنی بالا پشتبون تا با هلیکوپتر بعدا مارو ببینن
نامجون:خب الان چجوری بریم بالا
کوک:نمیدونم
ا.ت:میگم میشه یواشکی بریم بالا
لیدا:مطمعنم مارو میبینن و میخورنمون
ا.ت:لیدا گفتی باحاله زامبی بیاد اومد الان داری میگی بازم میاد بعد میاد
لیدا:اصلا من زیپ دهنم رو میبندم
ا.ت:آفرین
سوهو:میگم زامبی ها به صدا حساسن نظرتون چیه یه آهنگ پخش کنیم
هانول:...عههه راست میگه
سوهو رفت سمت میکروفون و تنظیم کردن صدا
یه دکمه رو فشار داد که یه سوت بلند مدرسه رو گرفت
دستمون رو روی گوشمون گذاشتیم خیلی صدای بدی بود
از پنجره بیرونو دیدم که دیدم همه ی زامبی ها دارم به سمت بزرگترین باند صدا میرن
تو حال خودم بودم که یهو...
ادامه دارد...
نجات دهنده
p⁶
پس یونا دستمال رو گرفت و خواست به دستش بزنه که نونا جلوش رو گرفت
نونا:بس کن یونا
یونا:نه اینا فکر میکنن من لونا رو زامبی کردم
یونگی:فکر نمیکنیم،مطمعنیم
یونا:خفه شو(زیرلب)
یونا دست نونا رو پرت کرد اون ور چون نونا مچ دست یونا رو گرفت
جیمین:بچه ها گوشی همراهتون هست
کوک:همراه من هست
جیمین:خب یبار دیگه بهشون زنگ بزن
ا.ت:اره آره زنگ بزن
کوک گوشیو گرفت و به پلیس زنگ زد
کوک:الو مرکز پلیس
...
کوک:ما اینجا داخل مدرسمون گیر افتادیم
...
کوک:یه آدم های ترسناک مثل زامبی
...
کوک:باور کنید شوخی نمیکنیم
...
کوک:کسای دیگه هم با این شباهت به شما زنگ زدن؟
...
کوک:من نه من همراه دوستام هستم
...
کوک:چند نفریم؟...بچه ها چند نفریم
ا.ت:۱۴ نفریم
کوک:ما ۱۴ نفر
...
کوک:ما داخل اتاق آزمایشگاه مدرسه هستیم
...
کوک:آها باش خداحافظ
...
سوهو:چی شد
کوک:گفت بریم بالای بالا یعنی بالا پشتبون تا با هلیکوپتر بعدا مارو ببینن
نامجون:خب الان چجوری بریم بالا
کوک:نمیدونم
ا.ت:میگم میشه یواشکی بریم بالا
لیدا:مطمعنم مارو میبینن و میخورنمون
ا.ت:لیدا گفتی باحاله زامبی بیاد اومد الان داری میگی بازم میاد بعد میاد
لیدا:اصلا من زیپ دهنم رو میبندم
ا.ت:آفرین
سوهو:میگم زامبی ها به صدا حساسن نظرتون چیه یه آهنگ پخش کنیم
هانول:...عههه راست میگه
سوهو رفت سمت میکروفون و تنظیم کردن صدا
یه دکمه رو فشار داد که یه سوت بلند مدرسه رو گرفت
دستمون رو روی گوشمون گذاشتیم خیلی صدای بدی بود
از پنجره بیرونو دیدم که دیدم همه ی زامبی ها دارم به سمت بزرگترین باند صدا میرن
تو حال خودم بودم که یهو...
ادامه دارد...
- ۵۳۰
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط