{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قصر شدو✨

قصر شدو✨
پارت یازدهم
نی نی خارپشت ها به سمت مردم خزیدند به این امید که حداقل یکی مامانشون بشه ولی آنها بجز ظلم و ناامیدی‌ چیزی نداشتند
🦔:م....م...(با بغض)
یک نفر:برو از اینجا برو من مامانت نیستم
🦔:ما.....(با گریه شدید)
این نی نی خارپشت همیشه گرسنه و خسته سرگردان بودند و دنبال مامانشان می گشتند و هر روز گریه می کردند.
یک روز ماریا برای خرید اومده بود آنجا و شدو هم با سونیک توی خونه داشتند با نی نی خارپشت ها بازی می کردند و ماریا همین که می خواست بره توی فروشگاه که یهو
🦔:م......(با گریه)
ماریا پایینشو نگاه کرد و نی نی خارپشت ها را دید که شدید زخمی بودند و چشم هایشان بسته و پر از اشک بود
🦔:ما.......(با گریه)
ماریا: آره عزیزای من مامانتون اینجاست
🦔:ما....(با لبخند)
ماریا نی نی خارپشت ها را با خودش برد و بهشون غذا داد و براشون لالایی خوند تا بخوان وقتی خوابیدن آمد پیش شدو و سونیک و دید دارند با هم مار و پله بازی می کنند و شدو برنده شد
شدو:سونیکککککککک من بردم
سونیک:خب که چی
شدو:جایزه من چی هست
سونیک:خودت چی می خوای
شدو:امشب دیگه من روی تخت می خوابم و تو روی زمین می خوابی و پیش من نمیای
سونیک:من روی زمین راحت نیستم
شدو:اینقدر نازپرورده نباش
سونیک:فقط همین امشب
شدو:راجبش فکر می کنم
ادامه دارد.....
دیدگاه ها (۱۲)

.....

🤣😂

بچه ها فردا تولد سونیکه💙🥹

قصر شدو✨پارت دهماز زبان نویسندهشدو و سونیک و ماریا داشتند از...

زندگی پر بحث سه دوست ( معمولا نیمه خون آشام ) پارت9

رمان بقولید😍❤️‍🔥پارت هشتم 🔥عشق ابدی ما🔥سونیک: رفتیم با شدو ص...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط