قصر شدو✨
قصر شدو✨
پارت دهم
از زبان نویسنده
شدو و سونیک و ماریا داشتند از نی نی خارپشت ها مراقبت می کردند و هر روز جمعه نی نی ها بیشتر میشد اما یک روز که شدو و سونیک رفتند به یک خرابه ای هیچ نی نی خارپشتی پیدا نکردند
سونیک:بیا بریم شدو اینجا هیچی نیست
شدو:باشه بریم
ولی آنها یک چیزی را نمیدونستند آنها نمیدونستند که در این خرابه ها زیر آوار های سنگین سه نی نی خارپشت بزور زنده ماندند این نی نی خارپشت ها تازه بدنیا آمده بودند و شاید از انگشت کوچولو تر بودند و چشم هایشان هنوز بسته بود و نمی توانستند خوب بخزند یا حرف بزنند آنها مدام تلاش می کردند از خرابه بیرون بروند تا مامانشان را پیدا کنند ولی هر دفعه زخمی می شدند این نی نی خارپشت ها شب و روز فقط گریه می کردند و دنبال مامانشان بودند گرسنه بودند ولی غذا نداشتند یک روز ماریا آمد به آنجا نی نی خارپشت ها سعی کردند بهش بفهمانند که گیر کردند
🦔:م.....(با گریه)
ماریا:هووم چرا کسی اینجا نیست
ماریا صداشونو نمی شنید چون آنها خیلی صداشون ضعیف بود و سپس ماریا برگشت به خانه
🦔:م.....ا....(با گریه شدید)
🦔:ما......(با فریاد و گریه)
نی نی خارپشت ها دوباره تنها شدند و به هم چسبیدن تا گرم شوند از سرما و گرسنگی می لرزیدند و مدام گریه می کردند و کسی نمیاد کمکشان یک روز که باد شدیدی می وزید آوار را کنار زد و نی نی خارپشت ها بزور از آوار ها بیرون رفتند و به خیابان ها رسیدند و فکر کردند دیگر مامانشان را پیدا می کنند ولی......
ادامه دارد....
بچه ها پارت بعد قراره خیلی غمگین باشه البته این پارت هم غمگین بود ولی توی کامنت ها بگید چند درصد ناراحت شدید✨
پارت دهم
از زبان نویسنده
شدو و سونیک و ماریا داشتند از نی نی خارپشت ها مراقبت می کردند و هر روز جمعه نی نی ها بیشتر میشد اما یک روز که شدو و سونیک رفتند به یک خرابه ای هیچ نی نی خارپشتی پیدا نکردند
سونیک:بیا بریم شدو اینجا هیچی نیست
شدو:باشه بریم
ولی آنها یک چیزی را نمیدونستند آنها نمیدونستند که در این خرابه ها زیر آوار های سنگین سه نی نی خارپشت بزور زنده ماندند این نی نی خارپشت ها تازه بدنیا آمده بودند و شاید از انگشت کوچولو تر بودند و چشم هایشان هنوز بسته بود و نمی توانستند خوب بخزند یا حرف بزنند آنها مدام تلاش می کردند از خرابه بیرون بروند تا مامانشان را پیدا کنند ولی هر دفعه زخمی می شدند این نی نی خارپشت ها شب و روز فقط گریه می کردند و دنبال مامانشان بودند گرسنه بودند ولی غذا نداشتند یک روز ماریا آمد به آنجا نی نی خارپشت ها سعی کردند بهش بفهمانند که گیر کردند
🦔:م.....(با گریه)
ماریا:هووم چرا کسی اینجا نیست
ماریا صداشونو نمی شنید چون آنها خیلی صداشون ضعیف بود و سپس ماریا برگشت به خانه
🦔:م.....ا....(با گریه شدید)
🦔:ما......(با فریاد و گریه)
نی نی خارپشت ها دوباره تنها شدند و به هم چسبیدن تا گرم شوند از سرما و گرسنگی می لرزیدند و مدام گریه می کردند و کسی نمیاد کمکشان یک روز که باد شدیدی می وزید آوار را کنار زد و نی نی خارپشت ها بزور از آوار ها بیرون رفتند و به خیابان ها رسیدند و فکر کردند دیگر مامانشان را پیدا می کنند ولی......
ادامه دارد....
بچه ها پارت بعد قراره خیلی غمگین باشه البته این پارت هم غمگین بود ولی توی کامنت ها بگید چند درصد ناراحت شدید✨
- ۱.۴k
- ۰۲ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط