{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مهدکودک از همیشه خلوتتر بود امروز به خاطر جلسهای که کم

مهدکودک از همیشه خلوت‌تر بود. امروز به خاطر جلسه‌ای که کمی طول کشیده بود، دیرتر اومده بود دنبال بچه‌اش. پنج روز هفته رو بعد از تموم کردن روز کاریِ خسته‌کننده‌ش می‌اومد مهدکودک دنبال دخترش. اون دو روز هم که نمی‌اومد، به خاطر این بود که همسر سابقش می‌اومد دنبال دخترشون.

ریوجین، طبق گفته‌ی هیونجین، همیشه تو سالن اصلی منتظرش می‌ایستاد، ولی امروز هرچقدر چشم می‌چرخوند نمی‌تونست ببینتش. با دیدن یکی از معلم‌های مهدکودک سریع سمتش رفت.

+ روز بخیر. ببخشید، شما می‌دونید هوانگ ریوجین کجاست؟

زن با بی‌حوصلگی، اول آدامسشو تو دستمال تف کرد و بعد گفت:

× نه آقا، ندیدمش.

هیونجین سری تکون داد و بعد از یه تشکر کوتاه، زن رو تنها گذاشت. همین‌طور تو فکر بود و اطراف رو دنبال نشونه‌ای از دخترش می‌گشت که با شنیدن صدای خنده‌ی آشنا برگشت. ریوجین داشت با یه پسر حدوداً ۲۴ ساله بازی می‌کرد. سریع و بدون معطلی به سمتشون رفت.

+ ریوجین! عزیزم!

دختر با شنیدن صدای پدرش دوباره خندید و پرید توی آغوش امن هیونجین.

پسری که همراه ریوجین بود، معذب تعظیم کرد و گفت:

_ سلام… آقای…؟

هیونجین بدون مکث جواب داد:

+ هیونجین. هوانگ هیونجین.

پسر لبخند زد و گفت:

_ بله آقای هوانگ. ببخشید، من فلیکس، داییِ سان هستم. چون دیدم شما دیر کردین و ریوجین تنها بود، موندم پیشش تا شما برسین.

ولی راستش هیونجین اصلاً متوجه حرف‌های پسر نشد. فقط محو لبخندش شده بود؛ لبخندی که آدم رو می‌برد یه دنیای دیگه. لبخندش اندازه‌ی قدم زدن تو یه روز بارونی دلچسب بود.

فلیکس که دید مرد انگار حواسش نیست، معذب صداش زد:

_ آقای هوانگ؟ حالتون خوبه؟

هیونجین با شنیدن صداش از دنیای خیالات بیرون پرید و گفت:

+ آهان… بله، ببخشید. حواسم پرت شد. خیلی ممنون از لطفتون. اگه اجازه بدین، من و ریوجین بریم.

…و اون پسر لعنتی دوباره لبخند زد؟ فاک. واقعاً داشت دیوونه می‌شد. شاید این واکنش‌ها مال این بود که مدت زیادی تنها مونده بود. باید زودتر می‌رفت.

_ اوه بله، ببخشید سرتون رو به درد آوردم. خداحافظ.

سپس به ریوجین نگاه کرد و بعد از یه بغل کوتاه بهش گفت:

_ خداحافظ عزیز دلم، فردا می‌بینمت!

ریوجین که دلش نمی‌خواست از فلیکس جدا بشه، چسبید به کت پسر. هیونجین که دیگه موندن رو جایز نمی‌دونست، با لحن عاجزانه ای از دخترش خواهش کرد برن. با کلی اصرار، دختر بچه بالاخره راضی شد.

روز بعد دوباره فلیکس رو کنار دخترش دید. بعد از سلام و احوالپرسی، وقتی داشتن می‌رفتن، ریوجین یه حرفی زد که هم هیونجین رو خجالت داد و هم فلیکس رو.

_ بابایی… نمی‌شه اوما با ما زندگی کنه؟

هیونجین که هول کرده بود گفت:

+ منظورت از اوما چیه عزیزم؟ مامانت که اینجا نیست.

فلیکس که تا اون لحظه خجالت‌زده نگاهش بین پدر و دختر می‌چرخید، چیزی نگفت. دخترک ادامه داد:

_ ولی فلیکس که هست! اون می‌تونه اومای من باشه. خواهش می‌کنم بابا!

آب دهان هیونجین پرید تو گلوش و به سرفه افتاد. بین سرفه‌هاش نیم‌نگاهی به فلیکس انداخت که مثل گوجه قرمز شده بود. همین باعث شد یه تبسم کوچیک روی لبش بشینه.

+ عزیزم این چه حرفیه که می‌زنی؟ واقعاً ببخشید آقای لی!

فلیکس سریع دست‌هاشو تو هوا تکون داد و دو بار تعظیم کرد:

_ نه نه خواهش می‌کنم! اصلاً لازم نیست عذرخواهی کنید!

هیونجین عجیب دلش می‌خواست دست بکشه روی موهای نرم و ابریشمی پسر… به نظر نرم می‌اومدن.

فلیکس که جو بینشون رو فهمیده بود، خم شد و آروم کنار گوش دخترک گفت:

_ کی می‌دونه ریوجین؟ شاید یه روز واقعاً منو اوما صدا بزنی.

بعد گونه‌ش رو بوسید و با لبخند، دور شدن پدر و دختر رو تماشا کرد.

#سناریو #هیونلیکس
       #scenario  ֪  #hyunlix ֪ #orange
دیدگاه ها (۰)

سرگردون توی خیابون میچرخید و دنبال کسی می‌گشت که کمک‌اش کنه....

یک قرار دیگه به درخواست فلیکس. نگران بود. خیلی نگران بود. چن...

بچه ها ، صلیب (رایان)یه مشکلی درباره ی سلامتیش واسش پیش اومد...

مافیایه عشق P:29فلیکس تقلا ای کرد ولی زورش در برابر هیونجین ...

مافیایه عشق P:30هیونجین زیادی بزرگ بود مطمئن بود نمیتونه کلش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط